صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
فریبا چقدر خوشبخت بودی کاش من فقط یک ثانیه جای تو بودم....




کاش باران بیاید .نوک تیز مستقیم درست وسط قلب من. نه  این خوب نیست. دلم را سوزاندم ! دلم را میان سینک آشپزخانه انداختم و کبریت را کشیدم . رمانتیک بشوم نیلوفر خشن را دوست ندارید . باشد دلم را چال کردم توی تنها گلدان این خانه تاریک که برگهایش را تاریکی خشک کرده بود . دلم را چال کردم . ۵ تا از آن قویهایش را با یک بطری آب بالا انداختم و هیچی به هیچی . کاش لا اقل باران می آمد می رفتم توی این ایوان عین قفس می نشستم و فقط دستهایم را از لای نرده ها بیرون می کردم . امروز چقدر ضجه زدم ؟ یادم نیست . چقدر بغض کردم ؟ این را خوب یادم مانده از روی تعداد بطری های خالی آب . نمی دانم سامان / سامان بدون فریبا http://samanblog.persianblog.com  این پست مرا می خواند یا نه ؟ ولی کاش بخواند . کاش من جای فریبای روزگار تو رفته بودم . همین . لااقل او کسی را داشت که به یادش بنویسد به یادش در و دیوار اتاقش را سیاه کندو حتی کوچکترین کلامش را بنویسد . خوشا به حالت فریبا چه خوشبخت رفتی کاش من فقط چند ثانیه جای تو بودم .و خوشبختی را یک عمر بازی نمی کردم . کی ؟ کجا ؟خوشبختی را از من دزدیدند ؟کاش باران می آمد  دلم را انقدر زیرش می گرفتم تا خناق بگیرد سرما بخورد بمیرد. مرده شور این دل وا مانده مرا ببرند........

30 مهر 1384 1:26 بֽظֽ |
از میان دلمشغولیها

قرصهایم را خوردم رفتم دراز کشیدم چشمهایم را بستم با خیال قشنگ تو . ولی این انگشتها می خواستند برای صبح تو برای همان وقت که از خواب بیدار می شوی و آن همه مژه را به هم می زنی چیزی نوشته باشند . می دانم که حالا خوابیده ای دوست دارم توی خواب مجسمت کنم . آره سماجت می کنم نمی خواهم هیچ چیز را از یاد ببرم . نمی خواهم هیچ لحظه ای را فراموش کنم تا دوباره ...............!
خوابیده ای خودت را جمع کرده ای سردت است ؟ پس من کجایم تا میان خواب و بیداری رویت را بکشم و بعد بخزم میان بازوان قوی تو. و تو مرا سفت تر از قبل به خودت بچسبانی و یک نفس عمیق بکشی انگار که می خواهی مرا نفس بکشی و من چشمهایم را ببندم و خواب صد پادشاه ببینم تا خود صبح تا خود نور تا خود پرده های کیپ تا کیپ کشیده و..................! غش غش خنده های من را یادت می آید زیر رگبار و چشمهای هراسان تو که مرا به چشم کودک دیوا نه ای می دیدی که هر آن سرما می خورد ولی  هیج نمی دانستی که ۲۵ سال بود که بدون روسری زیر باران راه نرفته بودم.موهایم بوی زیر باران بودن را فراموش کرده بودند. غش غش می خندیدم و مست بودم از همه آن چیز که توی فضا جاری بود. مست بودم از بوی تو............می خواهمت از جنس همان خواستنهای یک ماه پیش. نه می خواهمت می خواهمت از جنس همان خواستنی که مرا و تو را به شهر عشاق کشاند . می خواهمت ............... خیلی بیشتر از این حرفها. 

15 مهر 1384 1:43 بֽظֽ |
بوی پاییز و آخرین بسته سیگار

هنوز آخرین بسته سیگاری که برایم خریده ای را نکشیده ام انگاری یک جوری دلم نمی آید . انگاری که دلم می خواهد زمان به عقب برگردد. انگار با کشیدن هر دانه شان از اوقات خوش با هم بودن دور تر می شوم و من این را نمی خواهم. شاید آنقدر نگهش داشتم تا خشک شد . داشتم عکسهای خانه ات را می دیدم برای هزارمین بار شاید عکسها را می دیدم و خودم را و تو را میان نور و بی رنگی هوا. نمی خواهم بگویم گرگ و میش چون نمی فهممش.( گرگ چرا ؟ میش چرا؟) ولی رنگ و بی رنگی را خوب می فهمم . می روم عطری که برایم خریده ای را با تمام ریه ام بو می کشم دلم می خواهد تمام تنم پر شود از بویی که فقط من می شناسم و تو . بویی که هر کجا حسش کنی مطمئن باش این خیال من است که آن دور و بر ها پرسه می زند و دلش هوای بوی خوش سیگار و عطر تن تو را دارد. کاش لا اقل نوک انگشتهای یخ کرده ام توی این روزهای پاییزی می توانست فقط و فقط سر انگشتانت را حس کند این خواسته زیادیست از این زندگی لعنتی که مرا از تو و تو را از من دریغ کرده است؟

14 مهر 1384 1:53 بֽظֽ |
به قلب سرد پاییزی من باز هم قوت قلب بده!

پاهایم یخ کرده است . می بینی تازه چند روز هم از اول پاییز نگذشته است. انگشتهایم هم یخ کرده دلم می خواهد بخزم توی رختخوابی که هر دویمان سراغ داریم و خودم را جمع کنم اندازه همان عروسک که تو می گفتی و تو مرا توی دستهای بزرگ و تب دارت جا بدهی و جفتمان باور کنیم که عجیب بغل تو درست اندازه تن من است . مثل دو تکه خمیر  رنگ به رنگ بی  صدا توی دل هم فرو برویم و دیدی چه رنگی ساختیم از این ترکیب رنگها . دلم هوای نفسهای گرمت را کرده که بی دریغ به پشت گردنم می خورد . دلم همه چیز آن روزها را می خواهد . داغی تنت که مثل سنگ داغ چسبیده به نون تازه از تنور در آمده بود و تن سرد من می خواهدت....................این اشک لعنتی این اشک لعنتی.........درست وسط دلم نشسته ای !یعنی باز هم ...............! بگو آره . آرومم کن اشکهام را پاک کن و بگو باز هم می شود . به دل کوچک من که برایت پر می کشد قوت قلب بده! بگو باز هم ! بگو که عاشق صدایت هستم .به گفتن باز هم می شود تو سخت احتیاج دارم........................نیلوفرت(کاش می شد امشب هم صدای قشنگت را بشنوم)

8 مهر 1384 1:56 بֽظֽ |
بدون عنوان فقط برای تو و بادهای اول پاییز و کمی هم برای دل خودم

همه چیز عجیب بوی تو را می دهد بوی همان سیگار پشت سیگار و نمی دانم چه بوی دیگری که فقط مخصوص تن تب دار تو بود و بس . حالا سا عت قشنگ تو ۱:۳۰ دقیقه شب را نشان می دهد و من با گریه صفحه سیاهش را محکم می بوسم دلم دستهایت را می خواهد که نگران مرطوب بودنشان بودی و من نبودم .دارم به زمین می رسم و حتما تو داری می پری توی آسمان وقتی که برسم از درد ضجه می زنم از درد نبودنت و نیلوفرت ۲ تا از آن قرص قرمز های بزرگ می خورد تا لااقل صدای ضجه هایش کوتاه شود .دلم برای صدایت پر می کشد برای صدایت که کش می آید که دلم را با خودش می برد به دورها خدا کند کامپیوتری که داده ای کار کند و بازی در نیاورد دلم می خواهد بوی تو را از توی عکسها حس کنم و خنده تلخت را وقتی به زور مرا از تن گرمت جدا کردی آخ که هیچ رفتنی به این تلخی نبوده ؟ مگر نه ؟؟؟برایم حرف بزن تند تند و بی وقفه نگاهم کن مثل همان ساعتها که از پشت شیشه روشنیهای روز پیدا بود و وقتی رو بر می گرداندیم همه جا تاریک بود و فقط صدای موزیک کافه ها می آمد و بس .
فقط می دانم دوستت دارم خالص مثل کف دستهایم که خط عمرش چه کوتاه است حالا بیشتر دوستت دارم بیشتر از ۲۵ روز پیش به خاطر ساعتهایی که هیچ نفهمیدیم کی شب شد از بس که هم را بو کشیدیم . به خاطر تمام ساعتهایی که هیچ نفهمیدیم کی صبح شد از بس که مست بودیم و من حرف می زدم و حرف می زدم و بغض می کردم و تو چه قشنگ گوش می کردی و به خاطر تمام گریه ها وقت و بی وقت نیلوفرت توی کوچه های شهر غریب و پر از رهگذرهای مست و چراغهای که وقتی از پشت علفها نگاه می کردی تازه می فهمیدی که شمعند نه لامپ همه شمعهای به انتها رسیده کافه ها بودند یادت هست؟ . دوست دارم که همیشه عروسکت باشم مثل همه آن شبها و روز ها .دوستت دارم به خاطر بوی خوش نفست که بوی سیگار می دهد و تنت که مثل تنور داغ داغ است و صدای خنده های کو دکانه ات از سر شوق توی ماشینهای بازی.................
نیلوفرت روی خاک ایران
ساعت به وقت ساعت قشنگ تو ۳ صبح

4 مهر 1384 2:13 بֽظֽ |
بدون عکس بدون عنوان تنها برای دل خودم که سردش است ..........

تا حالا شده است آنقدر گریه کنی تا خوابت ببرد آنقدر دستمال نم دار زیر چشمهایت بکشی تا دلت بخوا هد صدای نرمی زیر گوشت بگوید : قربون آون چشمات بشم گریه نکن.همه چیز زود تموم میشه مثل یک آب خوردن می آیی .........حالا که دارم از پنجره کوچک هواپیما نور های ۲۴ ساعته فرود گاه را نگاه می کنم دلم از جا کنده می شود درست مثل وقتهایی که در جعبه سفیده رو باز می کردم و تند تند قرص صورتیها رو می خوردم و تو هر بار با بی حواسی می پرسیدی این قرصها چی بود و من هر بار با عصبانیت نگاهت می کردم و تو قربان صدقه نی نی چشمهایم می رفتی . بغضم بند نمی آید . آنقدر با بغض و های های گریه توی راه رو های طولانی فرودگاه دویدم و به یاد تو نی نی چشمهایم خون گریه کرد و گور پدر همه مردم .فرودگاه بهترین جای دنیاست هیچکس دلیل گریه ات را نمی پرسد ............... و حالا از اینجا که نشسته ام و هنوز میان ابر ها فرو نرفته ام دلم داد می زند که خون است . به یاد تمام شبهای و روزها به یاد تمام گریه ها و خنده ها و به یاد تمام پا به زمین کوبیدن های من و به یاد آخرین نگاه نا مطمئن تو که مرا می سپردی به دست باد اول پاییز .توی سرم غوغاییست صوفیان قونیه دارند سماع می کنند . چشمم را که می بندم هزیان می بینم صوفیان سماع می کنند تو سیگار می کشی من بهانه می گیرم و صدای نی را پاک می کنم . چه کنم تا بچه گیهایم را ببخشی ؟ چه کنم تا باور کنی شاید هیچوقت نازم اینقدر خریدار نداشت که می تازاندم ؟ چه کنم تا دستهایت دوباره دستهایم را بگیرد تو که چشمهایت طعم قهوه می داد و تا آنروز کسی نگفته بود که دور تا دور قهوه چشمهایت هاله ای خاکستریست و مرا میان آن هاله خاکستر چر خاندی و چر خاندی . روزی صد بار صدایت را با خودم تکرار خواهم کرد که گفتی : زود خواهی آمد که زود خواهی آمد . که مرا که گاهی بچه بونه گیرت می شوم بزرگ می کنی ؟ روزی صد بار با همین گوشهایم صدایت را خواهم شنید که دم رفتن توی گوشم گفتی قول می دهم قول می دهم باور کن به همین چشمها که همیشه باز می خواهمشان قول می دهم............
از دل آسمان شب اول مهر ۱۳۸۴
به ساعت قشنگ تو ۱۰ دقیقه به ۱۲ شب
(ادامه دارد)

2 مهر 1384 2:15 بֽظֽ |