صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
هنوز زیاد متبحر نشده ام!

وای از صبح کلی نوشتم ولی هیچی به هیچی همه اش از دست رفت!اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

نتونستم هیچ جیزی رو ثبت کنم!واقعا که!

ولی من از رو نمی رم!قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول!!!!!!!!!!!!!!فردا دوباره شروع می کنم!

18 خرداد 1383 4:04 بֽظֽ | |
برای تو که چون جان شیرین دوست دارمت!

یک ماهی می شود که ننوشته ام. این را بگذارید به حساب احوالم که گاهی خوب است و گاهی هم که اصلا احوالی نیست که خوب باشد و یا بد! این روزها سرم را گرم کر ده ام به آخرین کتاب (شهرنوش پارسی پور) دارم سعی می کنم که کتاب ها را سریع نخوانم کتاب که تمام می شود می مانم چه کنم از بی کتابی و باورتان شود که چه تند تند کتابهایم به آخر می رسند.یک ماهی می شد که اینجا ننوشته بودم ولی به اینجا می‌آمدم انگار که اینجا یکی از اتاقهای خانه ام است که بیشتر روز درش را قفل می کنم هر وقت که دلم برای یک جای خلوت که فقط کلید آن را خودم دارم و بس تنگ می شود می آیم همین جا به قد خواندن مطلبی از یکی از شماها می مانم و بعد می روم پی زندگی ! بی محبت نشده ام باور کنید از همه تان که با این حال من مدارا می کنید و من را هنوز فراموش نکرده اید ممنونم. و از همه مهربانهایی که سراغی از من گرفتند. توی تنهاییهایم فقط شما را دارم که توی این همه تاریکی آمده اید و مهمان دل من شده اید.این را که باور می کنید؟ می دانم که باور می کنید.

18 خرداد 1383 10:38 قֽظֽ |
بعد از ننوشتنها!!!!!!

خیلی وقت است که ننوشته ام خیلی وقت شاید یک جور قهر کردن بود با هر چه کاغذ و نوشتن و ............!شایدم
یک جور لج کر ده بودم با خودم! نمی دانم!
دیشب کلی اینجا نوشتم کلی ولی نتوانستم که آن را در بلاگ ثبت کنم! امروز حالم بهتر است! احساس مریضی را دارم که تازه از رختخواب بیماری پاشده است! دارم با خودم مدارا می کنم؟؟؟دلم می خواهد کاری کنم ولی نمی -دانم چکار باید بکنم!دوست دارم مثل قدیمها بشوم مثل همان روز هایی که فقط خودم میدانم!خود آلانم را دوست ندارم خود آلانم را نمی شناسم دلم برای خود آنوقتهایم تنگ شده! دلم برای آن دلی که جایی آویزان بود تنگ است
دلم آلان به هیچ کجا آویزان نیست!!!!!خود حالایم را هیچ دوست ندارم خودی که زن خانه داریست و میشود با او خوابید!حالم از این خود به هم می خورد!!

17 خرداد 1383 4:05 بֽظֽ | |
صفحه ای برای تمام تنهایی های من:

می دانید بعد از چند وقت دارم می نویسم؟؟؟؟ بعد از مدتها! بعد از روزها و روزها!
صفحه من ؛حس خوبیست داشتنش! که مینویسی!که جایی هست که بنویسی! حس تلخیست خیلی تلخ ! بگذریم اول هر کاری یک کم سخت هست ولی باید که بتوانم این دیگر باید است! تایپ کردن برایم یک کم سخت است ولی عادت می کنم من به چیزهای سخت تر از این عادت کردم این که چیزی نیست!

11 خرداد 1383 4:07 بֽظֽ | |