تمام قصه ها با یکی بود یکی نبود یک کسی شروع می شوند که: یکی بود یکی نبود! اما اینبار یکی رفته بود و یکی مانده بود تنها مانده بود و سخت گریه کرده بود.........
چهار راه را رد کن . چراغ قرمز را فراموش کن . من هم دیگر چراغ سبز چهار راهم را روشن می گذارم. بیا بیا فقط عبور نکن بیا و درست وسط همین چهار راه بی چراغ بمان و جا خوش کن . می خواهم سر انگشتانم را توی ظرف عسل شیرین کنم و به تن براق زمان بکشم تا زمان بودن با تو طلائی شود . طلائی شود و شیرین. دستم را دراز می کنم سر انگشتان شیرین مرا بگیر و بیا برویم آنجا که چراغ قرمز هایش همه سبز است و هیس معنای ساکت باش نمی دهد . هیس را همان آهای من عاشقت هستم معنا می کنند.
دراز می کشم روی مبل صدای موسیقی را می برم روی شماره ۴۰ می خواهم که فقط من باشم و موسیقی گور پدر همسایه ها ویولون گوش می دهم باخ . صدای ویولون می رود توی ته ذهنم ته نشین می شود و جایش تصویرها آرام آرام می آیند و از پشت چشم بسته من می گذرند . من ۶ یا ۷ ساله با بارانی و پوتین های لاستیکی قرمز توی خیابان اصلی پارک می دویدم و هر چند دقیقه به چند دقیقه سرم را بالا می گرفتم و باران مستقیم می خورد به صورت تپلم و جیغها و خنده های من و دویدن میان چاله های آب .بعد دوباره من ۸ یا ۹ ساله روی صندلی عقب ماشینمان با پدر آنقدر مسابقه ساکت بودن می دادیم که من خیره به ماشینهایی که از پشت سر می آمدند سرم را می گذاشتم روی لبه شیشه عقب و خواب می آمد و مرا با خودش میبرد. آرنجم را مثل همیشه می گذارم روی چشمهایم که همین یک ذره نور هم مزاحم قشنگی یاد آوری خاطراتم نشود. می خواهم عاشق شوم می خواهم دلم را به یک جایی آویزان کنم . نمی دانم دلم بد جوری هوای ابری و چکمه های لاستیکی قرمزم را کرده.