خسته شده ای خوب می دانم
من هم خسته ام و اينرا تو نمی خواهی که باور کنی
تو مرا همچون مجسه ای کوچکی از چينی می خواهی
نه به اين صدای بغض من در گلويم هرگز با دقت گوش نکردی
می گويی مثل آيينه می خواهمت
واهمه داری
ولی نمی دانی ديگر حتی نمی توانم روزها آسمان را پر ستاره ببينم .
ديگر نمی هراسی که بغض کنم
نمی ترسی که اشک بريزم
ببين باور کن من خوب می دانم اينهاديگر مثل موسيقی که در اين فضا جريان
دارد هی تکرار می شود و هی تکرار می شودو تو خسته شده ای.
چقدر دلم می خواست يک بار هم که شده من غيب شوم و تو دنبال من
بگردی
ولی از بد روزگار آخرين باری که توانستم غيب شوم هشت سالگيم بود و
کتک مفصلی که از مادر خوردم که يادم آورد دلشوره يعنی چه؟
می شنوم که می گويی پنجره را به خاطر من می خواهی
باران را هم
و مه را
حتی می شنومت که می گويی با عشق من نفس می کشی
و دنيا را بدون من نمی خواهی
و دنيا را به آتش می کشی اگر که من نباشم!!!
يعنی کسی هست که به خاطر من دنيا را به آتش بکشد؟؟؟
اما عزيز غايب عزيز هميشه مضطرب عزيز دل
تو از يک مجسمه چينی چه انتظاری داری؟
لبهايم را به خنده تراشيده اند
و چشمهايم را هميشه مرطوب
اين شوخی تلخ را به پيکر تراشم ببخش
نگران نباش اين موها همه اش به خاطر تو سفيد نشده اند
و اين چروکها که اطراف چشم هايم هستند
از گريه زياد نبوده است تو فرسوده ام کردی
تو دل کوچک توی سينه ام را بار ها و بارها شکستی
ولی باور کن وقتی که ترک بردارم و بشکنم
تازه به خاطر می آوری
که من هم قلبی سرخ درون سينه داشتم
که تو با بيرحمی نه با عشق مخصوص خودت
فشارش می دادی
و وقتی که بشکنم تازه به خاطر می آوری تمام چروکهای ميان ابروانم
چروک نبوده
ترک بوده ترک بوده ترک بوده.
(نيلوفر )آذر ماه آخر پاييز ۱۳۸۴
وای خوشه های خوش طعم اطمينان کجاييد!
زير کدامين دندان ترديد با حرص و با فکر ديوانه ات هستم له شديد؟
و اعتماد من اعتماد من به ارزش عشق تو که بر سرم فريادش می کنی
کجای اين قصه قشنگ گم شد؟
ای شک چسبناک و تلخ
مرا در بالای پلکان اين همه سرما
ميان تهديد های اين عشق پر از حروف سياه
در ميان بازوان او تنها بگذار! می خواهمش اما بدون شک بدون حتی اندکی ترديد
آری آری ای شک غليظ مرا با او ميان سرما تنها بگذار
تا که هنوز فرصت هست و به آخر پاييز نرسيده ايم جوجه های سرما زده مان را
بشماريم.
من باور کنيد که ديگر ار حماقتهای صادقانه ام می هراسم !!
و از تو که هر لحظه می بينمت با کوله باری آماده رفتن باور کن می هراسم!!!
من می ترسم از هر صدايی .
نه که صدايت را دوست نداشته باشم دوست دارم دارم ولی خداحافظ
بی صدايت را هرگز.............................................
کاش با اولين ترديدی که توی صدايت حس کرده بودم خداحافظی می کردم .کاش هيچ کداممان هيچ وقت روی آی دی هم کليک نمی کرديم. کاش هيچوقت صدای هم را نميشنيديم. کاش هيچوقت تا صبح با هم حرف نمی زديم. کاش هيچوقت با هم مهربان نمی شديم کاش با همان اتفاق اول فاتحه مرا می خواندی مثل حالا ! کاش حتی هيچ کداممان برای آن ديگری فاتحه هم نمی خوانديم .کاش هيچوقت نمی ديدمت . کاش هيچوقت نمی گذاشتم که محکم بغلم کنی . کاش هيچوقت برای کارهای کرده و نکرده ات نمی بخشيدمت درست مثل تو! کاش تا صبح خروس خوان برايت حرف نمی زدم . کاش سفره دل بی صاحابم را وسط اتاق پهن نميکردم که امروز چوب همه چيز را با هم بخورم. کاش با اولين خيانتت دورت را يک خط قرمز می کشيدم تا امروز تو همين کار را با من نکنی ! تازه کدام خيانت ؟ کاش با اولين جواب ندادن به تلفنم من هم دل بی صاحابم را زير خاک می کردم و خلاص تا کار به اينجا که امروز هستيم نکشد .کاش با اولين ميرومت با اولين ديگر مرا نخواهی ديد قهقه ميزدم که به درک .کاش با اولين توهينی که کرده بودی چشمهای کور شده ام را نمی بستم. کاش با اولين بی تفاوت بودنت مثل زنهای ديگر غش غش خنده را سر می دادم و می گفتم به جهنم. کاش لال می شدم و جمله بيا از اول شروع کنيم را هيچوقت نمگفتم. کاش بار اول که دهنت را باز کردی و توی لفافه گفتی فاحشه.گوشهايم را به کری نميزدم. کاش روزی که از يکی شدن حرف زدی هرهر می زدم به خنده تا حالت جا بيايد و حرفهای گنده گنده تحويلم ندهی که فقط يک مشت شعار بود و بس برای ارضاع کنجکاويهای بی شمار تو.کاش با اولين گريه ام از بی کسی و فقط شنيدن يک اوهوم ساده از تو روی اسمت يک ضربدر قرمز می کشيدم. کاش بی معرفت بودم و توی روزهای بی کسيت لبخند مليحی می زدم و توی دلم می گفتم مشکل خودش است به من چه مربوط تا امروز توی روزهای بی کسيم عينا تو همين لبخند مليح را تحويلم ندهی. کاش توی روزهای بی کسيت آتشی می شدم و می پاشيدم روی بی کسيت درست مثل کبريت روشنی که تو به روی بی کسی من پرت کردی کاش توی روزهای تنهاييت با تمام بدبختيهايم که تو آن موقع از هيچ کدامشان ذزه ای خبر نداشتی ديواری نمی شدم پشت سرت تا تکه ات را به تن کتک خورده من بدهی . کاش حداقل يک روز فقط يک روز توی آن روزها تنهايت می گذاشتم تا امروز چشمهايت را نبندی و فاحشه خطابم نکنی .درست گفتی من همانم که تو می گويی همانم که تو فکر می کنی و با حرف نزدنت با زبان بی زبانی می گويی . ديگر صورتم شبيه دخترکان ۱۴ساله معصوم نيست .مگر نه؟ وقتی که فهميدم ماجرا چيست شبيه همانی شدم که توی فکرت از ديروز تا امروز ساختی. تو مرا ساختی من همان نيلوفرک تنها بودم که از دار دنيا همين خانه کوچک سياه سر پناهم بود و بس با صدها کتاب از جان عزيز تر همين! تو از من آن چيزی را ساختی که آنقدر کثيف و تهوع آور بود که حتی نخواستی صدايش را بشنوی. مهم نيست . برای تو مهم اين بود که خيلی چيزهايی را که تجربه نکرده بودی را تجربه کنی ولی متاسفم که اين تجربه ای به ظاهر شيرين را با يک فاحشه تجربه کردی. ديگر حتی نخ باريکی ميان ما باقی نگذاشتی هر آنچه می خواستی با حرفهايت با بی توجهيهايت با شک های بی پايانت با قهر کردنهای مداومت و چک کردنهای دائميت به لجن کشيدی.تو استاد خوبی بوديکه توانستی از يک احساس ساده از يک تخيل بچه گانه با شکهای دائمت با کنترلهای گاه و بی گاهت من امروز را بسازی که می گويی و ايمان داری که هستم .می خواهی تکرار کنم که تو از من چه ساختی يک فاحشه!
( آنقدرخوب می شناسمت که می دانم الان توی دلت به زبان سرخ من هزار بد و بی راه می گويی چون کلمه مگو را آوردم ميان بلاگم و مردم چه می گويند؟ راستی مردم چه می گويند ؟ مردم اصلا می دانند که ماجرا چيست که چيزی بگويند؟ بر فرضم که بگويند اين عروسک قشنگ را تو ساختی پس به اندازه خواندن اين تکه نازنين که به کثافت نويسنده اش آغشته شده تحمل کن و بدان راه خوبی به من آموختی. دنيا کوچکتر از آن است که فکرش را بکنی من با پولهای بی شمارم که با راهنماييکه از تو گرفته ام کسب خواهم کرد از اينجا می روم و شايد روزی به هم برسيم هر چند دور و يا دير آنقدر دير که ديگر حتی نقشی از آن صورت معصوم ۱۴ ساله يا حتی ۳۲ ساله توی صورت آن لکاته پير نمانده باشد تا حتی او را بشناسی ولی مطمئن باش اين چشم و دل صاحب مرده تا صد سال ديگر استادش را فراموش نمی کند.برو زندگيت را بکن و وجدانت آسوده باشد (نيلوفرک. عزيز دلی که خيلی از تو آموخت لا مصب بی دين)
هنوز ننشسته ام سنگهایم را با خودم باز کنم . هنوز ننشسته ام ماجرا را برای خودم دوباره مرور کنم . شاید یک دل نخواستن از ته دل باشد . شاید برای همین است که وقتی ۴ صندلی آشپزخانه ۳ تا شد سعی کردم به جای خالی آن چهارمی اصلا دیگر نگاه هم نکنم .هنوز با خودم خلوت نکرده ام . اصلا هیچوقت تا حالا خلوت کرده ام ؟ اصلا خلوتی داشته ام یادم نمی آید .هنوز به صورتم توی آیینه نگاه نیانداخته ام دروغ نمی گویم دوست دارم نیلوفر همان نیلوفرتوی آیینه باشد که بود همان صورت . همان روحی که توی صورتش بود و خرد نشده بود دوست دارم همان نیلوفرسابق باشد . بگذار درد همین جا ته دل خودم بماند . همین جا درست وسط دلم که محکم خورد به تیزی در کابینت. ضربه آنقدر محکم بود که می چرخیدم درست مثل سماع ولی این سماع مولانا نبود سماع درد بود و درد و درد. ضربه آنقدر کاری بود که جای ورم کنار چشمم که به لبه گاز خورد هنوز سر جایش جا خوش کرده. درست مثل سالکان با شدت ضرب او می چرخیدم و می چرخیدم و داد میزدم نه انگار دیگر داد نبود یک چیزی میان فریاد و ضجه و خشم . یک چیزی مثل له شدن احساست . یک چیزی مثل غروری که میان این سماع مثل دود اسفند کولیان به آسمان می رفت و باز نمی گشت. و بعدش فریاد بود و خشم بود و درد بود و تن کبود بود و هنوز هم هست . و تن پر درد من میان تکه های چوبهای صندلی ! به اندازه سالها از خشم فریاد زدم تا دنیا صدای درد مرا بشنود .و آخرش:(مطمئنم که روزی از همین روزها از اینجا می روم.)