صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
این بازی تلخ یک نفره!!!!!!!

شنبه 28 تیر 1382   

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف دل یکی ست!
من همانم که کنار کوچه بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!!
چشمهایم را به پوزخند این وآن بستم
و چهره تو را دیدم!
گوشهایم را به زخم زبان این و آن بستم
و صدای تو را شنیدم!!!
دلم خوش بود به این که شاید یک روز
از زوایای گریه های بی حدم ظهور کنی !!!!
حالا من هستم اینگونه پریشان و
از دیدن این همه موی سپید در آینه مبهوت!
وکمی نگران!!!
میدانم یکی از همین روزها در آینه 
تنها من هستم و دو سه موی سیاه!!!
تنها به این فکر می کنم که آیا تو مرا با این همه
موی سپید باز خواهی شناخت!!!!!!!

(از شاعری که یک روز خیلی گمنام بود ولی حالا نیست با یک عالمه تغییر!!!!)

28 تیر 1382 6:12 قֽظֽ | |
نقشه هایی که برای کشتن تو کشیدم!!!!!!!!!!!!

یکشنبه 22 تیر 1382   

چه نقشه های دقیقی که برای کشتن تو کشیدم و نقش بر آب شد ! هر وقت که مرا از عصبانیت به مرحله جنون می کشاندی ! و دوباره این فکر شیرین به سرم می آ مد که کشتن تو آخرین راه است ولی همیشه یک اتفاق احمقانه همه نقشه های مرا نقش بر آب می کرد ! وای تو آمده بودی که جای مرا تنگ کنی آمده بودی که خودت را عزیز کنی با آن چشمهای گرد پررو !!!!!!!!!و دماغ کوچولو! و دهان قشنگت !!!!تو آمده بودی تا من قشنگ متوجه شوم که اصلا قشنگ نیستم !!!!!!!!!!آن وقت می گفتم حتما ولی حالا میگوییم شاید!!!!!!!!نقشه هایی را که برای کشتنت کشیده بودم را لای دفتر مشقهای پنجم دبستانم پیدا کردم!آن موقع من نه سالم بود و تو تازه به دنیا آمده بودی !!!!!!و حالا هم با جرات میتوانم بگوییم که تو خوشگل ترین برادری بودی که کسی می توانست داشته باشد!و الان که نگاه می کنم می بینم چه خوب شد که تمام آبنباتهایم را با پوست رویشان وقتی که ۲ ماهه بودی و از گرسنگی داد میزدی توی دهنت نریختم تا خفه شوی نشستم همانجا بغل تختت با خونسردی تمام آبنباتها را خوردم و تو همچنان هوار می زدی و من همان طور که دهنم می جنبید به خودم آفرین می گفتم که دستم به خون تو آلوده نشد چون تو خود به خود داشتی از گرسنگی می مردی وای که اگه مامان نیامده بود ...........!ولی خوب شد که نمردی وگرنه چه کسی ساعت ۱۲ شب با سر درد با چشمهای قرمز مینشست پای کامپیوتر تا صفحه بلاگ منو درست کنه!!!!!واقعا خوب شد که نکشتمت !!!!!!!!من تا ابد مدیون مهربونیاتم! تو قشنگترین برادر دنیایی!!!!!(و قشنگ یعنی تعبییر عاشقانه اشکال!!!!!)ممنون ویژول جان!!!!!!!!!!!(سو تفاهم نشه ویژول اسم همین جوریشه و معمولا وقتهایی که یه کار خوب می کنه بهش می گم)

22 تیر 1382 6:14 قֽظֽ | |
من و درد سر بلاگ نویسی!

شنبه 21 تیر 1382   

قالب جدیدم را دوست ندارم! خیلی زشت شده ام ! انگار این صفحه صورتم بوده و حالا یک لکه روی آن است که هر کاری می کنم پاک نمی شود آهای اهالی محترم بلاگ به داد من برسید! کـــــــــــــــــــــــــــمکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!!!!!!!!!!!!!!!

21 تیر 1382 6:14 قֽظֽ | |
برای تو که به آسمان نزدیک تری!۳ (قسمتی از یک نامه بلند)

یکشنبه 15 تیر 1382

در بالای آسمان درست آن بالا خانه داشتن چه حالی دارد؟؟؟وای طبقه ۲۱ میدانی یعنی چی؟؟؟ یک کم دیگر که دستت را دراز کنی شاید بتوانی ستاره های کشور آدمهای خوشبخت را بچینی و به اولین مسافری که به ایران می آمد بدهی تا برای من بیاورد!!!!!همیشه دلم می خواست که خانه ام روی بلند ترین و بلندترین نقطه تهران بود و خا نه ام یک پنجره داشت یک پنجره بزرگ که از آن تمام تهران پیدا بود و من می توا نستم از آن بالا تهران را نگاه کنم سیگار ارزان بکشم و نسکافه تلخ و داغ را مزه مزه کنم و آن وقت حس کنم وا-----------------------------------ی من چه خوشبختم ولی حالا تمام پنجره های خانه من رو به دیوار باز می شود آن هم دیواری با یک عالم پنجره و من همچنان خودم و احساسم را ما بین پر ده های کلفت و تیره پنهان کرده ام اصلا قهر کرده ام!!!!!!!!!!!!!!و به اولین کسی که می رسم می پرسم ببخشید شما یک دکتر روانکاو سراغ ندارید که لااقل مطبش روی بلند ترین و بلند ترین نقطه تهران باشد و یک پنجره بزرگ داشته باشد که از آن همه تهران معلوم باشد که لا اقل بشود به او مراجعه کرد و احیانا روی صندلی روبروی پنجره نشست و از دردها گفت و ار غصه ها گفت و گفت و گفت!!!!!!! و هنوز همه تهران همان پایین باشد !!!!!و همه با لبخند ابله هانه ای نگاه می کنند و می روند و به همین راحتی دردهای چندین و چند ساله مرا درمان می کنند بی هیچ پنجره ای رو به تهران! راستی تو چه حسی داری وقتی که از آن بالا به ابرها نگاه می کنی من عجیب حس پریدن دارم!!!!!!!!!!!


19 تیر 1382 6:16 قֽظֽ | |
تمام امشب به تو فکر خواهم کرد !

سه شنبه 17 تیر 1382

تمام امشب را به تو فکر خواهم کرد .میان تمام سکوتی که کوچه ها را پر کرده است و به تصویر تو نگاه خواهم کرد و به چشمهای مظلوم و باهوشت وقتی که آن پیراهن خونین را بالای سرت گرفته بودی! راستی درست همان وقت همان وقتی که پیراهن را بالای سرت گرفتی به چی فکر می کردی؟؟؟حتی یک لحظه هم این روزهای تلخی که گذرانده ای را تصور می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تمام امشب را به تو فکر می کنم ! و به همه غصه هایی که توی دلت انبار کرده اند!قول میدهم!!!!!!


19 تیر 1382 6:15 قֽظֽ | |
صفحه ای برای تمام تنهایی های من:

یکشنبه 11 خرداد 1382

می دانید بعد از چند وقت دارم می نویسم؟؟؟؟ بعد از مدتها! بعد از روزها و روزها!
صفحه من ؛حس خوبیست داشتنش! که مینویسی!که جایی هست که بنویسی! حس تلخیست خیلی تلخ ! بگذریم اول هر کاری یک کم سخت هست ولی باید که بتوانم این دیگر باید است! تایپ کردن برایم یک کم سخت است ولی عادت می کنم من به چیزهای سخت تر از این عادت کردم این که چیزی نیست!

18 تیر 1382 6:31 قֽظֽ | |
بعد از ننوشتنها!!!!!!

شنبه 17 خرداد 1382

خیلی وقت است که ننوشته ام خیلی وقت شاید یک جور قهر کردن بود با هر چه کاغذ و نوشتن و ............!شایدم
یک جور لج کر ده بودم با خودم! نمی دانم!
دیشب کلی اینجا نوشتم کلی ولی نتوانستم که آن را در بلاگ ثبت کنم! امروز حالم بهتر است! احساس مریضی را دارم که تازه از رختخواب بیماری پاشده است! دارم با خودم مدارا می کنم؟؟؟دلم می خواهد کاری کنم ولی نمی -دانم چکار باید بکنم!دوست دارم مثل قدیمها بشوم مثل همان روز هایی که فقط خودم میدانم!خود آلانم را دوست ندارم خود آلانم را نمی شناسم دلم برای خود آنوقتهایم تنگ شده! دلم برای آن دلی که جایی آویزان بود تنگ است
دلم آلان به هیچ کجا آویزان نیست!!!!!خود حالایم را هیچ دوست ندارم خودی که زن خانه داراست و میشود با او خوابید!حالم از این خود به هم می خورد!!

18 تیر 1382 6:30 قֽظֽ | |
هنوز زیاد متبحر نشده ام!

یکشنبه 18 خرداد 1382+

وای از صبح کلی نوشتم ولی هیچی به هیچی همه اش از دست رفت!اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

نتونستم هیچ چیزی رو ثبت کنم!واقعا که!

ولی من از رو نمی رم!قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول!!!!!!!!!!!!!!فردا دوباره شروع می
کنم!

18 تیر 1382 6:30 قֽظֽ | |
می خوا هم امشب برای تو بنویسم(!)

دوشنبه 19 خرداد 1382

جالبه مگه نه؟؟ دارم این نوشته را برای تو می نویسم برای تو که دیگر در این نزدیکیها نیستی برای تو که نیستی که مثل همه دیوانگی هایمان تو بشینی و من تند و تند روی شلوار تو بنویسم!!!!خیلی وقت است که از تو خبری نیست شاید بازم چمدان را بسته اید و اینبار کجای نقشه مقصد است!؟؟؟؟اصلا شاید من دارم برای یک آدم بی آدرس بی نشانی می نویسم؟؟؟تو که مثل من نبودی من از این دیوانگی ها دارم که یکهو غیبم میزند و روزهاو روزها از من خبری نمی شود! ! باز هم می نویسم!فـــــــــــــــــــــــــــردا!

18 تیر 1382 6:29 قֽظֽ | |
ها ها ها ها!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوشنبه 19 خرداد 1382

آخ راحت شدم ثبت شد با کلی تردید نوشتم فردا فردا دوباره می نویسم!
 

18 تیر 1382 6:28 قֽظֽ | |
سلام سشنبه عزیز:

سه شنبه 20 خرداد 1382

همیشه وقتی هنوز کامپیوتر را روشن نکردم یه عالمه حرف همین جور پشت سر هم صف میکشن دم گوشم همدیگر رو هل میدن میگن نیلوفر جون من من ! ولی تا کامپوتر رو روشن میکنم میبینم ای وای هیچی تو مغزم نیست انگار هل می شم انگار که یه بچه کوچولوام که توی یه مهمونی جلو یه عالمه آدم وایسادم و همه بروبر دارم نگاهم می کنن و منتظرن من شعری چیزی رو مثل بلبل براشون بخونم!وا------------یییییییییییییییییییییییی!


18 تیر 1382 6:27 قֽظֽ | |
مزه تلخ گاز اشک آور!!!!!!!!!

چهار شنبه 21 خرداد 1382

کاش اصلا نگاهم نمی کردی وقتی که با نفرت و ترس آنقدر زل زدم به تو که سرت را بالا کردی و با چشمهای روستاییت نگاهم کردی!و به من که داشتم با حرص دندانهایم را روی هم فشار میدادم وسرم را به نشانه تاسف تکان میدادم چه ابلهانه خندیدی درست مثل بچه کوچک پررویی که کار بدی کرده باشد که خودش هم بداند و باز با پررویی ادامه دهد!کاش آنقدر نفهم نبودی و ساده ! کاش نمی شد که تو را به راحتی گول زد ! کاش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خیلی دوست داشتم که می شد کمی با هم حرف بزنیم من  نگاهت کنم و تو حرف بزنی از خودت از احساست وقتی که باتوم را بالای سرت تکان میدادی به قصد زدن ! آیا واقعا حسی داشتی یا در کمال خونسردی ضربه هایت را فرود می آوردی! اگر  دستی شکند ؟؟؟؟ اگر چشمی کور شود؟؟ اگر خون همه صورتش را بگیرد؟؟؟؟؟وقتی صدای شکستن استخوان یک دست را می شنوی چه حسی داری ؟؟؟؟ با تو چه کر ده اند که دیگر رحمی به دلت نمانده؟؟؟با تو چه کرده اند؟؟؟؟


18 تیر 1382 6:26 قֽظֽ | |
تب!

پنج شنبه 22 خرداد 1382

وقتی که آدم تب دارد سقف اتاق انگار می آید درست ۱۰ سانتی صورت آدم! انگار همه چیز کش می آید دراز میشود وچسبناک !انگار که نفس آدم می آید درست پشت ردیف دندانها همان جا می ایستد!!!!! امروز تب داشتم تب و لرز ۴ تا پتو انداخته بودم روی خودم ولی باز مثل بید می لرزیدم!!!!!!!ولی آلان بهترم!!!!!


18 تیر 1382 6:25 قֽظֽ | |
خیابان بچگی هایم!

شنبه 24 خرداد 1382

خیابان بچه گیهایم غمگین است!همه تنش بوی دود گرفته است! جا به جای تنش زخمیست! درد دارد!درد!!!!!!کاش دوباره بچه بودم کاش تو دوباره مثل‌آن وقتها خوشحال بودی! کاشکی هیچوقت گلویت از مزه گاز اشک آور نمی سوخت!و چشمها یت پر از اشک نمی شد!غصه ات را نمیتوانم که ببینم؟ تو شاهد شیرین ترین و تلخ ترین روزهای من بودی ! شاهد بچه گی و نو جوانییم!شاهد درس و زندگیم وعاشقیم! غصه ات رانمی توانم که ببینم!می خواهم که تنت را بشورم زیبایت کنم به عشق همان روزها ولی گلویم از بوی گاز اشک آور می سوزد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

18 تیر 1382 6:24 قֽظֽ | |
زندگی در حباب!

دوشنبه 26 خرداد 1382

کر بودن چه عالم غریبیست ! انگار که در حباب باشی همه صداها گنگ است و نا مفهوم! آخ!!!!!!


18 تیر 1382 6:23 قֽظֽ | |
پایت را بردار!

شنبه 31 خرداد 1382

سرت داد زدم و با تحقیر نگاهت کردم از تو متنفر بودم اینرا خوب از برق چشمهایم فهمیدی ! برای همین دستت را دراز کردی و انتهای خیابان را نشان دادی که یعنی برو! و اینبار انگار که من نمی خواستم که بروم می خواستم همان جا باستم و همه حقهای عالم را کف دست توی مفلوک پیزوری بگذارم که برای سالم ماندنت هر پنج قدم دو نفر جا خوش کرده بودند! نگاهم کردی و خواستی مهربانی کنی و گفتی : خواهرما چه کار کرده ایم ؟؟؟که مردم با ما خوب تا نمی کنند؟؟؟؟اشک توی چشمهایم دوید دستم را دور گردنم حلقه کردم و گفتم: تو پایت را سالهاست که روی گردن من گذاشتهای و خو دت خبر نداری!!!!!!!!کاری نکن فقط پایت را بردار!!!!!!!!! همین!


18 تیر 1382 6:22 قֽظֽ | |
آن خیابان .......................!

 چهار شنبه 04 تیر 1382

 
کارگرهای محترم شهرداری چه خوب سروتنت را شسته اند!هیچ ردی از خون بر تنت نیست!!!!!!!!!!!!!هیچ صدایی نیست انگار که همه ساکنینت به یکباره مرده اند انگار که از اول اصلا ساکنی نداشته ای!همه جا ساکت است همه در خانه هایشان را قفل کرده اند ودارند سعی می کنند از دیدن سریالهای مزخرف تلویزیون لذت ببرند!چه مردم عاقلی هستیم ما ایرانیان!!!!!!!!!!!!!!!!و چه حرف گوش کن!مردم در خانه هایشان هستند همه شاید انکار کنند همه شاید فراموش کنند! ولی اگر به روح اشیا معتقد باشیم آنوقت است که به این واقعیت می رسیم که درختها و میله های سبز آن خیابان شاید هنوز پر از لکه های خون باشد !یادتان باشد که فردا همین فردا به ماموران محترم شهرداری یادآوری کنید که تنه درختان و آن میله های سبز را با دقت خاصی خوب بشورند!خوب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ولی حافضه تاریخ را چه میکنید؟؟؟؟ دریایی ماده سفید کننده لازم است!!!!!

18 تیر 1382 6:22 قֽظֽ | |
روزهایی همه شکل هم!۱

یکشنبه 08 تیر 1382

همه روزهایم شکل هم شده است خیلی وقت است که اینطور شده است ملال آور ویکنواخت به ملال آوری همه زنگهای بعد از ظهر مدرسه که انگار کش می امدند. همه صبح هایم شبیه هم است همه ظهرهایم شبیه هم است وهمه غروبها وشبهایم!!!!!!!!!!در یک سکوت چسبناک من و او با هم زندگی می کنیم و او راضیست! و این کافیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

18 تیر 1382 6:20 قֽظֽ | |
........................

سه شنبه 10 تیر 1382

با تمام سادگی کودکانه ام و با تمام شور و حالی که از یادش قلبم به درد می آید میگویم: من هم رای خودم را از شما پس میگیرم آقای خاتمی!( کاش آنروز هر دو پایم شکسته بود!!!!!!!!)

18 تیر 1382 6:20 قֽظֽ | |
تمام آن چیز هایی که از دست رفت!!!!!

پنج شنبه 12 تیر 1382

چه کسی بچه گیهای از دست رفته مرا به من بر خوا هد گر داند؟؟؟ بچه گیهایی که میان صدای شعار و چشم تر سان مادر گذشت .بچه گیهایی که ناگهان میان ازدهام راه پیمایی دست کوچک من از دستش ول شد و او رفت و من ماندم به حال خود! چه کسی هفت سالگی معصوم مرا به من بر می گر داند همان وقت که در ظلمات پناهگاه با عروسکهایم خوش بودم بی خیال چشم تر مادر جان و صدای مداوم ذکر یا علییش!چه کسی شبهای پانزده سالگیم را به من پس خواهد داد شبهایی که پر بود از وحشت مرگ و صدای زوزه موشک!چه کسی بیست سالگی قشنگ عاشق مرا که صورتش از سیلی وحشیانه ای متورم شده بود را به من بر می گرداند؟؟؟چه کسی روزهای جوانیم را دانشجوییم را که ما بین پارچه های کلفت و سیاه مقنه و روپوش کفن کرده ام دوباره به من خواهد داد؟؟و حالا وحالا در آستانه سی سالگی کدامین دست بر تن احساس سوخته نسل من مرحم خواهد بود ؟؟احساسی که میان ورقهای تاریخ این سالهای سرد و سخت سوخت و از یادها رفت!می حواهند چه چیز را به من پس بدهند بچه گیم را ؟؟؟ هفت سالگیم را ؟؟؟ پانزده سالگی یا بیست سالگیم ؟؟ کدام را؟؟ با زخمهای تن سوخته نسل من چه می کنند ؟؟به خدا که تن من درد دارد؟؟ من خوب میدانم این جاهای سوختگی تا ابد بر تن عاشق نسل من می ماند. خوب می دانم!!!!!!!

18 تیر 1382 6:18 قֽظֽ | |
می خواهم امشب باز هم برای تو بنویسم!۲(قسمتی از یک نامه بلند)

جمعه 13 تیر 1382

همان روزها که قرار بود که چمدانم را ببندم و بروم درست چند روز قبل از سفر راه میافتادم میرفتم سر پل تجریش دم بازار یادت هست مردکی که نوبرانه می فروخت میایستادم وبروبر نگاهش می کردم سبزیها را تربچه ها را می رفتم توی بازار آن ما بین هیاهو و بوی ادویه ریه ام را پر می کردم از هوای شیرین بازار که مزه دارچین داشت!و توی دلم می گفتم: وای من بدون تو چه شکلی بروم؟؟؟؟و بعد امامزاده صالح و آن دستهای غریب که دراز می شدند به نیت گرفتن نیاز و آن چشمهای خیس و ملتهب که یک دل سیر گریه کرده بود به هوای محکم کاری که امامزاده حاجتی بدهد به هوای آن چشمهای قرمز و خیس!!!و کبوترهای حیاطش یادت هست؟؟؟؟بعد کوچه باغهای فرشته وای چقدر توی برف با دوستی بی صدا توی غروبهای زمستان توی برفهایش راه رفتیم و فقط صدای کفشهای خودمان را شنیدیم و فروغ خواندیم وچقدر زیر باران توی همان کوچه های خلوت راه رفتیم و سیگار مزخرف کشیدیم!حالا من اینجا نشسته ام و دارم برای تو می نویسم و او با تنی کبود از کتکهای شوهرش توی راهروهای دادگستری می دود تا طلاق بگیرد!همه چیز تمام شد مثل همان برفها آب شد و مثل خیسی لباسهایمان زیر باران خشک شد و بخار شد و به هوا رفت!یادت هست ترم اول دانشکده بودم با چه شور و حالی از کلاس می آمدم سر کار فکر می کردم که چه تحول عظیمی با ورود من در عالم هنر رخ خواهد داد!ولی چه شد من حالا زنی هستم با رقم قابل توجهی اضافه وزن که پاکتهای سیگارش تند وتند تمام می شود و حلقه ازدواجش یک عالمه بلریان دارد!!!زنی خانه دار! با دنیایی به وسعت یک خانه سه اتاق خوابه!!چه دنیای کوچک دلگیری!!!!!!!!انگار که سالهاست که تو را گم کرده ام فقط تصویر محوی از صورتت به یادم هست تو مرا کجا گذاشتی و رفتی!!!!!!!!

18 تیر 1382 6:17 قֽظֽ | |
تمام امشب به تو فکر خواهم کرد !

تمام امشب را به تو فکر خواهم کرد .میان تمام سکوتی که کوچه ها را پر کرده است و به تصویر تو نگاه خواهم کرد و به چشمهای مظلوم و باهوشت وقتی که آن پیراهن خونین را بالای سرت گرفته بودی! راستی درست همان وقت همان وقتی که پیراهن را بالای سرت گرفتی به چی فکر می کردی؟؟؟حتی یک لحظه هم این روزهای تلخی که گذرانده ای را تصور می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تمام امشب را به تو فکر می کنم ! و به همه غصه هایی که توی دلت انبار کرده اند!قول میدهم!!!!!! 

17 تیر 1382 6:32 قֽظֽ | |
برای تو که به آسمان نزدیک تری!۳ (قسمتی از یک نامه بلند)

در بالای آسمان درست آن بالا خانه داشتن چه حالی دارد؟؟؟وای طبقه ۲۱ میدانی یعنی چی؟؟؟ یک کم دیگر که دستت را دراز کنی شاید بتوانی ستاره های کشور آدمهای خوشبخت را بچینی و به اولین مسافری که به ایران می آمد بدهی تا برای من بیاورد!!!!!همیشه دلم می خواست که خانه ام روی بلند ترین و بلندترین نقطه تهران بود و خا نه ام یک پنجره داشت یک پنجره بزرگ که از آن تمام تهران پیدا بود و من می توا نستم از آن بالا تهران را نگاه کنم سیگار ارزان بکشم و نسکافه تلخ و داغ را مزه مزه کنم و آن وقت حس کنم وا-----------------------------------ی من چه خوشبختم ولی حالا تمام پنجره های خانه من رو به دیوار باز می شود آن هم دیواری با یک عالم پنجره و من همچنان خودم و احساسم را ما بین پر ده های کلفت و تیره پنهان کرده ام اصلا قهر کرده ام!!!!!!!!!!!!!!و به اولین کسی که می رسم می پرسم ببخشید شما یک دکتر روانکاو سراغ ندارید که لااقل مطبش روی بلند ترین و بلند ترین نقطه تهران باشد و یک پنجره بزرگ داشته باشد که از آن همه تهران معلوم باشد که لا اقل بشود به او مراجعه کرد و احیانا روی صندلی روبروی پنجره نشست و از دردها گفت و ار غصه ها گفت و گفت و گفت!!!!!!! و هنوز همه تهران همان پایین باشد !!!!!و همه با لبخند ابله هانه ای نگاه می کنند و می روند و به همین راحتی دردهای جندین و چند ساله مرا درمان می کنند بی هیچ پنجرهای رو به تهران! راستی تو چه حسی داری وقتی که از آن بالا به ابرها نگاه می کنی من عجیب حس پریدن دارم!!!!!!!!!!!

15 تیر 1382 6:33 قֽظֽ | |
می خواهم امشب باز هم برای تو بنویسم!۲(قسمتی از یک نامه بلند)

همان روزها که قرار بود که چمدانم را ببندم و بروم درست چند روز قبل از سفر راه میافتادم میرفتم سر پل تجریش دم بازار یادت هست مردکی که نوبرانه می فروخت میایستادم وبروبر نگاهش می کردم سبزیها را تربچه ها را می رفتم توی بازار آن ما بین هیاهو و بوی ادویه ریه ام را پر می کردم از هوای شیرین بازار که مزه دارچین داشت!و توی دلم می گفتم: وای من بدون تو چه شکلی بروم؟؟؟؟و بعد امامزاده صالح و آن دستهای غریب که دراز می شدند به نیت گرفتن نیاز و آن چشمهای خیس و ملتهب که یک دل سیر گریه کرده بود به هوای محکم کاری که امامزاده حاجتی بدهد به هوای آن چشمهای قرمز و خیس!!!و کبوترهای حیاطش یادت هست؟؟؟؟بعد کوچه باغهای فرشته وای چقدر توی برف با دوستی بی صدا توی غروبهای زمستان توی برفهایش راه رفتیم و فقط صدای کفشهای خودمان را شنیدیم و فروغ خواندیم وچفدر زیر باران توی همان کوچه های خلوت راه رفتیم و سیگار مزخرف کشیدیم!حالا من اینجا نشسته ام و دارم برای تو می نویسم و او با تنی کبود از کتکهای شوهرش توی راهروهای دادگستری می دود تا طلاق بگیرد!همه چیز تمام شد مثل همان برفها آب شد و مثل خیسی لباسهایمان زیر باران خشک شد و بخار شد و به هوا رفت!یادت هست ترم اول دانشکده بودم با چه شور و حالی از کلاس می آمدم سر کار فکر می کردم که چه تحول عظیمی با ورود من در عالم هنر رخ خواهد داد!ولی چه شد من حالا زنی هستم با رقم قابل توجهی اضافه وزن که پاکتهای سیگارش تند وتند تمام می شود و حلقه ازدواجش یک عالمه بلریان دارد!!!زنی خانه دار! با دنیایی به وسعت یک خانه سه اتاق خوابه!!چه دنیای کوچک دلگیری!!!!!!!!انگار که سالهاست که تو را گم کرده ام فقط تصویر محوی از صورتت به یادم هست تو مرا کجا گذاشتی و رفتی!!!!!!!!

13 تیر 1382 6:34 قֽظֽ | |
تمام آن چیز هایی که از دست رفت!!!!!

چه کسی بچه گیهای از دست رفته مرا به من بر خوا هد گر داند؟؟؟ بچه گیهایی که میان صدای شعار و چشم تر سان مادر گذشت .بچه گیهایی که ناگهان میان ازدهام راه پیمایی دست کوچک من از دستش ول شد و او رفت و من ماندم به حال خود! چه کسی هفت سالگی معصوم مرا به من بر می گر داند همان وقت که در ظلمات پناهگاه با عروسکهایم خوش بودم بی خیال چشم تر مادر جان و صدای مداوم ذکر یا علییش!چه کسی شبهای پانزده سالگیم را به من پس خواهد داد شبهایی که پر بود از وحشت مرگ و صدای زوزه موشک!چه کسی بیست سالگی قشنگ عاشق مرا که صورتش از سیلی وحشیانه ای متورم شده بود را به من بر می گرداند؟؟؟چه کسی روزهای جوانیم را دانشجوییم را که ما بین پارچه های کلفت و سیاه مقنه و روپوش کفن کرده ام دوباره به من خواهد داد؟؟و حالا وحالا در آستانه سی سالگی کدامین دست بر تن احساس سوخته نسل من مرحم خواهد بود ؟؟احساسی که میان ورقهای تاریخ این سالهای سرد و سخت سوخت و از یادها رفت!می حواهند چه چیز را به من پس بدهند بچه گیم را ؟؟؟ هفت سالگیم را ؟؟؟ پانزده سالگی یا بیست سالگیم ؟؟ کدام را؟؟ با زخمهای تن سوخته نسل من چه می کنند ؟؟به خدا که تن من درد دارد؟؟ من خوب میدانم این جاهای سوختگی تا ابد بر تن عاشق نسل من می ماند. خوب می دانم!!!!!!!

12 تیر 1382 6:35 قֽظֽ | |
........................

با تمام سادگی کودکانه ام و با تمام شور و حالی که از یادش قلبم به درد می آید میگویم: من هم رای خودم را از شما پس میگیرم آقای خاتمی!( کاش آنروز پایم شکسته بود!!!!!!!!)

10 تیر 1382 6:36 قֽظֽ | |
روزهایی همه شکل هم!۱

همه روزهایم شکل هم شده است روزهاست که اینطور شده است ملال آور ویکنواخت به ملال آوری همه زنگهای بعد از ظهر مدرسه که انگار کش می امدند. همه صبهایم شبیه هم است همه ظهرهایم شبیه هم است وهمه غروبها وشبهایش!!!!!!!!!!در یک سکوت چسبناک من و او با هم زندگی می کنیم و او راضیست! و این کافیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

8 تیر 1382 6:36 قֽظֽ | |
آن خیابان .......................!

کارگرهای محترم شهرداریچه خوب سروتنت را شسته اند!هیچ ردی از خون بر تنت نیست!!!!!!!!!!!!!هیچ صدایی نیست انگار که همه ساکنینت یکباره مرده اند انگار که از اول اصلا ساکنی نداشته ای!همه جا ساکت است همه در خانه هایشان را قفل کرده اند ودارند سعی می کنند از دیدن سریالهای مزخرف تلویزیون لذت ببرند!چه مردم عاقلی هستیم ما ایرانیان!!!!!!!!!!!!!!!!و چه حرف گوش کن!مردم در خانه هایشان هستند همه شاید انکار کنند همه شاید فراموش کنند! ولی اگر به روح اشیا معتقد باشیم آنوقت است که به این واقعیت می رسیم که درختها و میله های سبز آن خیابان شاید هنوز پر از لکه های خون باشد !یادتان باشد که فردا همین فردا به ماموران محترم شهرداری یادآوری کنید که تنه درختان و آن میله های سبز را با دقت خاصی خوب بشورند!خوب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ولی حافضه تاریخ را چه میکنید؟؟؟؟ دریایی ماده سفید کننده لازم است!!!!!

4 تیر 1382 6:37 قֽظֽ | |