صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
ماه و پلنگ


خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود


و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود


پلنگ من دل غمگینم، پرید و پنچه به خالی زد


که عشق ماه بلند من،ورای دست رسیدن بود


چه سرنوشت غمگینیست


که کرم کوچک ابریشم


مدام قفس می بافد


ولی ،ولی به فکر پریدن بود!!!

28 بهمن 1384 10:09 بֽظֽ | |
نامه ای برای خدا

خدا سلام می خواهم دردو دل کنم می خواهم از همه آن چه که به سرم آمده بنویسم از همه  آنچه به سرم آمده و آنچه خودم بر سرم آورده ام.از دورها از نزدیکهاو از انتظار.


کاش می شد هیچوقت منتظر نماندمنتظر با گوشهایی تیز برای شنیدن سلامی به گرمی از آن سوی دنیا سلامی که روزها و روزها به انتظارش نشسته ای. وقتی نگاه می کنم می بینم همه عمر منتظر بوده همه عمر و این انتظار چه بر سرم آورده!گاهی از اظطراب و انتظار روزی ده بار سرم را توی دست می گیرم و بلند می گویم تمامش کن بمیر


خدا مرا یادت هست ؟ مرا می بینی ؟ درد کشیدنم بیقراریم را می بینی؟کی تمامش کنیم کی؟صدایم را می شنوی خسته ام از این تکرار دائم روزها خسته ام. از صبحهای تکرار از ظهر های ملال آور و از عصرهای  بی حوصله گی از شبهای داز و چسبناک و کش دار خسته ام بیزارم درد دارم بیا تمامش کنیم من نمیترسم بیا تمامش کنیم .


قلبی که تو در سینه ام   گذاشتهای مثل قلب گنجشک می زند کاش گنجشک بودم و تکلیفم با قلبم روشن بود.گاهی دستهایم را محکم روی گوشهایم فشار می دهم تا آن هیچ صدا را هم نشنوم.


کجای زندگی معلقم گذاشی معلق میان بودن و نبودن به من بگو تو که میان ابرها خانه داری به من بگو اینجا کجاست .


می دانم سرت شلوغ است ولی نوشته ام را بخوان و بیا تمامش کنیمخلاص.

26 بهمن 1384 10:14 قֽظֽ | |
دردهای رفو نشده


تخته پشتم یکسره یخ کرده است هر چقدر که لباس می پوشم فایده ندارد من سردم اینجا سرد است این آتش بخاری هم مرا گرم نمی کند قرص می خورم که بخوابم قرص می خورم که زمان بگذرد قرص می خورم که بمیرم. هه ولی مردنی در کار نیست فقط رخوت است که به سراغم می آید نه حتی خواب. این قرصها هیچ کدام دردی از من دوا نمی کند این چمدانهای بسته این کتابهای توی کارتن این من که این روزها میان بودن و نبودن نبودن را انتخاب کرده ام و چشمهایی که آن ته ته اش هم دیگر نه گرمایی هست نه برق شیطنت و دهانی که دیگر نه به خنده از ته دلی  باز می شود نه به دوستت دارمی! و دلی که دیگر دل من نیست دل من که می تپید پی هر چیزی!و روزها دارند می گذرند و دیگر بر نخواهند گشت آی روزهای رفته بر خواهید گشت؟ نه


می دانم تلخ می نویسم می دانم آن نیلوفر گاهی شاد توی هیاهو توی دلتنگی گم شد . دستم نمی رود دروغ بنویسم دستم نمی رود بنویسم آهای من خوشبختم بنویسم چیزی میان این روزگار گم نکرده ام.پس تحملم کنید نصیحتم نکنید . 

23 بهمن 1384 2:34 بֽظֽ | |
برای شازده کوچولو


شازده کوچولو گفت رنگی بنویس، برای من بنویس، چشمام پر اشک بود ولی گفتم باشه می نویسم . گفت رنگی بنویس دلم پر خون بود اشکام می ریخت پایین ولی گفتم باشه رنگی می نویسم. گفت قول بده میان گریه و بغض گفتم قول. گفت خوشحال بنویس زار می زدم ولی گفتم باشه خوشحال می نویسم. هر روز ساعتها می آمدم اینجا پاکت سیگارم همین جا فخجان چاییم سرد و دنیایم خاکستری،و همه حرفهاییم خاکستری. آزاده  بیا با دستهای من نقاشی کن دستهای من عجیب ارغوانی را کم آورده اند و سبز را و ................ توی دلم عجیب خالیست بسم نیست؟ چرا بسم است. دلم نارنجی می خواهد.قد آبی آسمان.

17 بهمن 1384 4:54 بֽظֽ | |
میروم بی نشانی بی شماره ای بی..............................


سلام دارم از این خانه می روم .همون کاری که تو اصرار داشتی. ولی کجا نمیدانم؟ مهم نیست بلاخره توی این شهر بی درو پیکر جایی هم برای من و کتابهایم هست. کسی نیست بدرقه ام کند و به دروغ بگویید تو برو من مثل کوه پشتت هستم  خیالت را راحت کنم اصولا هیچ کدام از مردهای به ظاهر قدرتمند زندگی من  یه جای کارشان ایراد داشت و ميلنگيد .


 من همیشه مثل کوه تا آخرین دقیقه ایستادم من هیچ وقت ارتباطی را به هم نزدم ایستادم و دور شدنتان، غیب شدنتان ،به خواب رفتنتان، با کس ديگر رفتنتان را توی تنهايم نگاه کردم. لعت به همه بزدلیتان. می روم که از نو شروع کنم تنها وشما هم فرار کنید.من هم می روم بدون اینکه نشانی از خودم بگذارم به همین سادگی که  اين آخرين چيزی بود که يک مرد ترسو به من ياد داد همان که قرار بود برای هميشه بماند  با مذبوحانه ترين و خنده دار ترين حالت ممکن فرار کرد از اين ارتباط از نصيحتم نکنيد که گوش نصيحتم را مثل ونگوگ بريده ام اما کسی نيست تا انرا برايش بفرستم گور پدر گوش.


(متاسفم این نوشته قدری شخصی شد )


 

3 بهمن 1384 4:35 بֽظֽ | |