17 خرداد 1387 8:42 بֽظֽ
خلسه خواب

توي خلسه خواب و بيداري توي تخت بوديم از پشت بغلم كرده بودي صورتت وسط موهايم بود و دسستت تن تب دارم را لمش مي كرد نمي توانستم حرف بزنم صدايم گرفته بود و تو توي گوشم آوايي را زمزمه مي كردي موهايم را كنار زدي و شروع كردي گردنم را بوسيدن و گفتن اينكه چقدر دوستم داري ومن آرام اشك مي ريختم و هيچ صدايي نبود جز صداي نفسهاي ما محكم تر بغلم كردي مي خواستي مطمئنم كني كه آنجايي و هيچكجا نخواهي رفت انگششتت را كنار چشمم گرفتي و آرام گفتي دختر من گريه نمي كند و من سرم را تكان دادم توي خلسه خواب و بيداري تو خودت بودي بدون هيچ كم و كاست اين من بودم كه شكسته بودم و صداي شكستنم را فقط تو شنيده بودي توي خلسه خواب و بيداري همه چيز صورتي بود و ما روي ملافحه هاي صورتي عشق بازي مي كرديم

.......................................................................