عکس سوم!
دخترک مو سیاه و چشم سیاه با لباس خانه که روی آن لباس مادر را به تن کرده بچه کوچک چاقی را بغل کرده و تند و تند تکانش می دهد. سعی می کند بچه بی قرار را آرام کند . مادر جان از توی آشپز خانه داد می زند: بیا شیشه شیرش را ببر حتما گرسنه است!
دختر بچه بی توجه به حرف مادر بزرگ قیافه نگرانی به خودش می گیرد و می گوید : نه بچه ام حتما دلش درد می کند که اینقدر بی قراری می کند ! تند و تند راه می رود و به پشت بچه می زند . تندو تند راه می رود و دنباله لبس مادر پشت سرش کشیده می شود ! مادر بزرگ با شیشه شیر از در تو می آید . بچه را از دخترک می گیرد:
بده من این بچه رو کشتی . مگه صدای منو نشنیدی ؟ نگاه کن ! کبود شد بچه از بس گریه کرد !!! و شیشه را به طرف دهان بچه می گیرد . بچه سر شیشه را توی هوا می قاپدو تند تند مک می زند. دختر خجل با لپ های گل انداخته سرش را پایین می اندازد و زیر لب می گویید : آخه این دلش درد می کرد ! گشنش نبود که!!!!! و بعد ساکت می شود .
مادر جان که سرش را بالا می کند می بیند دخترک نیست و لباس مادر روی مبل کنار در حیاط افتاده است!!!!!!
عکس دوم:
باز هم همان دخترک چشم سیاه و مو سیاه که روی قالیچه رنگ و رو رفته ای زیر درخت مو ی کنار باغچه نشسته استو از قوری چینی کوچک اسباب بازیش چای می ریزد توی فنجان کوچکش و مثل آدم بزرگها با احتیاط آن را فوت می کند و می نوشد. لحظه ای مکث می کند. فنجان را زمین می گذارد. دست روی دست می کوبد . دست چاقش درد می گیرد لب می گزد و به آدم خیالی که آنجا نشسته می گو ید : وا خاک به سرم . برنجم سوخت. اصلا حواس ندارم! و می دود پشت داربست موی ته حیاط که آنجا را آشپز خانه می داند. و صف قابلمه ها و دیگها و گاز کو چک اسباب بازی....... مقداری برنج و عدس خام را در قابلمه مسی کوچکی روی گاز پلاستیکی گذاشته است مثلا عدس پلویی است که ته گرفته است و او سخت نگران درست مثل مادر جان که در این جور مواقع بی حواسی خود را به حساب او و پسر ها می گذاشت.و صدای غرولندش از آشپز خانه به گوش می رسید- شروع به غر زدن می کند: اصلا واسه آدم حواس نمی زاره . همه اش تو حیاطه . همه اش داره آب بازی می کنه . بهش می گم بیا بشین تو اتاق نقاشی بکش هی چشم سفیدی می کنه و شونه می اندازه بالا ! می گم اخه بچه تو امانتی تو این آفتاب زل خون از دماغت بیاد جواب اون مادر پدرتو من باید بدم . اصلا گو شش بدهکار نیست باز هی میره تو حیاط زیر آفتاب می شینه با خودش حرف می زنه!!!!حواس نمی ذاره برای من حالا من با این برنج سوخته چی کار کنم؟؟
سرش را که بلند می کند قلبش یکهو می ریزد. از لا به لای برگهای درخت مادر جان را می بیند که ایستاده سر پله هاو او را نگاه می کند : سر ظهره پدر صلواتی نمآیی تو؟؟؟؟؟
یادهای بچه گی برای من مثل عکسهای رنگی کوچکی هستند که با گذشت روزها رنگشان به زردی میزند. هر یادی یک عکس است که همیشه در خاطر من می ماند جان دارد و زنده است!
عکس اول:
دخترک کوچک و چشم سیاه و مو سیاه که سر صندوق مادر جان ایستاده است و منتظر است که او یک تکه دیگر از عجایب عالم را از آن خارج کند. به چشم من از همه مجلل تر آن لباس زری دوزی شده طلایی بود که به لباس شاهدخت ها می مانست و بوی نفتالین آن بهترین عطر جهان بود برای من و آن کفشهای سیاه و براق با پاشنه های سوزنی که دو بند انگشت برایم گشاد بود . من بی خیال و خوشحال لباس طلایی را روی لباس خانه به تن می کردم و کفش ورنی را به پا روی کف لخت و آجری انباری پا می کوبیدم و صدای تق و تق آن را در می آوردم.
عشق من بود که لباس زری را به تن و کفش ورنی را به پا بروم رو به روی میز آرایش مادر جان که جز جهیزیه اش بود. پایه میز لق بود و آینه اش آدم را تابدار نشان می داد . می رفتم و روبه روی این میز که یک طرف انباری را گرفته بود می ایستادم و خودم را با آن هیبت توی آن آیینه تابدار نگاه می کردم و کیف می کردم.
گاهی دور از چشم مادر جان در کشوی میز را باز می کردم و گردنبند بدلی صورتی بلندی را که دانه هایش مثل دانه های مروارید گرد بود و بلندیش تا کمرم می رسید تندی بر می داشتم و به گردن می انداختم . گاهی هم اطرافم را می پاییدم و تندی در جعبه فلزی پودر صورتی رنگ مادر جان که مال زمان جوانیش بود و بوی کهنگی و نا می داد را بر می داشتم و تندو تند و با لذت آن را به تمام دستها و صورتم می مالیدم و آن وقت عطسه ها بود که پشت سر هم می آمد و صدای مادر جان که اینجا گردو خاک دارد بیا برو بیرون. و من مبهوت عکس خودم بودم در قاب آیینه که دیگر من نبودم. دختر بچه ای بود که دوست داشت بزرگ باشد و وقتی توی آیینه خودش را می دید با بچه خیالی که همان اطراف بود دعوا می کرد و مثلا می گفت :پس این شونه سر من کو ؟ صد دفعه بهت نگفتم بچه به وسایل بزرگتر ها دست نمی زنه ؟؟ بی تربیت!! حال وایسادی داری برو بر منو نگاه می کنی ؟؟؟ چشمتو بنداز پایین ! بچه بی تر بیت بایدم گریه کنه! برو تو اتاقت . امشب هم نم بریمت مهمونی تا حالت جا بیاد!
دختر بچه توی عکس کیف پاره و کهنه مهمانی مادر جان که سیاه بود و یک گل آبی بزرگ روی درش نقاشی کرده بودند را زیر بغل می زد و تق و تق و تق می رفت به مهمانی . وقتی که به مهمانی خیالی می رسید و چای خیالیش را می نوشید شروع می کرد از گله کر دن از دست بچه خیالیش که حالا تنبیه شده بود و توی خانه تنها ما نده بود ! و صدای مادر جان که داشت نفس زنان از راه پله بالا می آمد :
دوباره داری با خو دت حرف می زنی؟؟؟ بیا برو پایین!!!!!
باورتان می شود فردا ۳۰ ساله می شوم ولی هنوز آن دختر بچه در من زندگی می کند!!!
می توانید پیغام های خودتو نو در این آدرس برای من بگذارید:http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.com/
ممنون!
تو را به یاد می آورم همان شکلی که بودی مو های سیاه و فرفری که طاقت مقنعه را نداشت و دو گیس شده بود آویزان از کنار گوشهایت!با آن خودکار عجیب زرد رنگ که همیشه از گردنت آویزان بود ! تو همیشه هیجان انگیز ترین موجود زندگی من بودی و این هیجان سر زنگ نقاشی که تو مثل شعبده بازها از کیفت تیشرت میکی موس را در می آوردی که مدل نقاشیت باشد جایش را در من به جنون میداد!و تابستان آن کودکی که من شیفته خل بازیهایت شده بودم و منع ما از تماسهای تلفنی و این فقط میتوانست از مغز تو بیرون بیاید که نامه بنویسیم و نامه نگاریهایمان شروع شد و من تا آخر عمرم قیافه مفلوک نامه رسان را از یاد نمی برمکه التماس کنان وساطت ما را می کرد که گناه دارند بگذارید همدیگر را ببینند فاصله که فقط یک کوچه است. و دلیل با نمک مادر بزرگ که عیب ندارد در عوض انشایشان خوب می شود!نمی دانم حالا واقعا انشایمان خوب شد یا نه؟؟و سالها گذشت و ما همچنان سعی می کردیم که انشایمان را خوب کنیم و همچنان برای هم می نوشتیم بدون آنکه ببینیم قد کداممان بلند تر شده است و هیچوقت صورتت از یادم نمی رود وقتی بعد از سالها در خانه تان را باز کردی و من را پشت در دیدی!!!!و باز سالها گذشت و تو دوباره با تصمیم به ازدواج غیر منتظره ات که در یک خط برایم نوشته بودی به یاد من آوردی که دیگر آن دختر کوچکی نیستی که روزی به سوسک می گفت سوکس!و یادت می آید شب عروسیت هر دو با هم رفتیم زیر دامن لباس عروسیت که از در کمد آویزان بود و دور خودمان چرخیدیم و چرخیدیم و غش غش خندیدیم! یکهو بزرگ شده بودیم!!!!و فردایش تو شدی قشنگترین عروس شهر یادت هست! و باز گذشت و گذشت و تو رفتی به خانه ای که از پنجره اش کوه پیدا بود و وقتی که می خواستی خیلی غصه بخوری می پریدی روی کابینت آشپز خانه و سرت را می چسباندی به شیشه و زل می زدی به کوه!و چه شبها و چه روزهایی که ما(من و تو)درآن آشیانه عقاب تو با آن ۸۵ پله اش که دور از دسترسش می کرد تا صبح با هم حرف زدیم خندیدیم مثلا به کوه نگاه کردیم و گریه کردیم! و هزاران راز مگوی دیگر ! و یکهو گفتی که میروی و صورتت توی آشپزخانه از یادم نمی رود که اجاق گازت را تمیز می کردی برای تحویل دادن به صاحب جدیدش و برایش حرف میزدی و صورتت خیس خیس بود!!!
و من مثلا کوه را نگاه می کردم! و آخرین جنون مشترکمان عکس یادگاری با موتور و آبشار در پیاده رو خیابان توپخانه!و رفتن تو که چه تلخ بود و دستور اکید تو برای گریه نکردن و نیامدن به فرودگاه! (گاهی چه بی رحم می شوی! )و گریه بلند بلند من در تمام راه پله های خانه تان ! و تمام آن شب و تمام وقت هایی که به کوه نگاه می کنم! و تو رفتی رفیق بچگی ها رفتی که موهای فرفریت زیر هیچ روسری زندانی نباشد !رفتی تا هر وقت که دلت خواست بخندی و گریه کنی و داد بزنی و نقل مجلس هیچ کس نباشی!من عروسی کردم و تو اولین کسی بودی که مرا با لباس عروسی دیدی و این بار بدون اینکه کوه را نگاه کنی گریه کردی! رفیق بچه گی ها نمدونم چی شد که روزگار من و تو بهم گره خورد!ولی خورد ! ما بدو ن اینکه حرفی بهم بزنیم شدیم رفیق هم تو شدی خواهر نداشته من ! تو رفیقی که می خواست خلبان بشه و حسابدار شد من رفیقی که می خواست فیلم ساز بشه و شد ولی یه فیلم ساز بدون فیلم!!!!!!
(۱۲ ساعت) از بیرون آمدن من از گرداب زندگیم گذشته است! او تمام نوشته های مرا خواند ! کتاب تلخ ۱۰ سالی که گذشت با گریه های تلخ تر من پشت همین منیتور بسته شد ! آن جنون تلخ دوست داشتن یک خاطره شد و تمام!و من بعد از سالها باور کردم که او هم در تمام این سالها مثل همه زمینی بوده است واین اشتباه تلخ من بوده است که او را فرشتهای با دو بال صورتی تصور می کردم.
تمام شد ! من او را روی زمین دیدم ! نه روی ابر !و دانستم در تمام این سالها این اشتباه تلخ من بوده که ا دوست داشتم او را آن گونه ببینم! او هم مثل همه آدمها بود زمینی بود روی خاک! دیگر تمام شد من رها شدم!دیگر می توانم نفس بکشم دیگر دستی نامریی نیست تا گلوی احساس مرا فشار دهد! رها شدم از یک خاطره ؛خاطره ای دور ! ۴ روز دیگر ۳۰ ساله می شوم و دیگر حس بدی از این اتفاق ندارم! ۳۰ ساله می شوم و زندگی جریان داردو همین !
آن جنون دوست داشتن را در جعبه ای گذاشتم و دیگر از دور آن را فقط نگاهش می کنم ! دیگر نمی بینمش! از نگاه کردن تا دیدن فاصله ایست به اندازه تمام موهایی که در سرم سفید شد!من رها شدم از خاطره ای که مثل پیچک به تمام تنم پیچیده بود!رها شدم!!!
سالهاست
روز بی بهانه وجود ندارد!
تو حرف نزن
آنقدر اشک هایم را قورت داده ام
که آب خلیج فارس برایم شیرین ترین آب است
دوست داشتم که کنار مرداد ماه من باشی
چشمهایمان راببندیم درست مثل آن وقتها
و همه چیزهای خوب را
کمی آفتاب کمی باران
مردادماه میآید و من همه آن چیزهایی که برایم مانده است
در دل می گذارم و گریه میکنم
گفته بودم روز بی بهانه وجود ندارد
در تقویم تو
سال های زیادی ست که در زیر بالشم
گریه هایم را در دستمالی از خوابهایم پنهان میکنم
آن وقتها که تو بودی
به تمام دردهایم می خندیدم
بعد از آخرین مردادی که تو بودی
من به گلدانهای خالی بسیاری آب داده ام
به خاطر گل سرخی که سال هاست با باد رفته است!
غمگین تر از دیروزهایی که در دل می ماند
امروزهای ابریست!
که مرداد من تو را در خود کم دارد و
غمگین تر از امروزهایی که در دلم مانده است
این است که تو
هرگز همین چند خط دلتنگی را هم نخواهی خواند
و مرا با که با جعبه خاطراتم
کنار صفحه مرداد ماه تقویم ایستاده ام
می گذاری و رد می شوی
همین!!!!!!
لطفا نظراتتان را تا هر وقت که حال بلاگ اسکای خوب شود به این آدرس برای من بفرستیدhttp://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.com/ ممنون!
(۶ روز تا تولدم مانده!)
من چیزی نمی گویم
تا بدانی در سکوت هم می توان عاشق ماند
به همین سادگی.
برایم پیغامی از جنس خوابهای خودم بفرستید و باور کنید
که تمامی اهالی اینجا
حکایت طوطی و بازرگان را میدانند!(س.ج)
(در آدرس پرشین بلاگم برایم پیغام بگذارید ممنون!)
(۸ روز تا تولدم مانده!!!!!!!!!)
کتابهایم را زیرو رو می کردم ! از لای یکی از کتابها یه پاکت نازک کاهی افتاد بیرون و باز من لعنتی رو با خودش برد به روزها و شبهایی که اصلا دلم نمی خواست بهشون بر گردم ! این آخر آخرین نوشته من بود برای او که می خواستم نرود و بماند او رفت و این نوشته ماند !و من ماندم و حالا این نوشته که مال من نیست ولی حس آن روزهای من است !(صبح با صدای تو آغاز میشد و خورشید از نگاه روشن تو گل می کرد کبوتران به شوق پرواز در هوای تو بام بقعه را ترک می کردند و ماهیان به امید دیدار تو در بازار به تور می افتادند!!!!بر بام کدام شب تار تابیده ای که من و کبوتران و ما هیان را از یاد برده ای؟؟؟؟؟؟)
و لعنت به من که دلم را گذاشتم کف دستم!
راستی هر کسی خواست پیغامی برایم بگزارد تا وقتی که سیستم نظر خواهی بلاگ اسکای حالش خوب شود می تواند در این آدرس برایم پیغام بگذارد ممنونhttp://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.com
(۱۰ روز مانده تا تولدم!!!!!)
نمی دانم هیچوقت یک دوست خیالی داشته ای یا نه! دوست خیالی داشتن عالمی دارد برای خودش! می توانی برایش اسم بگذاری! با او حرف بزنی! دردو دل کنی ! و مهمتر از همه با او تخیل کنی و تخیل کنی و هر کجا که دلت خواست بروی و هر کار که عشقت کشید بکنی!می توانی تا هر وقت که دلت خواستبا او حرف بزنی حتی گاهی دعوا کنی قهر کنی آشتی کنی بلند بلند بخندی و یا از ته دلت گریه کنی به پهنای صورتتاشک بریزی !!!می توانی اسرار مگو را به او بگویی می توانی با او دوست داشته باشی با او عاشق شوی عاشق شوی و بمیری! دوست خیالی داشتن عالمی داردمیتئاند هر آن که اراده کنی بنشیند کنار تو ساکت و محجوب ویا شیطان شود و بازیگوش درست مثل چشمهای خودت که گاهی مظلوم است و گاهی خانه دو جن کوچک !می توانی دوست خیالیت را با هر لباسی که بخواهی تصور کنی با هر صورتی با هر قد و اندازه ای!او خیال توست مال توست همین!!!!!!ولی سخت است عمری را با یک خیال زندگی کردن!!!!!!!!!!!!
(۱۱ روز مانده تا تولدم!)
درست ۱۳ روز تا تولدم مونده!!!!!!!!!!!!!!
سلام تو جنسیت گم شده ای؟؟؟ سلام : تو هم باید چای تلخ باشی ؟؟ و یه عالمه حرف و دل تنگی!!!و این اولین مکالمه من و چای تلخ بود درست همون شبی که بلاگ اسکای بسته شد! و نه اون می دونست و نه من و قرار شد که من اینجا و هم تو صفحه نظر خواهی چای تلخ بنویسم که فعلا اون تا یه مدتی نمی تونه که بنویسه به خاطراین که ورژن اینترنت کافه نت ها پایین است و اون کلی سعی کرده ولی موفق نشده خلاصه امیدوارم که زودتر تلفنشون وصل بشه که بتونه بازم برامون بنویسه!!!!!!!حالا فعلا اگه چای تلخ سرد میل دارین بفر مایین کنار صفحه لینکش هست!
همه چیز مثل آب روان است در جریان و من افتاده ام در این آب و آب همچنان مرا بی دریغ با خود می برد !غمگین هستم چرا باید دروغ بگویم؟؟غمگین و مشغول دست و پا زدن گاهی زیر آب و لحظاتی رو آنچه برایم مسلم است این است که زیر پایم خالیست هر چه که می بینم آب است و آب جریان است و جریانو خبری از سکون نیست پایم به هیچ کجا نمی رسد چه رسد به ایستادن روی زمین احساس غالبم همان معلق بودن است و در بهترین شرایط شناور بودن است و هیچ کس ندید صورت احساس مرا که مثل ابر بهار گریه کرده است!!!!!!حسرت روزهای رفته را نمی خورم که رفته اند ولی صورت خودم با آن چشمهای شیطان ۲۱ساله این روز ها همه اش با من است ! و مرا نگاه می کند و گریه می کند و بیادم می اندازد که آن وقتها چه سخت آویزان عشق و دیوانگی بود و آب همه چیز را با خود برد!!!!!و اعتنایی به دل کو چک من نکرد!
۱۲ روز مانده تا ۳۰ سالگی من!وایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!
(باید توضیح می دادم اون ۱۲ است نه ۱۲۰)!!!!!!!!۱۲ روز مونده!!من حالم خوب نیست!!!!!!!به خدا!!!