تمام زندگیم پر از احساس عاشقیست! احساس عشق و دوست داشتن ! گاهی در جایی در آن دورهای ذهنم کسی به نجوا می گویید یا چیزی هست که به خاطرم می آورد که باید یک کسی باشد و چیزی به دیوار دلم بیاویزد تا دلم از خاطرش نرود که کسی هست که کسی باید باشد! و یکهو چشمهایم را باز می کنم و می بینم که تما م زندگیم را سایه عشق پوشانده و کسی آنجا در سایه نشسته و انار کوچک و خشکیده ای در دست دارد که وقتی کنار گوشم تکانش می دهد با هر تکان صدای دانه های خشکیده انار به من می گویند دوستت دارم دوستت دارم!!!راستی چقدر دوستت داشتم تو هیچ دانستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(۱۳۷۴)
تو برای من همان آقای توی قصه ها بودی که توی قصه ما یک روز از توی برفها آمد کسی که پشت یک زمستان جا مانده بود!و آدینه روز زمستانی از پشت آنهمه سرما آمد و دستهایش را به به انگشتهای همیشه رنگی من آشنا کرد و انگشتهای من شد پر از شکوفه! و دنیایم پرشد از عطر گل یخ و او بالهایش را که نازک بود و شیشه ای تکان می داد و دنیایم پر می شد از عطر یک روز عید و دنیایم چه ساده شد و عاشقانه ! و عاشق شدم چه ساده و کودکانه! (دی ماه۱۳۷۴)
دوست داشتم که می رفتم می رفتم به یک جای دور به یک جای خیلی دور!دور می شدم . می رفتم جایی که هیچ آشنایی نبود جایی که هیچ چیزش مرا به یاد تو نمی اندازد. هیچ خیابانی !هیچ مغازه ای هیچ...........! دوست داشتم می توانستم توی آیینه به خودم زل بزنم توی چشمهای خودم و بلند بگویم که دیگر تو نیستی ! که دیگر دوست داشتنی نیست !!!!به دستهایم نگاه می کردم به مو هایم به پوست صورتم !!!!!کاش کسی بود و سر من داد می زد که نمی توانم با این تن به جایی بروم !!!!!!مگر می شود به وقت رفتن تنم را اینجا جا بگذارم و بعد بروم؟؟تنم هم تو را به یاد من می آورد!!!!!و اگر خوب به آیینه نگاه کنم جای دستهای تو را بر پوست صورتم خواهم دید که چه خوب مانده!!!!!!!!!!!!!!!(زمستان۱۳۸۰)
پنجره را باز گذاشته ام صدای باران است و و سرما و تاریکی! پنجره را باز گذاشته ام تا باد بیاید و همه دردها را با خودش ببردو ببرد و ببرو و من دیگر این دل کوچکم را با سنجاق قفلی به تنم آویزان نکنم!چشمهای آبی چشم زخم شیشهای که تو به من دادی مرا سخت می پایید درست بیست جفت چشم آبی مراقب چشمهای پر رنگ من است که یکهو پر از اشک نشوند!گاهی این جور می شود دل کوچک ساده من عجیب از این روزگار می گیرد دلم می خواهد بروم توی خوابهای بچه گیهایم زندگی کنم درست وسط پولکهای رنگی و شمهای روشن همانجا که پر بود از تکه های شیشه های رنگی که وقتی نور شمها به آنها می خورد همه جا پر می شد از رنگ و نور و قشنگی کاش توی خوابهای بچه گیم مانده بودم!!!این روزها فکر می کنم دلم گرفته اصلا کرکره های دلم را پایین کشیده ام دل کوچکم را توی قفس کرده ام درست مثل پرنده ها شاید! و پارچه سبز بلندی روی آن انداخته ام که دلم هیچ کجای این دنیای عوضی و بد رنگ را نبیند تا چشمهای آدمها نبیند که چشمهای دلم خیس است دلم نمی خواهد کسی ببیند که رنگ دلم پریده است !!!!!!!!!!!(زمستان۱۳۸۰)
بیرون باد می آیید. نه طوفان است شاید ! درست مثل دل من که روزهاست که طوفانی ست! ولی چرا این طوفان یک جا همه یاد تو را با خودش نبرد؟؟؟روحم پر از زخم است پر از ترک !از دلم جز تکه ای شکسته چیزی باقی نمانده درست مثل یک ظرف ظرفی که روزی پر از نقشهای گل و برگ بود می خواهم تکه های این ظرف شکسته را بهم بچسبانم ولی جا به جا تکه ای از برگها نیست تکه ای از گلها و من نمی دانم آنها را کجا گم کرده ام؟ هر قدر که سعی می کنم جا های خالی این ظرف را با انگشتها یم پر کنم نمی شود ! روزهای زیادیست که گل و برگ دستهایم پاک شد ه است و رفته است که رفته است. (زمستان۱۳۸۰)
روز های زیادی است که تو رفته ای . رفته ای و من تنهامانده ا م و تنهاییم پر از ابر و مه و دلگیری پاییز است. دوباره تنها قدم می زنم .تنها فکر می کنم .تنها به خیابان میروم و همه اش این تنهایی که مثل یک همزاد با من است.راستش را بخواهی دیگر کمتر توی دلم با تو حرف میزنم دیگر حتی کمتر توی دلم با تو دعوا می کنم. بگو مگو میکنم . سرت فریاد می کشم! دارم سعی می کنم به صبر کردن عادت کنم. و فکر کنم تمام این روزهایی که گذشته را توی خواب دیده ام سعی می کنم از یاد ببرم هر آن چه را که در میان بوده!!!!!!سرم در آسمانهاست و پا هایم در زمین دروغ گفته ام اگر که بگوییم به خودم فکر نمی کنم فکر می کنم به خودم به تمام آن روزهای آفتابی و به همه این روزهای ابری دلگیر!!!و به چیزی که به آن زندگی می گوییند و من خراب شده اش می بینم و غصه می خورم و غصه می خورم و مثل بچه کوچکی که کنار ساحل ساعتها سعی کرده و خانه ای با شن ساخته است و بی هوا بادی آمده و او مبهوت از خراب شدن هر آنچه ساخته که ناگهان فرو ریخته بی صدا از تمسخر آدم بزرگها دست کوچکش را محکم روی دهانش فشار می دهد تا صدای گریه کردنش را کسی نشنود !!!!حالا آن بچه من هستم!!!(زمستان۱۳۸۰)
چرا مرا آزار می دهی؟؟/چرا؟؟/اگر مرا دوست داری چرا پس آن چیزی نمی شود که می خواهیم؟.../اگر ماهی شوم/ تو بهتر است موجی شوی/یا خزه ای دریایی/و یا حتی ماه تمام در آسمان ؟چرا چاقو؟؟؟؟؟(از کتاب رمئو پرنده است و ژولیت سنگ نوشته فدریکو گارسیالورکا ترجمه چیستا یثربی نشر نامیرازمستان۱۳۷۹)
متاسفم از اینکه این اتاق کوچک سبز را هم نمیتوانند به دل من ببینند! متاسفم که آن جور که آنها میخواهند نمی نویسم آن جور می نویسم که دل خودم می خواهد و این عهدی بود که از اول با خود داشتم. پس دوستان نادیده ای که نوشته های مرا می خوانید و دوست ندارید شرمنده تان اینجای کوچک را به ما ببینید و اگر خواندن مطالب من برایتان جالب نیست حتما بلاگهایی هست که سلیقه شما را تامیین کند . من حرفهای دل خودم را می زنم آن که دوست دارد می خواند آنکه دوست ندارد ......................! مرا آزار ندهید بگذارید لااقل اینجا نفس بکشم!!!!!!!!!!!!!!!!!ممنون .
اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم؛
به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم
در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم
به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم
بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم.
سعی می کردم بیشتر به او توجه کنم و در باره اش کمتر بدانم
به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم
از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم
در مزارع بیشتر می دویدم و به ستارگان بیشتر خیره می شدم
بیشتر در آغوشش می گرفتم
و کمتر او را به زور می کشیدم
کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تاییدش می کردم
اول احترام به خود را در او می ساختم
و بعد خانه و کاشانه اش را
و بیشتر از آنکه عشق به قدرت را یادش بدهم
قدرت عشق را یادش می دادم.
(چه زود همیشه دیر می شود!مگه نه مامان ؟؟؟ ۳۰ سال دیر شد برای همه این آرزوها که امروز نوشته بودی روی پاکت کادوی تولدم! دیر شد حیف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
درست مثل بچه ها می مانی مثل بچه ها که لبهایشان را جمع می کنند و آماده گریه کردن می شوند به بچه ها می مانی وقتی که چشمهاییت برق شیطنت می زند . و درست مثل بچه هایی وقتی که من هم توی این بازی با تو هم دست می شوم و تو مرا بیشتر وبیشتر از آنچه که هستم لوس می کنی !!!و درست مثل خود بچه ها می مانی وقتی که صدایت را کلفت می کنی که مثلا جدی شده ای!یعنی که اصلا شوخی نداری و از اولش آدم بزرگی بوده ا ی و اینها همه اش بازی بوده و حالا دیگر بازی تمام شده است!و درست مثل بچه ها ی تخسی هستی که جر می زنند و وسط بازی همه چیز را به هم می زنند!!!!!بازی را بهم میزنی و می روی و من می مانم دوباره تنها توی یک بازی تلخ یک نفره!! و این همه ماجرا ست!!!!!!
بچه که بودم همیشه قشنگ ترین اسباب بازیهایم را قایم می کردم که کسی آنها را نبیند . نبیند تا نتواند با آنها بازی کند گاهی حتی جایی مخفیشان می کردم که آنقدر دور و دور بود که خودم هم فراموش می کردم که کجا گذاشتمشان و توی روزهای بچگی از خاطر می رفتند و فراموش می شدند و سالهای سال بعد مثلا با یک خانه تکانی پیدایشان می کردم ! توی دست می گرفتمشان و غریب نگاهشان میکردم و فکر می کردم دلیل این پنهان کاری کودکانه چه بوده است ؟و حسرت تمام روزهایی را می خوردم که آنها پنهان بودند و من بدون بازیچه!و سالها گذشت و من دیگر به ظاهر بچه نبودم ولی این بار حسی دیگر بود که گوشه احساس مرا با مداد سیاه هاشور میزد و آن حس بازیچه شدن بود ! حالا من همان عروسک بودم که بازیچه میشد !ولی گویا من همیشه آن عروسک دم دست بودم همان عروسک یک چشم و بی مویی که دختر بچه ای شیطان موهایش را با قیچی خیاطی مادرش جا به جا چیده و یک چشمش را بی درد مثل دانه ای تیله در آورده و دور انداخته! من همیشه همان عروسک بودم همان که کسی نباید ببیندش آن هم نه به خاطر زیباییش بلکه به خاطر تمام بلاهایی که به سرش آمده !من هنوز هم به خاطر سادگی کودکانه ام گاه به بازیچه می مانم مرا پنهان می کنند کنارم می گذارند جایی کنار دیگر مسائل زندگیشان و پنهان (من نه مو دارم و نه چشم)نمی خواهند کسی مرا ببیند من همان عرسک بی مو و یک چشمی هستم که روی دلش را درست جای قلبش را با ماژیک خط خطی کرده اند!نمی دانم شاید گاهی حتی از داشتن من عذاب وجدان می گیرند و این عذاب مانع از انداختن من به سطل با شکوه زباله می شود!ولی چیزی هست چیزی کوچک و آن دستهای سفید و کوچکم است که آدمها را گاهی به یاد اولین روزهای من می اندازد که در چشمشان من زیباترین و قشنگترین عروسک دنیا بودم ! ولی امروز عروسک زشتی هستم که پنهانش می کنند که بازیش نمی دهند که روزی صد بار یاد آور تمام معایبش می شوندو هیچ ابایی از شکستن دل نازکش ندارند!و من چه میتوانم بکنم من مثل تمام بازیچه هایی که روزی دل صاحبشان را میزنند و یا مثل بازیچه هایی که بر اثر بی مبالاتی خراب شده اند چه می توانم بکنم ؟ فقط نگاه می کنم و از آن تنها چشم سالمم قطره های درشت اشک می چکد و می چکد!و کاش رسم دنیا این نبود ! کاش جور دیگر بود!
حرفهای ما هنوز نا تمام/ تا نگاه میکنی وقت رفتن است!/ باز هم همان حکایت همیشگی/ پیش از آنکه با خبر شوی / لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود/ آی........./ ای دریغ و حسرت همیشگی / ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!!!!!!!!! (فکر می کنم این شعر قسمتی از یکی از اشعار نصرت رحمانی باشد.)
و این یک راز بود! یعنی تا سالهای سال یک راز بود . ولی دیگر حالا نیست چون دارم تعریفش می کنم! آنوقتها که واقعا بچه بودم همیشه آرزوی موقع خوابم این بود که مادرم شبها کنار تختم بنشیند و برایم آرام آرام قصه بگوید دست کوچک مرا توی دستهای نرمش بگیرد و برایم قصه بگوید تا خوابم ببرد.من حتی به قصه های تکراری هم راضی بودم! ولی او هیچوقت فرصتی برای این کار نداشت و آن موقعی هم که مجالی پیدا می کرد دیگر نایی برای قصه گفتن نداشت او همیشه خسته بود. همیشه خسته بود! و من در شبهای بچگی همیشه در حسرت یک قصه یک لالایی موقع خواب ماندم و قصه گوی تمام شبهای بچگیم نوار قصه ای بود که توی ضبط صوت بالای تختم بود و من توی خواب و بیداری نوار را بر عکس می کردم و بارها و بارها میشنیدمش تا خوابم ببرد ! فکر می کنم این عادت از همان شبها با من خو گرفت عادت حرف زدن با بالشم!!!!!!!!من با بالشم حرف می زدم درددل می کردم غصه های بزرگ دل کو چکم را برایش می کفتم و زار زار گریه می کردم و شادی های کوچکم را با او تقسیم می کردم هر وقت که از دست کسی شکایتی داشتم بالشم می شد گوش شنوای شکایتهای بچه گانه ام. و دقیقا همان روزها بود که بالش کوچکم شد یکی از بهترین رفقای زندگیم و مهمتر از آن حرف زدن با او شد بزرگترین راز دل من!!!!!!بالش کوچکی که از بچگی تا امروز حرفهای مرا که بیشتر از پرهایش شده است را بی صدا توی دلش جا داده!!!!!!خانومی من!!!!!!!
عاشق بوی بارانم .این بو مرا یاد بوی حیاط شسته عصرهای تابستان می اندازد. عاشق بارانم . و دوست دارم به رسم تمام دیوانگان عالم بی چتر زیر باران بروم و از توی تمام چاله های آب رد شوم و کفشم خیس شود و بی خیال کفش!اولین بار زیر باران عاشق شدم و تمام مسیر را تا خانه مان که چه دور بود زیر باران راه رفتم و از عشق صورتم خیس شدو من چه احساس خوبی داشتم!!!!!و چه خوب است دیوانگی زیر باران ! عاشق شدن زیر باران ! قهقهه زدن زیر باران ! و شعر خواندن زیر باران ! و راه رفتن و راه رفتن و نرسیدن!و گریه کردن زیر باران از تنها ماندن!!!!!!!!!که من تمامش را تجربه کردم!!!!!! راستی از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آهای صدایم را می شنوید؟ دلم برایتان تنگ است . نه دلم برایتان تنگ نیست ! دلم برایتان لک زده !!!!!می نویسم از تک به تکتان از همه آن حالهای خوب و بد ی که با هم داشتیم! از همه آن خنده های از ته دل ! از همه آن هق هق گریه های بی تعارف!!!!!از راه رفتنهای بی انتهای و بی انتهایمان !!!!و امروز از دفترچه تلفنی که پر است از اسم شما ها با شماره هایی که به اول هر کدامشان یک دو صفر اضافه شده است!!!!!!و از خودم که ما بین این دیوارهای بلند روزها و روزها به تک به تکتان فکر می کنم که هر کدامتان گوشه ای از دنیا ما بین دیوارهای بلند نشسته اید و دیگر از ته دل نمی خندید!من هم دیگر از ته دل نمی خندم ! همین حالا به صورت تک تکتان که همین جا به دیوار است نگاه می کردم به لبخند خسته تان به چشمهایتان که برقی ندارد و به خودم توی آیینه یک لبخند خسته می زنم و به جای خالی همه مان پیش هم بی تعارف گریه میکنم!!!!!! روزگار چه بی رحمانه پوست همه مان را کند!!!!!!!!!ولی من با همین حال دلم بریتان تنگ است مهاجران سرزمین خوشبختی!!!!!!!دلم تنگ است.