صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
چهار شنبه ۲۷آذر۱۳۸۲تکه ای از یک نامه بلند قدیمی ۸!

ولی رفتن تو عادتم نخواهد شد ! رفتن تو هر بار سخت تر از بار قبل است و من هرگز نتوانسته ام به این راه به این رفتن ها و رفتن ها خو بگیرم می دانی حضور تو توی زندگی من ریشه دوانده!بیا نبودن تو را از زندگی خط بزنیم نبودن تو هیچ حرف مهربانی نیست به نبودنت عادت نمی کنم!بیا قراری با هم بگذاریم هر وقت که به دستهایت نگاه کردی جای دستهای مرا خالی کن که جایشان توی دستهای تو خالی مانده است.۲۳/۳/۷۴ **بعد از آن سالهاتو مدتهاست که رفته ای آن هم برای همیشه حتی پشت سرت را هم نگاه نکردی !رفتی برای همیشه و برای من چه ماند همین نامه ها که می نویسمشان که نوشته باشم که در من تمام شود که این قصه با نوشتن برای من تمام شود!هنوز هم آن جا ته دلم به رفتنت خو نکرده ام پای ریشه دلم انقدر آب نریختم که تقریبا خشک شده نبودن خودت را با دست خودت بدون ذره ای فکر کردن از زندگی من خط زدی و می دانم خوب می دانم توی این سالهادهها دست جای دستهای عاشق مرا توی دست تو پر کرد و مثل من خواست فکر کند که تنها آدم زندگی تو بوده!حیف حیف!۲۷/۹/۱۳۸۲(این نامه ادامه دارد)

26 آذر 1382 0:15 بֽظֽ |
شنبه۲۲آذر۱۳۸۲قصه کوچه ما!

هر کداممان پی بهانه ای گذرمان به اینجا افتاد . هر کداممان برای پیدا کردن چیزی شاید برای به خاطر آوردن چیزی برای مرور کردن یادی قدیمی پایمان را توی این کوچه گذاشتیم هر کداممان پی چیزی آمده بودیم پی عشقی ممنوعه شاید! پی هم صحبتی که شاید هیچ وقت ما را نخواهد شناخت !پی کسی که بشود چند ساعتی را توی تاریکی با او گذراند ! شاید دیگر از شناختن هم خسته شده بودیم و پی یک خیابان تاریک می گشتیم خیابانی که شب به شب هر کدا ممان می آییم و پنجره اتاقمان را باز می کنیم و روی لبه آن می نشینیم شاید آن آشنایی که آن طرف کوچه پنجره دارد هم امشب پی هم صحبتی بگردد . گاهی هم هیچ حوصله هم را نداریم پرده کلفت اتاق را کیپ تا کیپ می کشیم . گاهی آخر شب مستی از کوچه ما رد می شود و کوچه باغی می خواند گاهی هم آنقدر به هم خو می گیریم که اگر شبی پشت پنجره مان نباشیم دل اهالی کوچه برایمان به شور می افتد ! که کجاییم و چه می کنیم!ما همه مان پی چیزی پایمان به این کوچه باز شد گاهی توی شبها ی طولانیش تا صبح خندیدیم گاهی از پشت همین شیشه زار زار گریه کردیم گاهی هم را دل داری دادیم گاهی هم دل هم را بد جور شکستیم! گاهی هم چه دروغهای معصو مانه ای به هم گفتیم! ما ساکنان این کوچه بن بست توی دنیای مجازی خودمان پی چه دلتنگیها کهنه ای که نمی گردیم ! دنیای واقعی ما را چه کسی از ما دزدید! دنیای ما را با خودش به کجا برد ؟ ولی می دانید توی تاریکی این کوچه بن بست راحت تر می شود دل بست عاشق شد می شود هر دروغی را باور کرد می شود راحت تر گریه کرد و شاید بشود راحت تر فراموش کرد!!!!!!تاریکی این کوچه بن بست خیلی غریب است!

22 آذر 1382 0:17 بֽظֽ |
چهارشنبه۱۲آذر۱۳۸۲برای همه آنهاییکه ...........

میرفتم سه کنج دیوار دستهایم راحائل صورتم می کردم که وقتی می خواهی چک بزنی توی صورتم از ضربش کم بشود دستت سنگین بود مامان یادت می آیید یا این را هم یادت رفته دادزدنهاییت هنوز توی گوشم مانده بعد از این همه سال داد میزدی که حالت از هر چه بچه است به هم می خورد که کاش هیچوقت عروسی نکرده بودی که من مسئول تمام بدبختیهایت هستم داد میزدی و من دیگر هیچ کجا را نمی دیدم چون یه لایه کلفت اشک همه چشمهایم را گرفته بودو فقط از تو و دستهایت یه سایه می دیدم که می خورد به تنم و من دیگر رمقی نداشتم . فقط یادم مانده که می گفتم مامان تو رو خدا داد نزن! و تو مثل تمام عمرت فقط دادمیزدی فقط داد!!!!! بابا یادت می یاد اون روز عصرو در اتاقمو محکم بستم پنج دقیقه بعد داد میزدی و می آمدی طرف در در باز کردی برای اولین بار بود که از تو سیلی می خوردم باز هم دستم را گذاشتم روی جای دست تو روی صورتم و از پشت آن همه اشک فقط نگاهت کردم و گفتم بابا داد نزن ! گفتی دوست دارم داد بزنم ! این را هم دادزدی و رفتی بیرون!و سالها گذشت سالها هر کسی به دلیلی بر سر من داد کشید فریاد زد من هم داد زدم به دلایل مختلف ولی بعضی دادها تا آخر عمر یاد آدم می ماند داد های مادرم سیلی پدرم و دادهای تو !!!!!از خاطرم نمی رود! حیف حیف!!!!همه تان چه سریع قضاوت کردید محاکمه کردید داد زدید سیلی زدید محروم کردید و فراموش کردید !من فراموش نمکنم هر چند که فراموش کردن یا نکردن من چه اهمیت دارد!!!!!!مامان تو داد میزنی و هنوز هم مامان مانده ای بابا تو با آن دست بزرگت به صورت کوچک من با تمام قدرتت سیلی زدی ولی تنها کسی هستی که دلم برای بویت تنگ می شود و تو تو داد میزنی هر چند به چند وقت که من توی خاطرم بماند که اینجا مثل همیشه من آن قطعه نا همگون این پازلم مثل همیشه من آن .................. صدای هیچ کدامتان از یادم نمیرود!تو رو خدا دیگر سر من داد نزنید.

12 آذر 1382 0:20 بֽظֽ |
یکشنبه ۹ آذر ۱۳۸۲تکه ای از یک نامه بلند قدیمی۷!!!!!

خیال تو که به سراغم می آید دیگر این من من نیست . خیال تو که می آید همراه خودش برایم دو بال می آورد دو بال شیشه ای و نازک که با آن بروم دم پنجره باز اتاق و بپرم بیرون. بروم به جایی که هیچ شبیه اینجا نیست! مرا با خودش ببرد به آنجا که همه اش رنگ است و نورهای قشنگ! آنجا که ماهیهای حوضش هزارو یک رنگند آنجا که گلهایش از جنس بلورند لطیف و براق ! انجا که آدمهایش راه نمی روند پرواز می کنند و ابرها ی پنبه ای همین جاست همین جا دم دست! و خیال تو با دل کوچک من به کجا ها که نرفت و خیال تو با دل کوچک من چه ها که نکرد!!!!!!(بهمن۱۳۷۵)

9 آذر 1382 0:21 بֽظֽ |