صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
یکشنبه۲۷مهر۱۳۸۲همه ستاره های چشم من!

رو به روی آیینه نشستم خوب خودم را توی آیینه نگاه کردم . خوب زل زدم به چشمهایم! چشمهایم پر از ستاره است مگر نه؟ تو گفتی: نه کی گفته؟ خوب توی آیینه به چشمهایم زل زدم به مردمک سیاه چشمهایم! شروع کردم به شانه کردن موهایم که صاف بود و سیاه یکبار چهار بار ده بار شانه کردم و فکر کردم کاش تو توی چشمهای من یه عالمه ستاره می دیدی . کاش اصلا از اول تو ستاره ها را توی چشمهای من پیدا می کردی ! ولی حتی به من نگاه هم نکردی فقط زل زدی به سقف و گفتی : نه کی گفته ستاره؟ کدوم ستاره؟ ولی من دلم چشم ستاره ای می خواست !باید چشمهایم ستاره دار می شدند کشوی میز را کشیدم بیرون کیسه کوچک جیر سرخابی را در آوردم و روی میز تکان دادم یه عالمه ماه و ستاره کوچک و براق و رنگی توی هوا تکان تکان خورد و ریخت روی میز! خودم توی آیینه برق چشمهایم را دیدم یه ستاره قرمز برای چشم راستم و یه ستاره نقره ای برای چشم چپم جدا کردم. پلک راستم را بستم ستاره قرمز را چسباندم به پوست پلکم بعد چشم چپم! خودم دیگر هیچ چیزی نمی دیدم ولی کاش تو بودی و می دیدی که بلاخره چشمهایم پر از ستاره شدند آن هم ستاره های رنگی!!!!!!!!!

27 مهر 1382 9:25 قֽظֽ |
جمعه۲۵مهر۱۳۸۲دیوارمن!

توی زندگی همیشه دیواری خواسته ام که مال خود خودم باشد بی شریک . یک دیوار بی صاحب ! یک دیوار بی در بی پنجره !بلندیش اندازه قد خودم شاید یک کمکی بلند تر . و پهنایش به اندازه ۳ سری آجر تازه نه آجر مرغوب از همین آجر گری های خودمان! این میشد دیوار من و من اگر این دیوار را داشتم به قرآن عرش را سیر می کردم!
اولش یک طرف دیوارم را آبی می کردم آبی لاجوردی رنگ آسمون کویر بعد می رفتم یه عالمه ستاره می خریدم از همین ستاره ها که پشتش چسب دارد و توی تاریکی از خودش نور می دهد می خریدم و به تمام آن طرف دیوار می چسباندم!!!!
بعد یه عالمه شمعهای قد و نیم قد ومی چیدم دور تا دور دیوار!همشونو هم روشن می کردم ! بعد می رفتم اون ور دیوار و رنگ سفید میزدم درست مثل دیوار اتاقم تو اون خونه اولیه بعد با یه عالمه پونزهای رنگی هر چی که دوست داشتم می زدم به دیوار قوطی دندون شیریام و لباس مهد کودکم که چهار خونه سفید و صورتی بود النگو نقره ای که اسممو روش کنده بودن با یه عالمه چیزای عزیز دیگه!!!!!!!

بعد اونجا می شد دنیای من تو می شدی دیوار من ! گاهی که خوشحال بودم میدویدم دور تا دورت حتی دستامو باز می کردم و صورت چاقو تپلمو می چسبوندم بهت تا خوب احساست کنم تا حسم کنی ! تا صدای قلبم و بشنوی!که تند تند میگه دوست دارم دوست دارم !گاهی که دعوام می کردی بق می کردم می شستم یه گوشه زیر چشمی اینقدر نگاهت می کردم تا بهم بگی بیا تو بغلم نفس!و وقتی می گفتی نفس انگار آبی بود که ریخته بودند رو آتیش دلم !نفس می گفتی و من تو بغلت عرش و سیر می کردم!بوتو از بر می کردم!
گاهی وقتا که دیر می کردی می پریدم از بالای دیوار همه جا رو خوب دید می زدم تا باد بلاخره بوی تو رو برام بیاره!درست وقت اومدنت میشدم روباه شازده کوچولو!دلم تاپ تاپ می کرد. گاهی هم ظهرای داغ تابستون دراز میکشیدم روی دیوار که خورشید صاف بخوره تو فرق سرم و خون دماغ بشم و تو دلت برام بسوزه . مفهمی دلت برام بسوزه!!!!!!!!!!!!!!!

بعد بعضی وقتا که تنبیهم می کردی از حرصم برای اینکه اشکامو نبینی که بلاخره دیدی میرفتم پشت دیوار وای می استادم و داد می زدم فحش می دادم به دیوار مشت می زدم اینقدر که مشت کوچولوی چاقم درد بگیره (به درک)!
مثل بچه گی هایم شدم تو شدی انتهای آرزوهای کوچک من اجازه ساختن این دیوار را تو دادی ولی امشب که می روی بدون این دیوار دیگر خراب نمی شود کودک تنهای قصه من همیشه همین جاست پایین دیوار زانوهایش را بغل کرده و گریهاش همین جا درست لب لب ریختن است و تنهاییش که همان دورو بر پرسه می زند و دیگر به خودش قول داده اگر خواست گریه کند از ته ته دلش گریه کند بلند بلند بی تعارف جوری که همه مردم بشنوند!!!!!!

25 مهر 1382 2:12 بֽظֽ |
جمعه نمی دانم چندم مهر ۱۳۸۲؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته ام درد دارم دل کوچک بیچاره ام خورد شد !

25 مهر 1382 2:09 بֽظֽ |
سه شنبه۲۲مهر۱۳۸۲بوهای غریب آن آدمها!!!!

تو را از همه بیشتر دوست داشتم هم خودم می دانستم هم خودت و هم همه! وقتی که می پریدم بغلت و سرم را لای سینه پر از مویت اینور واونور می کردم یک بویی میدادی که نگو بوی بستنی قیفی و شاید هم بوی آبنبات از همان خارجیها که توی قوطی می فروختند!

بعد از تو آقا جون بود که بوی سیگار هما می دادو ای بفهمی نفهمی بوی چایی دم کشیده! بعد نوبت مادر جان بود چشم بسته هم می توانتسم او را پیدا کنم بوی صابون گلنار می داد و بوی انباری که پر از خوراکی بود البته مادر جان بوی لواشکش یک نمه بیشتر بود.

دایی کوچیکه یه بوی شوری میداد که نگو !از بس که از کله سحرتو کوچه پی توپ میدود.و شاید من هیچوقت به بوی او دقیق نشدم (با هم زیاد خوب نبودیم فکر کنم هنوز هم نیستیم!!!!!!)

اما دائی سومی عشق روزهای بچه گی من بود بودی آدامس باد کنکی می داد بوی کاغذ کادوی تولد . بوی شونه سر که خودش می خرید و به سرم می زد ! بوی غلت زدن رو تشک خنک روی بالکن! و طعم شور گریه های من وقتی او را سخت تنبیه میکردند و او بی صدا گریکرد.

مادر بوی انظباط می داد بوی نصیحتهای ئی که تمامی نداشت. بوی درس بوی دختر خوب بوی دختر سر به زیر مادب و بوی هزاران دختری که من نشدم!!!!!!!شایدم شدم نمی دانم ولی هنوز هم چشمهایش زیاد خوشحال نیست! نمیدانم ! راستی تا یادم نرفته بگویم دستهای مادرم همیشه بوی گل می دهد که البته این هیچ ربطی به اختلاف سلیقه های بی پایانمان ندارد.او اصولا دستش را زیاد میشوید!

اوه هنوز یه عالمه آدم موندن که هر چند وقت یه بار از یه جایی رد می شم بوشون همون جاست می خوره به دماغم منو میبره یه جا هایی دور دور! که شاید نباید ببره

بازم ازش حرف می زنیم!حتما

23 مهر 1382 2:15 بֽظֽ |
چهارشنبه۲۴مهر۱۳۸۲با هر عنوان تلخی که دوست دارید بخوانید!

از خواب پا شدم نه مثل هر روز امروز چهار شنبه بود یعنی امروز همه چیزش با هر روز متفاوت است ساعت ۱۱ صبح بود باهمین تلفن سیاهه!
بوق بوق بوق یه صدای بچه سال :بفرمایید؟شما؟؟
من:(ه )هستم !
من:ببخشید میتونم با آقای(ص) صحبت کنم ؟؟
صدای بچه سال : شرمنده هنوز تشریف نیاوردن!
من: امعمولا این وقت روز همیشه بودند؟؟
صدای بچه سال:هه والا چی بگم هنوز که تشریف نیاوردن!
من: میشه لطف کنین بهشون بفرمایید که من زنگ زدم!
صدای بچه سال: حتما

و این ماجرا هی تکرار شد و تکرار شد(ساعت ۵ بعد از ظهر)
بوق بوق بوق همان صدای بچه سال:بفرمایید؟ شما؟
من:(ت )هستم !
من:میتونم با آقای (ص)صحبت کنم؟؟؟
صدای بچه گانه : والا هنوز تو جلسه هستند................که یکهو آقای(ص) گوشی دیگری را بر می دارد : نه خانم (ا) دیگه هستم!
صدای بچه گانه:ههههه
آقای (ص) : چهارشنبه است نمیآیی؟؟؟؟

23 مهر 1382 2:14 بֽظֽ |
یکشنبه۲۰مهر۱۳۸۲آن بوی غریب سیگار هما و چای!!!!!!!

هر وقت که می آیم پیشت اول نمی آیم توی اتاق از پشت شیشه ها یک نگاه میاندازم تو انگار که هنوز باورم نشده است که تو سالهاست که ساکن دائم این اتاق شده ای! به آنجا که می رسم انگار که همه این سالها را توی خواب بوده ام !و تو هیچ کجا نرفتی و همان جا توی اتاق آخری یک بری دراز کشیده ای و دستت را زده ای زیر سرت و همچنان داری روزنامه می خوانی و گاهی هم چرت میزنی و چائیت همه اش سرد میشود!!!!!

اولین استکان نعلبکی اسباب بازیم را تو برایم خریدی ! و اولین النگوی طلا را !!!!!النگو را خودت دستم کردی . از بس که مچم تپل بود النگو چسبیده بود به مچم ! خندیدی و کف دستم را محکم ماچ کردی!

نمی دانم تو یادت هست یا نه می آمدی می ایستادی سر پله ها سیگارت توی دستت بود و دود میشد و می رفت هوا ! می ایستادی و مرا نگاه می کردی با آن چشمهای خوشگلت که رنگش همین جا توی مردمک چشمم مانده که مانده و دیگر هیچ چشمی آن رنگی پیدا نشد که نشد! می ایستادی آب بازی مرا نگاه می کردی و چشمهایت برق میزد بچه می شدی یواش یواش از پله ها پایین می آمدی و یکهو می دیدم که نشسته ای روی لبه حوض و دستت توی آب است و داری مثل من سر به سر ماهی ها می گذاری !چقدر آنجا کنار حوض انگور برایم حب کردی و مشت مشت به من دادی و چقدر روی پله های همان حیاط تخمه آفتابگردان برایم مغز کردی و ریختی توی کف دست چاقم و من خوردم و دیگر تا امروز هیچ تخمه ای مزه آن تخمه را نداد!!!

سالها گذشته ولی باورت می شود دیگر هیچکس بوی تو را نداده !تو بوی سیگار همای فیلتر دار میدادی و چایی!و من عاشق بویت بودم و چقدر یواشکی می رفتم کتت را که به جا لباسی آویزان بود را بو می کشیدم! و چقدر صدایت را که چه بم بود و به خصوص کم آوردم وقتی که از پشت روزنامه و دود سیگار می پرسیدی : بابا مشقو درستو نوشتی!و من مظلوم نگاهت می کردم و سرم را به علامت بله تکان می دادم و تو باز سفت بغلم می کردی و محکم ماچم می کردی !!!!!!!!!!!!!!!!!

چقدر زود سوار اتوبوس شدی ؟؟؟ اصلا چرا ایستگاه پیاده نشدی ؟؟؟؟؟اصلا چرا توی اتوبوس خوابیدی؟؟؟
چقدر زود رفتی چقدر کم آقا جون من بودی ! و ما چقدر کم همدیگر را سفت بغل کردیم و من چقدر کم توی چشمهای خوشگل تو زل زدم!!!!!!!!
وقتی که دیروز از پشت آن شیشه های کثیف به آن سنگ مرمر سفید نگاه می کردم که اسم تو رویش نوشته شده بود باز هم بعد از ۲۴ سال باورم نمی شد که تو فقط ۷ سال رفیق بهترین روزهای من بودی آقا جون!

(نوشته شده برای پدر بزرگ مادریم که جای ماچ محکمش هنوز کف دستم مانده است)

20 مهر 1382 2:19 بֽظֽ |
چهارشنبه۱۶مهر۱۳۸۲چسب زخم!

شاید خواب دیدم شاید همه چیز را توی خواب دیدم . دریا را کوه را صخره ها و گلهایی که یک شب روی دستم روییدند .

شاید که نه حتما توی خواب بوده است چون دیگر گلی کف دست من نیست! گلهای کف دستم همه با آب پاک شدند .
میدانی ؟ باز یک جایی حوالی قلبم درد می کند شاید اصلا همان جا ته قلبم باشد یک چیزی مثل یک زخم مثل یک حفره !!!!!!!!!!!!!
ساعتهاست که دارم فکر می کنم توی حفره دلم چه بگذارم تا حفره بودنش از یادم برود! و شاید هم یک خیال لوس کودکانه که چه کنم تا دل زخمیم قشنگ تر به نظر بیاید !!!!!!
تیله را امتحان کرده ام . نه خوب نیست با رنگ دلم هارمونی ندارد ! انار خشک شده کوچک و سیاهی را توی حفره دلم فرو کردم نه نه فایدهای ندارد دانه های خشک شده توی انار با هر تکان من صدا می دهند و من دوست ندارم صدای تق و تق دلم را کسی بشنود!!!!!!!!!فایده ای ندارد!!!!
همان چسب زخم قدیمی از همه چیز بهتر است از همانها که بچه کولیهای میدان ونک به زور توی کیفم فرو کردند!!
از همانها که بعد از کندنش جای چسبش می ماند!!!!!!!!!!!!!!!!!!

16 مهر 1382 2:21 بֽظֽ |
جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۸۲ خواب دیده ام!

دیشب خواب دیدم که از نوک هلال ماه آویزان شده ام و تاب می خورم!
بالا میرفتم و پایین می آمدم !!!!!!!و هیچ نمیترسیدم !
دیشب خواب دیدم که به جای یک ماه در آسمان دو ماه آنجا بود یکی هلال و دیگری قرص کامل ماه توی خواب کوچک شده بودم شاید شش ساله شایدم هفت ساله این را از روی جای دندان های خالی که توی دهانم بود و با هر غش غش خنده ای دیده می شد می گوییم نوک ماه توی دستم بود و تاب می خوردم بعد روی یک خط طولانی نقره ای از این ماه به آن ماه رفتم و دمر روی قزص ماه خوابیدم و چه خضی بردم .
صبح که از خواب پا شدم کف دستهایم و تنم پر از لکه های نقرهای بود که بوی گل یخ میداد!!!!!!!

11 مهر 1382 2:23 بֽظֽ |
چهار شنبه۹ مهر ۱۳۸۲

 من برگشتم!!!!!!!

9 مهر 1382 2:25 بֽظֽ |
سه شنبه۱مهر۱۳۸۲خورشید قلب من!!!!!!

چقدر چقدر تو را کم آورده ام جایت خالی که روی پیشانی قلبم قطرات ریزعرق راببینی و به صورت عرق کرده قلبم فوت کنی تا خنک شود!!
داغ شده ام داغ این دوست داشتن تن سرد و نم گرفته مرا نمی گویم گرم که داغ کرده است و داغ عشق مثل صورت مهربان خورشید خانوم روی پیشانی قلبم زده شده است!!

دستهایم را از دو طرف باز کردم کفشهایم را در آوردم و دویدم توی ساحل می خواستم حجم آبی دریا را توی بغلم بگیرم و برایت سوغات بیاورم!!!روی لبه صخره ها ی توی ساحل ایستادم و بوی دریا توی تمام تنم نشست و با تمام تن خیس و تب زده ام به یاد نفسهای تو یک نفس عمیق کشیدم! و توی دلم هی گفتم دوست دارم دوست دارم تا نفس کم آوردم و اشک بود که دوید توی تیله سیاه چشمهایم!!!!!!!!
روی لبه صخره ها ی کنار دریا ایستادم و صدای تو توی گوشم بود و تنم زیر آب دریا که به صخره ها می خورد. بوی شوری آب دریای جنوب سوغات من است برای دستهای تو!!!!

و من حالا اینجا نشسته ام و تنم مزه شور آب تمام دریا های جنوب را می دهد و انگار که تب دارم تب گرم این هوای شور شرجی را!!!!!!!
چه آدم فهمیده ای بود آن که کفت : عشق است که مثل پر شاپرک توی رگهای تنم بال بال می زند درست مثل پر شاپرک و با هر بال زدنی بند نقره ای دلم هی میلرزد و هی میلرزد!!!!
چه حال غریبیست این عشق ؟؟؟؟؟؟؟؟باورت می شود عاشق شدم و کف دستهایم گل رویید .گل رویید و رویید و بالا رفت!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
(چابهار)

1 مهر 1382 2:27 بֽظֽ |