صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
میان آیینه ها و چشمهای بیقرار من!



میان ازدحام جمعیت میان هیاهوی دستهای دراز شده برای گرفتن نیازی که نمی دانی چیست و تا حالا کجای دلت جایش داده بودی و میان بوی گلاب و میان صدای هق هق گریه ها و التماسها و چشمهای ملتهب از گریه . سرم را که بالا گرفتم همه اش آینه بود و میان آن همه آینه فقط چشمهای سیاه و به غربت نشسته تو بود که زل زده بود توی نی نی چشمهای سیاه پر آب من.


به ضریح نقره ایش از دور نگاه کردم.گفتم سلام.قبل از این که بیام پیشت همه می گفتن هر کسی بار اول که بیاد پیشت هر چی که دلش می خواد بهش میدی. حالا راسته؟ اگه راسته این چشمهایی که توی این آیینه ها جا خوش کرده به من برسون. من این چشمها رو می خوام.


مستقیم نگاهش کردم درست مثل بچه کوچیکهایی که پرو پرو زل می زنن به چشمهای آدم بزرگها و با چشمهای خیس بلند بلند گفتم :من فقط این چشمها رو می خوام.شنیدی ؟همین ها رو.نمی دونم توی اون هیاهو ما بین اون ضجه ها و گریه ها صدای منو شنیدی یا نه؟


ولی باور کن من داد زدم من ازت خواستم با تمام قلبم ازت خواستم .


آره من .همین من سر شاه چراغ داد زدم فکر کردم شاید اینجوری دیگه حتما بشنوه!بعد دستمو بردم بالا و گفتم ببین من این چشمها رو میگما!


وقتی که گل ضریحشو گرفتم توی دستم انگار که داغ داغ بود. انگار که خودش دست کشیده بود روش. سرمو که گذاشتم رو اون ضریح نقره ای گفتم یه کاری کن باورم بشه یه کاری کن باورم بشه که توی اون اتاقکی و داری حرفامو گوش میکنی. بعدش یهو اشکام ریخت پایین.انگار که چشمام منتظر بودن سرمو بچسبونم به ضریح تو تا صدای هق هقمو خوب باور کنی و بعد چشام شد دو تا رود خونه که نمی دونم به کجا می رسید به کجا؟؟؟؟ولی می دونم دو تا رودخونه بودند که اول بهار پر آب شده بودند.


( تو که باورت می شه به عشق چشمهای تو رودخونه هام پر آب شدندو من  چشمهای پر از غربت تو رو توی آب و آیینه دیدم)


 شیراز بهار ۱۳۸۴

22 فروردین 1384 3:06 بֽظֽ |
حکایت یک دل تب دار!



نمی دانم این قصه از کجا شروع شد  قصه قلب من و عشق تو قصه قلب تو تب کردن قلب من قصه دل دادنهای شبانه . قصه غصه هایمان که گفتیم و می گوییم و می گوییم . قصه دل واپسیهای شبانه مان از نرسیدن این دو دست دور از هم . و قصه گریه ها و هق هق هایمان . چقدر دوستت دارم . چقدر حضورت را احساس می کنم . چقدر به دل من نزدیکی آنقدر که می توانی لبت را رویش بگذاری و مثل همیشه آرام بگویی که چقدر دوستت می دارم.میدانی گاهی گفتن این احساسات عجیب سخت می شود  دل آدم تند تند می زند . گلوی آدم خشک می شود  تا این حس عجیب به زبان متولد شود . ولی حالا که من هستم و این حضور گرم تو که فقط تو می دانی یعنی چه این دل تب کرده ام می خواهد که بدانی که تا کجا دوستت دارم نه تا کجا عاشقت هستم . این حس قشنگ محبت داشتن به تو این حس عزیز احترام گذاشتن به تو  و این حس قوی تحسین تو ثانیه ی از کنار ذهن من نمی رود هر صبح با من بیدار می شود . یا که نه هر صبح که چشم باز می کنم اولین کسی که کنار تخت من نشسته و مرا با مهر نگاه می کند تو هستی و خوب می دانم خوب می دانم روزی که با تو شروع شود بهترین روز است عزیز دل.

5 فروردین 1384 3:10 بֽظֽ |