صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
شبانه (سیر سیرم از مشت و لگد)


یه شب مهتاب


ماه میاد تو خواب


منو میبره


کوچه به کوچه


باغ انگوری


باغ آلوچه


دره به دره


صحرا به صحرا


اونجا که شبا


پشت بیشه ها


یه پری می یاد


ترسون و لرزون


پاشو می زاره


تو آب چشمه


شونه می کنه


موی پریشون.


آخرش یه شب


ماه میاد بیرون


از سر اون کوه


یالای دره


روی( این میدون)


رد میشه خندون


یه شب ماه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


(ا.بامداد)


*( به یاد ۲۲ خرداد ۱۳۸۵ میدان هفتم تیر)

24 خرداد 1385 3:32 قֽظֽ | |
شیشه قطور فاصله ها


چقدر این شیشه قطور است و چقدر دستهای من از تو دور .


چقدر این شیشه قطور است و چقدر چشمهای من از مردمک چشمهای تو پر. چشمهایم مردمک چشمهایت را از بر کردند برای روز مبادا و این روزها سخت همان روز مباداست.


چقدر این شیشه قطور است و چقدر سردم می شود وقتی که دستهای تو دور شانه هایم نیست.


چقدر دیر هم را پیدا کردیم . و چقدر پاسپورت من زشت است که هیچ کاردار سفارتخانه ای مهر به تو نزدیک شدن را توی آن محکم نمی کوبد که همه دنیا  صدای آن را بشنود.


و چقدر این دل صاحب مرده ام عاشقت است .

22 خرداد 1385 3:05 قֽظֽ | |
دردهای منگنه شده


می دانستی تمام این شبها خورشید درست بالای سر من روی همین مبلی که می خوابم بی هیچ ترحمی تا خود صبح توی چشمهای من زل زد و هیچ دلش به حال من و آن همه قرصی که به نیت خواب می خورم نسوخت. هیچ می دانستی این شبها از ترس تنها ماندن راهی خانه این و آن شده ام و با لبخندی تصنعی زندگی را بازی کرده ام و سر آخر مست روی همین مبل کنار اتاق از حال رفته ام. و دائم صدای چکه چکه آب است که توی گوشم زنگ می زند این منم که چکه می کنم روی بند رخت روی ایوان وقتی که از این خورشید لعنتی فرار می کنم به ایوان تاریک این خانه نا آشنا. و جوش می آیم آرام ارام روی اجاق گاز بی استفاده هر ساعت و هر لحظه تا که فراموش نکنم که زندگی آرام آرام می سوزاندم.و کهنه می شوم هر روز مثل حوله ها و ملحفه های سفید که صد بار توی این سالها میان مایع سفید کننده خیساندمشان و امروز دیگر به سفیدی همین موهای روی سرم شده اند و خیالم را آسوده کرده اند. و شبهای زیادیست که دیگر یک خط رمان هم نخوانده ام به هوای خواب شبانه و رمان من نسخه دکتر مو سفید عینکیست که هر چند هفته یک بار درد های مرا با این گوش می شنود و از آن گوش در می کند و هی می نویسد و هی می نویسد و پرونده ام هی قطور می شود و هی قطور می شود و او هر بار برگه ای را با منگنه به دردهای من اضافه می کند و سرش را تکان می دهد و من زار می زنم و من چکه می کنم و من جوش می آیم و من درد را زندگی میکنم و روزهای این تقویم دیواری هی خط می خورد و من باز هی تمام می شوم.

14 خرداد 1385 3:54 قֽظֽ | |
چشمهایم پشت تاریکی انگشتانم!


چشمهایم را می بندم محکم مثل بچگیهایم میروم پشت بزرگترین مبل خانه پنهان می شوم کوسن را به صورتم فشار می دهم بغض میآید راه گلوی صاحب مرده ام را می گیرد و این چشمهای لعنتی میسوزد و اشک فرو می رود میان کوسن و چه بغضی که یکهو میترکد آن هم بی صدا لبم را می گزم تا صدایم بیرون نیاید سرم را محکم به پشتی مبل می کوبم و آرام می گویم وای ! من دیگر به آن چشمها چگونه نگاه کنم؟من نه تنها به تو دروغ گفتم بلکه با خودم هم ماهها این دروغ  کودکانه و احمقانه را مو به مو بارها و بارها تکرار کردم مبادا که جایی بر ملا شود و امروز درمانده تر از همه این ماهها یکهو بلند گفتم که من تمام این مدت به تو دروغ گفتم و حالا ترسان از نگاه کردن به چشمهای خودم و نگران از همه چیز و همه کس دوباره شدم همان نیلوفرک ترسان که هیچوقت هیچکس از غیبت طولانیش در خانه نگران نمی شد و دنبالش نمی گشت! من را ببخش ،من از خودم از این زندگی سگی ،از  از دست دادنت می ترسیدم ، من از قضاوت تو می ترسیدم  .!(راستی بابا مرا می بخشد که اینقدر جانش را مفت به حراج گذاشتم؟)من را ببخش ، تو لااقل دل واپس من شو بیا دنبالم بگرد بیا صدایم کن تا باور کنم کسی توی این دنیا یک بار هم که شده دلش برای من شور می زند.من متاسفم و این تاسف تا انتهای عمرم با من است.بیا و بلند داد بزن که مرا بخشیده ای..........................

1 خرداد 1385 0:12 قֽظֽ | |