صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
برای نیلوفر(۱)


دلم می خواهد برای تو پر رنگ بنویسم . اصلا دلم می خواهد همه متنم را چون برای توست پر رنگ بنویسم . برای تو که از صبح دلت مثل دل کفتر زده است و شماره قرصهای تپش قلبی که خورده ای از دستت در رفته است. برای تو که انگار توی دل هزار هزار تکه ات از صبح رخت شسته اند . دلم می خواهد برای تو بنویسم که همین چند ساعت پیش طاقتت تمام شد و نشستی روی کف سرد و سفید حمام درست مثل بچه گی ها  چنباتمه زدی و شیر آب را تا آخر باز کردی و های های از ته این دل بی صاحبت زار زدی . برای روز گار خودت . برای آرزو های خودت . برای تنهایی های خودت. برای خلوت سرد و ساکت زندگیت که دارد دوباره آرام آرام می آید که بخزد توی  این کوله پشتی که فکر می کردی اینبار برای سفر می بندیش. دوست دارم برای تو بنویسم . دوست دارم از تو بنویسم دوست دارم برای تو که میان گریه سرت را زیر شیر آب گرفتی نکند که کسی صدای هق هقت را بشنود بنویسم. ولی نگاه کن . خوب نگاه کن . هیچ وقت اشکهایم اینقدر شور و بزرگ نبو ده اند.
نیلوفر

26 خرداد 1384 2:28 بֽظֽ |
دزدی احساسات مکتوب من



خیره شدم به این صفحه روشن . درست سه ساعت از نیمه شب گذشته بود .همه نوشته های من بود توی یک صفحه سرد غریبه. نوشته های بیچاره من تنها توی غربت یک صفحه تنگ عجیب بغضشان گرفته بود درست مثل من که خیره شده بودم و مبهوت نگاه می کردم و فکر می کردم که اسم این کار را چه می توانم بگذارم . دزدی ؟نه ادبی تر سرقت؟ نه بزرگتر  (دزدی احساسات مکتوب من).


من با تمام نوشته هایم دزدیده شدم تا خود صبح همین جا کنار نوشته هایم نشستم که احساس تنهایی نکنند .


این تمام ماجرا بود کسی از اهالی کوچه رندان این شهر شیشه ای باز هوای آزار دادن من به سرش افتاده  که نمی دانم چرا ؟ اصلا چرا من ؟ چرا اصلا هوای آزار هم به سر داشته باشیم ؟ اینبار کسی آمده است و نوشته های من عکسهای انتخابی من را عینا کپی کرده و در بلاگی با نام (هویت گمشده) در همین پرشین بلاگ خودمان گذاشته است.!!!!!!!!!!! نمی دانم واقعا اینجا اینقدر بی مرز و بی در است که هر بلایی که بخواهیم می توانیم به سر احساسات هم بیاوریم ؟ 


(آقای سارق  حس  سرقت یک مشت خاطره سرقت بوی دوست داشتن چه لطفی می تواند برای شما داشته باشد ؟ می دانی کارت چقدر تلخ است ؟ همانقدر تلخ که به قصد دزدی به خا نه ای بروی و فقط آلبوم های آن خانه را ببری . تو چه می دانی که آن آدمهای ثابت توی آن تصاویر چقدر خاطره اند و یا چقدر عزیز . تو مثل بچه سر راهی هستی که به دنبال دست و پا کردن گذشته ای هر چند کوتاه برای خود است به دنبال یک مادر جعلی . یک پدر عاریه ای و حتی یک عشق نداشته!


می دانی به خودم افتخار کردم وقتی که دیدم می توانم برای بی گذشته ای مثل تو گذشته ای باشم که اینطور به آن می بالی و افتخار می کنی ) صد افسوس  به بد خانه ای پا گذاشته ای و نوشته های بد کسی را گذشته خود کرده ای. که هر کدام از این نوشته ها خاطرهایست عزیز برای کسانی که هستند و این نوشته ها را پی می گیرند و فرا موش نکن اینجا خانه من است و حریم خانه من جای آدمهای بی گذشته نیست.) پس بار آخرت باشد. این جمله را فراموش نکن . بار آخرت باشد. 

7 خرداد 1384 2:59 بֽظֽ |
در میان اثاثیه تو!



در میان اثاث در هم ریخته تو نشسته ام . باورت نمی شود خوب می دانم باز هم فکر می کنی این هم یکی دیگر از بازی های کودکانه من است ؟  ولی چه باورت بشود چه نشود من همان جا وسط جعبه ها و خرت و پرت های تو(این اسم را تو رویشان گذاشته ای !) نشسته ام و دارم تو را نگاه می کنم و خیره می شوم به سبک شدنت و باز نگاهت می کنم که با چه تلاشی بارت را سبک و سبک تر می کنی . نشسته ام روی همان مبلهای قهوه ای چرمی که هیچ دوستشان ندارم . و خیره شده ام به دستهای تو که با چه فشاری در کارتونها را می بندند! از همان جا از روی همان مبلهای چرمی قهوه ای رنگ که هیچ دوستشان ندارم سیگاری برایت روشن می کنم یکی هم برای خودم اه لا مصب عجب تند است این سیگارهای بی پیر تو! سیگارت همه خاکستر شد بیا. پا می شوم که برایت چای بریزم . توی خانه ای که ده سال چایت را از فلاسک چایی ریخته باشی مزه می دهد یک چای دبش لب سوز! مگر نه؟نگاهت می کنم که با چه حسی سرویس ظرف های چینی را داری دو دسته می کنی یک بشقاب برای این یک بشقاب برای او و الی آخر . و این تنها یادگار روزهای زندگی شما چهار نفر است که توی این سالها باقی مانده و حالا داری تقسیمشان می کنی بین پسرها که یادشان باشد که روزی مادری بود با موهای بلند که می شد شبها موهایش را لای انگشت پیچیدتا خواب به چشمهایت بیاید و روزی پدری بود که توی شلوغی خیابانها توی  همه آن در به دری ها توی هر دو دستش دستهای کوچک پسر ها بود و غمگین از عشقی که میان این همه برف او و آن چهار دست کوچک ظریف را رها کرد و رفت و حتی تکه ای از موهایش را نچید تا آن انگشتهای کوچک شبها بهانه نگیرند . این چینیها یادگار روزهای خوش با هم بودن است بگذار پسر ها هم بدانند که روزهای خوش هم داشته اند.و حالا تو بعد از این همه سال داری بار این همه خاطره را سبک می کنی بار تنها بودنهای بچه گی بار قهر کردنها و رفتن ها و رفتنها و برگشتنها و دستهای سنگین پدر . یاد روزهای توی زیر زمین .یاد شبهای گاراژ و بد مستی های دایی.یاد روزهای غیب شدن . یاد تمام شبهای میله های سرد . یاد روزهای گرم و کثیف شهر میان راه . و صدای قلبت وقتی که  بعد از همه اینها شبی از شبهای زمستان شاید از پله های هواپیما توی این کشور ته دنیا پیاده شدی و این آغاز غربت بود و غربتی که هنوز منگنه شده است به آن شناسنامه ای که هرگز عوض نشد . باز هم بگویم ؟ بارت را ببند وقت تنگ است صاحبان جدید خانه هم حتما دارند کارتونهای خالی را پر می کنند .  میبینی این روزها همه دارند بارشان را می بندند.حتی آن مار سیاه بزرگ که آن پایین خانه دارد.همان مار خانگی که ده سال احساست را بلعید. دستت را به من بده بیا بیا خستگی در کن بیا عزیز دل. اصلا بیا مثل  همان وقتها که  یکهو غیب می شدی با هم غیب شویم دیگر تمام شد اگر تقاصی هم باید می دادی داده ای دیگر تمام شد این جعبه چطور است برای غیب شدن بیا!!!بیا که هنوز قصه ات تمام نشده قول می دهم باز هم از خودت برایت بگویم اگر که بخواهی !!!!!!!!!!!
(عکس از تینا چینی چیان)

2 خرداد 1384 3:02 بֽظֽ |