کاش اصلا نگاهم نمی کردی وقتی که با نفرت و ترس آنقدر زل زدم به تو که سرت را بالا کردی و با چشمهای روستاییت نگاهم کردی!و به من که داشتم با حرص دندانهایم را روی هم فشار میدادم وسرم را به نشانه تاسف تکان میدادم چه ابلهانه خندیدی درست مثل بچه کوچک پر رویی که کار بدی کرده باشد که خودش هم بداند و باز با پر رویی ادامه دهد!کاش انقدر نفهم نبودی و ساده ! کاش نمی شد که تو را به راحتی گول زد ! کاش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خیلی دوست داشتم که می شد کمی با هم حرف بزنیم من نگاهت کنم و تو حرف بزنی از خودت از احساست وقتی که باتوم را بالای سرت تکان میدادی به قصد زدن ! آیا واقعا حسی داشتی یا در کمال خونسردی ضربه هایت را فرود می آوردی! اگر دستی شکند ؟؟؟؟ اگر چشمی کور شود؟؟ اگر خون همه صورتش را بگیرد؟؟؟؟؟وقتی صدای شکستن استخوان یک دست را می شنوی چه حسی داری ؟؟؟؟ با تو چه کر ده اند که دیگر رحمی به دلت نمانده؟؟؟با تو چه کرده اند؟؟؟؟
سرت داد زدم و با تحقیر نگاهت کردم از تو متنفر بودم اینرا خوب از برق چشمهایم فهمیدی ! برای همین دستت را دراز کردی و انتهای خیابان را نشان دادی که یعنی برو! و اینبار انگار که من نمی خواستم که بروم می خواستم همان جا باستم و همه حقهای عالم را کف دست توی مفلوک پیزوری بگذارم که برای سالم ماندنت هر پنج قدم دو نفر جا خوش کرده بودند! نگاهم کردی و خواستی مهربانی کنی و گفتی : ما چه کار کرده ایم ؟؟؟که مردم با ما خوب تا نمی کنند؟؟؟؟اشک توی چشمهایم دوید دستم را دور گردنم حلقه کردم و گفتم: تو پایت را سالهاست که روی گردن من گذاشتهای و خو دت خبر نداری!!!!!!!!کاری نکن فقط پایت را بردار!!!!!!!!! همین!
کر بودن چه عالم غریبیست ! انگار که در حباب باشی همه صداها گنگ است و نا مفهوم! آخ!!!!!!
خیابان بچه گیهایم غمگین است!همه تنش بوی دود گرفته است! جا به جای تنش زخمیست! درد دارد!درد!!!!!!کاش دوباره بچه بودم کاش تو دوباره مثلآن وقتها خوشحال بودی! کاشکی هیچوقت گلویت از مزه گاز اشک آور نمی سوخت!و چشمت پر از اشک نمی شد!غصه ات را نمیتوانم که ببینم؟ تو شاهد شیرین ترین و تلخ ترین روزهای من بودی ! شاهد بچه گی و نو جوانییم!شاهد درس و زندگیم وعاشقیم! غصه ات رانمی توانم که ببینم!می خواهم که تنت را بشورم زیبایت کنم به عشق همان روزها ولی گلویم از بوی گاز اشک آور می سوزد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی که آدم تب دارد سقف اتاق انگار می اید درست ۱۰ سانتی صورت آدم! انگار همه چیز کش می آید دراز میشود وچسبناک !انگار که نفس آدم می آید درست پشت ردیف دندانها همون جا می ایستد!!!!! امروز تب داشتم تب و لرز ۴ تا پتو انداخته بودم روی خودم ولی باز مثل بید می لرزیدم!!!!!!!ولی آلان بهترم!!!!!
همیشه وقتی هنوز کامپیوتر را روشن نکردم یه عالمه حرف همین جور پشت سر هم صف میکشن دم گوشم همدیگر رو هل میدن میگن نیلوفر جون من من ! ولی تا کامپوتر رو روشن میکنم میبینم ای وای هیچی تو مغزم نیست انگار هل می شم انگار که یه بچه کوچولوام که توی یه مهمونی جلو یه عالمه آدم وایسادم و همه بروبر دارم نگاهم می کنن و منتظرن من شعری چیزی رو مثل بلبل براشون بخونم!وا------------یییییییییییییییییییییییی!
جالبه مگه نه؟؟ دارم این نوشته را برای تو می نویسم برای تو که دیگر در این نزدیکیها نیستی برای تو که نیستی که مثل همه دیوانگی هایمان تو بشینی و من تند و تند روی شلوار تو بنویسم!!!!خیلی وقت است که از تو خبری نیست شاید بازم چمدان را بسته اید و اینبار کجای نقشه مقصد است!؟؟؟؟اصلا شاید من دارم برای یک آدم بی آدرس بی نشانی می نویسم؟؟؟تو که مثل من نبودی من از این دیوانگی ها دارم که یکهو غیبم میزند و روزهاو روزها از من خبری نمی شود! ! باز هم می نویسم!فـــــــــــــــــــــــــــردا!
آخ راحت شدم ثبت شد با کلی تردید نوشتم فردا فردا دوباره می نویسم!