صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
آخر.......................!

25 دی 1384 9:06 قֽظֽ | |
برای لحظه هایی که باد با خودش برد و برای....................تو


چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها چه بند مرغی که پرش بریده باشند......................


( با تشکر از گوشه) 


 

24 دی 1384 4:58 بֽظֽ | |
بال


 کسی از شماها  آن یکی بال مرا ندید که کجا و کی روزگار آنرا با درد از تن من چید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

23 دی 1384 1:02 قֽظֽ | |
با هر عنوانی که می خواهيد بخوانيد


من که تا زنده ام از خاطرم نمی رود


هه به خيالت نيلوفرکان خيس توی مرداب تو را فريب می دهند


خودت بن بست همه کوچه ها را قدم زدی


روبه روی دل من ايستادی


صدای قدم های تو بود


که زمستان دلم را رم داد


ولی ای ترسوی کوچک


خاطرت هست


تمام پلکان زرد رنگ را تا نهايت شب تا خود سپيده می دويدی


با کوله باری بر دوش و چشمانی مضطرب و شيشه ای در دست


تو هم ديگر گمشده من نيستی


مطمئن باش نمی شينم تا سفيدی تمام موهايم


خلاصه بگويمت تو کار مهمی نکردی


فقط کمی از اندوه سالهای دور مرا با من دوره کردی

22 دی 1384 8:21 قֽظֽ | |
درد رفو نشده۲



 


خیالت را راحت کنم


دیگر نه به گل ،نه به باد


نه حتی به نیلوفرگان روی مرداب


اعتقادی ندارم


اعتقادم را بخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند


تو حق داشتی دلیل رفتنت هر چه که بود باشد


دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمی شود


دارم بخشیدن را به نخ می کشم


صبر را خجالت می دهم


چه خوب توی دلم نبودن را کاشتی


که میان زمستان بی رنگ تهران


خون گریه کردن قرمز قلبم


تا آنسوی پر رنگ جهان تپید و تو ندیدی


حالا که می خواهی باشد برو ولی


دیگر پشت سرت را نگاه هم نکن!!!


من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم

17 دی 1384 9:01 قֽظֽ | |
درد رفو نشده



 

13 دی 1384 9:01 بֽظֽ | |
درد رفو شده 1


چشمم را می بندم می چرخم می چرخم و یکهو رو به پنجره


زمستان می ایستم.


بالغ شده ام


دیگر دختر بچه نیستم


یاد کودکیم هم سعی می کنم که نیافتم


دیگر لبخند نمی زنم نه توی خانه نه توی خیابان


دیگر دستی به تعارف یا به تشکر به کسی نمی دهم


چه در مهمانی چه در خیابان


چشمم را می بندم


باز می کنم ،سعی می کنم همه را ببخشم


دیگر احساسهای احمقانه ام را به زبان نمی آورم که


چقدر گلهای قالی شبیه گلهای حفاظ پشت شیشه است.مثلا


هر دو قشنگند. دیگر فرقی ندارد


هنوز هم اگر باران بگیرد من


دلم می گیرد


گریه می کنم


و دیگر نمی خندم


چند وقت است که از ته دل نخندیده ام.


بغض میکنم هنوز تا که دلت بخواهد


راستی خبر را شنیدی؟


من حامله شده ام


بغض هایم را می زایم


نمتوانی حدس بزنی چه دردی دارد


زایش  آنهمه درد به وزن احساساتت من

12 دی 1384 7:12 بֽظֽ | |
سبک مثل پر رقصان مثل پر



چیزی شده ام مثلا در مایه های یک پر


که حتی خاطرم خالیست که کدامین پرواز بلند پر هایم را یکی یکی از جای خودش کند


پر ریزان وای چه سبکی خاصی، که حتی در تصورت نمی گنجد


از همان وقت بی تو، دارم حرکت آهسته یک پر را هی تکرارا می کنم


تنها رقصی که به خاطرم مانده فراموش کردن و بخشیدن است و در ارتفاع ماندن


و شاید برای همین است که نمی خواهم دیگر پایم را روی زمین بگذارم


و در گوشت بگویم هر چند که اینجا نه دیوار دارد نه موش نه گوش


پس بلند می گوییم وقتی خواستی خاطره های مرا یک به یک دور بریزی


حتما حواست باشد روی جعبه (بر چسب شکستنی است مراقب باشید) را بچسبانی.


                                              (این فقط یک پیشنهاد بود تو که اینجا را هرگز نمیخوانی)


                      البته مهم نیست هر جور که دوست میداری


 


 


 


 


 


 

11 دی 1384 10:36 قֽظֽ | |
آنچه که من بودم آنچه که تو می خواستی و آنچه سر انجام ..........


دیگر هیچ چیز


رنگ هفته پیش را ندارد


نه اینکه بد باشد ،نه ابدا، نه سبک شده ام


بدون هیچ حسی ، بدون هیچ دردی


در سرزمین من در شهر من در اتاقم


شاید فقط تو بودی که عمدا قطعا


با انگشتانت پنجه می کشیدی به صورتم 


و بعد روزی دیگر بوسه می زدی با احتیاط بر زخم هنوز ملتحبم!


و  قصد کرده بودی زندگی مرا با همان داستان بردگی


نقاشی کنی ، رنگ بزنی، وای من یا خودم چه کرده ام؟؟؟


تو مرا می خواستی با نیازم که می دانستی محتاج همان بودم


که تو به زبان می آوردی


اما دیگر خسته ام از خودم از خودت


و از این قصه پر از ضجه و تهدید و بی صدا رفتنت 


و هر بار با منتی افزون باز آمدنت و تهدید همیشگی رفتنت


و فکر کنم که من بند نافم را بی صدا بریدم ...................

10 دی 1384 10:09 قֽظֽ | |
انگار از اول هیچ اتفاقی نیفتاده بود ،هیچ اتفاقی............



تو به خیالت فشار نیاور،راحت باش


 مثل خواب یک روز در میانه تابستان 


انگار که از آغاز چیزی اسمی چه می دانم ،هیج مشگلی به اسم من نداشته ای


با اینکه همیشه حتی از تصور آن همه پله می ترسیدم  پایین  آمدم


گامهایم را از رفتن های بی خداحافظی و پی در پی تو پر می کنم


و تو با تمام ناخنهای از ته گرفته ات روی رگهایم پنجه می کشی


و هه دیگر در هیچ مکانی


در هیچ ساعتی از تو خبری نمی رسد ، و من حتی به عقربه ساعت هم نگاه نمی کنم


و همچنان از تو خبری نمی رسد


و من اینبار مثل همین زمستان یخ حتی یک قطره اشک هم نریختم و نمی ریزم


عیب ندارد زردی من از تو سرخی تو از من


تو خیالت راحت


دیگر اینبار فهمیدم که به رفتن بی خداحافظی تو عادت کردم


برای همین است که مشتم را باز کردم تا همه شنها بیرون بریزند


و برای همین است که اینبار حتی دیگر گریه ام نکردم


برو فقط همین.......................

7 دی 1384 4:36 بֽظֽ | |
لال /کور/ کر



  • دخترک ۶یا ۷ ساله کز کرده و روی مبل نشسته و داره ناخون ها شو از ته می جود انگار بغض گنده ای درست وسط گلویش مانده. زیادی حرف زده گنده تر از دهنش حرف زده یک تو دهنی محکم خورده و اصلا گریه نکرده فقط درد اون تو دهنی تا امروز با او هست ولی یاد نگرفت زیادی حرف نزند و هیچ وقت نفهمید قد خودش چقدر است .پس هنوز زیادی حرف می زند و محکم تو دهنی می خورد.
  • همان بچه نشسته کنار حوض دست چاقش را می زند توی آب و سر به سر ماهی ها می گذارد.آدم بزرگها نشسته اند تو ایوان و دارند حرفهای مگو با هم می گوییند بچه از وسط حرفها یشان چند کلمه را می شنود (کورتاژ/ گناه/ قابله) و بعد از رفتن مهمان بلند می پرسد قابله همون قابلمه است؟و گوشش کشیده می شود تا فراموش نکند زیادی نشنود ولی او کوچکترین صدا را می شنود و خوب هم می شنود و از پچ پچ کردن متنفر است ولی هنوز که هنوز است گاهی درد آن گوش کشیدن به یادش می افتاد نه خلاصتان کنم هنوز هم گوشش را می کشند هنوز درد می کشد ولی باز هم حرفهای مگو را میشنود و ناجور و دردناک تر از قبل گوشمالی میشود
  • همان بچه زل می زند تو چشم کسی که تنبیهش کرده درد کشیده ولی حاضر نیست گریه کردنش را ببینند همه اش زل می زند و از رو نمی رود و آن صدا که هنوز توی گوشش صدا می کند که ( چشمتو بنداز پایین پررو) ولی او همچنان دارد نگاه می کند بغض می کند     کتک می خورد بابت چشم سفیدی ولی مستقیم با چشمهای پر زل می زند درد میکشد ولی زل می زند .

5 دی 1384 3:29 بֽظֽ | |