صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
آنچه که برمن می گذرد



صبوری می کنم ، صبوری را به هم می بافم و هیچ می شود ، گاهی طاقتم طاق می شود و ضجه می زنم  و گاهی این ضجه ها به ناله بدل می شود ، ضجه می زنم و تو می شنوی ! ناله می کنم و تو می شنوی ! دیگر خیالت از بابت دل صاحب مرده من خلاص است رد زخم هایت را روی تنم نگاه می کنی و هیچ نمی گویی! صبوری می کنم چون قلبم کف دستت است به اشارتی می توانی له اش کنی این سوراخ سوراخ بی صاحب را ولی فقط نگاه می کنی حتی نمی بینی !حتی نمی خواهی بشنوی که داد می زنم که ( انسان برای عشق زنده است نه برای زندگی ) اگر که دل داشته باشد گوش می کنی ولی نمی شنوی ! می گویم  مرگ نقطه ندارد. به راحتی کشیدن تیغ بر رگ است می گویی دیگر بزرگ شده ای برو هر کار که فکر می کنی درست است بکن ! می گویم مرگ نقطه ندارد . گوش می کنی ولی نمی شنوی ! می گویم زندگی نقطه دارد لا مصب بی دین بیا زندگی کنیم بیا ! گوش می کنی ولی نمی شنوی ! داد می زنم می گویم من در تو زندگی می کنم در تو نفس می کشم نگاه می کنی و می گویی ( دروغ چهار حرف دارد) باشد من دروغگو تا کی باید دروغهایم را هر روز مرور کنم بنویسم دوره کنم چون دروغ چهار حرف دارد و من چقدر داد بزنم آهای دور از دستهایم پر تنهایهایم شکست بس نیست!

22 مرداد 1385 9:39 بֽظֽ | |
قصه دیگر (۳۳ ساله شدم)


۳۳ ساله می شوم ساعت ۱۰ و نمی دانم چند دقیقه چه فرق می کند آن چند دقیقه اش همه اش به تمام این سالها در !


۳۳ ساله می شوم . شما آن نیلوفر ۲۰ ساله را سر خیابان فاطمی ندیدید که در به در به دنبال شمع دانه ای کوچک می گشت می خواست تعداد سالهای عمرش را همه ببینند! شما آن نیلوفر ۱۸ ساله را ندیدید که سرش را به رسم ۱۸ سالگی فرو کردند توی کیک و او قاه قاه خندید!شما آن نیلوفر ۲۱ ساله را ندید که عاشق بود و پشت میز گردی نشسته بود و تند و تند عکس می گرفت ! راستی شما آن نیلوفر دیوانه را ندیدید که همیشه روز تولدش مرخصی می گرفت و به رسم دیوانگان عالم منتظر می ماند تا وقت موعود دلبخواه.


راستی شما اصلا آن نیلوفر را دیده بودید ؟ او را می شناختید ؟ همان که خنده از لبش نمی افتاد ؟ همان که دختر تابستان بود ؟همان که هنوز دندان آسیای بزرگش با ضرب دست کسی توی حلقومش نریخته بود . همان که یک ته غروری داشت . سر سوزن ذوقی و چشمهایش برق می زد  و  بی خیال روزگار بود ؟ او را دیده بودید؟ اصلا می شناختیش؟


دیگر چرا هیچ پاک کنی بوی آدامس بادکنکی نمی دهد ؟ دیگر چرا خط کش ها را که تکان بدهی شکل رویشان عوض نمی شود ؟ چرا کبری کتابش هنوز از اول پاییز زیر درخت است ؟ چرا کتی اینقدر دور است ؟ چرا فائقه صدایش هر بار پر بغض است ؟ چرا هدیه وقتی می رفت بغضش را می جوید؟ چرا آزاده جواب نامه ام را نمی دهد؟ چرا کتایون پشت برفها مانده است؟ چرا فرشته دیگر پهلوی من پشت نیمکت نمیشیند تا با هم شریکی قصه بنویسیم؟ چرا نوشین فضا نورد نشد؟چرادیگر بوی سیگار آذیتا نمی آید؟چرا رزیتا می خندد ولی خنده اش هیچ شبیه ۱۸ سالگیمان نیست؟ چرارضا تاصبح    بیدار است و چشمش درد می کند؟ چرا فرهاد غیبش زد و دیگر کسی نیست تا مرا وشگون بگیرد؟


چرا شایسته کتک خورد ؟ چرا ملودی پتو را می کشد روی سرش تا کسی غصه هایش را نبیند؟چرا فاطی قایمکی گریه می کند؟ چرا پونه دلش سوراخ سوراخ  است؟چرا افروز مثل ماشین کار می کند تا درد هایش یادش برود؟چرا هدیه نمی خندد؟ چرا نوشین همه اش دارد می رود؟چرا سحر گوشه ناخنهایش را تا ته می جود؟چرا کاملیا دیگر از ته دل غش غش خنده اش مرد؟چرا پونه خودش را توی خانه حبس کرده است؟چرا دریا دیگر زنگ حانه ما را نمی زند؟چرا شهرزاد چشمهایش بوی غم دارد؟ چرا مریم شانه هایش درد می کند از بس که سرش پایین بوده و نوشته و نوشته؟ چرا معجزه نشد و مهرنوش یک ۳۵ میلیمتری نساخت؟


چرا کبری نمی آید کتابش را از زیر درخت بر دارد ؟ چرا آنقدر بزرگ شدن توی تنهایی درد دارد؟۳۳ سالگی هم درد خودش را دارد!!!!!!!!!

16 مرداد 1385 5:54 بֽظֽ | |
برای شاپری۳


دارم برای تو می نویسم شاپری


قلب مامانیت که به قلب کوچک تو متصل است اینبار بد جور شکسته ، تکه پاره شده است ، الهی مامانی برایت بمیرد که دلت خون شده .


دارم برای تو می نویسم شاپری


تو داری چوب دل پر غصه مامانی را می خوری گل من ، مامانی که عمری با دلش زندگی کرده نه با عقلش تو هم داری چوب دل مادرت را می خوری طفلک من .


دارم برای تو می نویسم شاپری


گل هزار برگ من ، شاپری قصه های من ، دخترک رویاهای من برایت از او می نویسم که نه مرا می خواهد نه تو را دارد رهایمان می کند توی این دنیای بزرگ بی پیر تا چشممان کور و دندمان نرم برویم و فقط گم شویم تا فقط آن دو چشم خاکستری با آن هاله سرمه ای دورش دیگر هیچوقت نبیندمان ، هیچوقت!!!!!


دارم برای تو می نویسم شاپری


هم برای تو هم برای خودم ، برای تو که توی دلم خودت را از وحشت جمع کردی و برای خودم که شبها از وحشت تنهایی دستها و پاهایم را جمع می کنم و گلوله می شوم من و تو خودمان را جمع می کنیم از وحشت بی پشت بودن از هراس نبودن آن صدایی که یکروز نه خیلی دور و دیر می گفت عاشق هر دویمان است .


دارم برای تو می نویسم شاپری


یادت می آید که شبهای زیادی زل می زدیم به آن شیشه سرد و توی دنیای مجازی و مدرن او به دنبال خانه می گشتیم خانه ای که قرار بود خانه هر سه مان شود . چقدر خوش بودیم به دنبال خانه ای بودیم که اتاقی برای تو داشته باشد و چقدر گشتیم روزها و روزها تا خانه ای با اتاقی آبی کوچک پیدا کردیم و او گفت : این هم اتاق شاپری . ولی حالا گل من اتاق تو همان جاییست که پر از گل و برگ است چون جایی نداری که شبها بخوابی دل مامانی امن ترین جاست. می دانم از این حرفها غصه ات می گیرد من بغض می کنم تو توی دلم گلوله می شوی دلم تیر می کشد و من و تو زار زار اشک می ریزیم . خانه مان را وسط تابستان باد برد. باد برد و تو توی دلم زار زدی !


دارم برای تو می نویسم شاپری


فقط تو بودی که توانستی قلب پاره پاره مامانی را بوس کنی جای بوسه ات روی قلبم ماند و قلب هزار تکه ام به هم چسبید.چقدر صدای تو از حنجره من بیرون آمد چقدر سعی کردیم این جمع کوچک را دور هم جمع کنیم ولی همه چراغ های رابطه خاموش بود!


دارم برای تو می نویسم شاپری


کسی نبود تا سفت در آغوشمان بگیرد کسی نبود تا بوسه هایی از سر عشق به لبهایمان بزند دیگر چه فرقی می کرد که توی تاریکی سری میان موهایمان فرو رود و یا اینکه کسی صورتمان را با لبهایش غرق بوسه کند . تو توی دلم گلوله شدی و کز کردی و لبهای کوچک قرمزت را گزیدی و اشکمان که همین دم بود یکهو فرو ریخت.


دارم برای تو می نویسم شاپری


هیچکس نخواست تا باور کند ما هم خسته شده ایم . هیچ کس نخواست تا حتی نگاه کند که اسبابمان را بسته ایم ، هیچ کس نخواست تا باور کند عشق را گدایی کردن درد دارد . هیچ کس نخواست تا باور کند که من چه سنگین از حضور تو کنار چمدان خالی از احساسم ایستاده ام  و چقدر تهی هستم از هر بغضی که تمام این روزها با بی مهری با کینه با درد و با تهمت بر سرم آوار شده است و غرور چه واژه بی معنایییست وقتی که نداریش وقتی که خرجش کرده ای حتی برای داشتن عشق که من کردم درد دارم ولی درمان نیست شاپری .


دارم برای تو می نویسم شاپری


هیچوقت دوستمان نداشت اینها فقط یک قصه بود مادر.که یک روز او گفت و حالا دیگر یادش نمی آید.


نیلوفر  

15 مرداد 1385 7:22 بֽظֽ | |
برای شاپری ۲



دارم برای تو می نویسم شاپری


یادت می آید که لبهای کوچک قرمزت را به شکمم می چسباندی و میان آن همه آب و گل و برگ دست و پا می زدی ، یادت هست؟ وای چه حس قشنگی داشتیم هر دویمان !


دارم برای تو می نویسم شاپری


وقتی که دستهای کوچک چاقت را آرام آرام به دیواره شکمم می کوبیدی یعنی که آهای مامان من اینجام و همه جا یکهو بوی گل نرگس می گرفت!


دارم برای تو می نویسم شاپری


وقتی که پاهای چاق و نرمت را به دلم می کوبیدی که آهای مامان برایم شعر بخوان، شعر بخوان،شعر و من برایت زمزمه می کردم( نگاه کن که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب می شود....... )


دارم برای تو می نویسم شاپری


وقتی که آرام و سنگین از وجود تو ، با تو که توی گردی دلم میان گلبرگهای گل یاس می چر خی میان آشپز خانه کوچکمان راه می رویم و از پنجره برف نرم یکریز را نگاه می کنیم و خوشمزه ترین سوپ قارچ عالم را درست می کنیم و من می چشم و دهانم می سوزد و تو  توی دلم  می گویی آخ سوختم مامانی، مامانی،مامانی.......


دارم برای تو می نویسم شاپری


وقتی که آرام با آن دو چشم قشنگ درشتت که یک ردیف مژه روی آن خوابیده است توی دلم آرام خوابیده ای  و داری با دهان کوچک قرمزت با من که با سنگینی روی صندلی راحتی توی ایوان نشسته ام و پتوی نرم سبز زنگم را به دور خودم و تو پیچیده ام و به رقص نور شمعهای توی گلدان ها نگاه می کنیم و به صدای نم نم باران گوش می دهیم و با هم زمزمه می کنیم (نگاه کن که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب می شود......)


و هر دو با هم نم نم اشک می ریزیم......!


نیلوفر

4 مرداد 1385 4:23 بֽظֽ | |
برای شاپری1



دارم برای تو می نویسم شاپری !


قصه صد بار تو را مجسم کردن و بعد محو شدنت را !


دارم از تو می نویسم شاپری !


چه روزهای بسیاری که می ایستادم رو به روی همین آیینه قدی و به شکمم نگاه می کردم و دست می کشیدم روی شکمم جایی که قرار بود خانه تو باشد.


دارم از تو می نویسم شاپری ، گل قشنگ من ، دخترک معصوم من!


دارم از تو می نویسم که ۲ سال تمام با من راه رفتی خوابیدی وقتی که غصه می آمد و تمام  قلبم را می گرفت فقط با تو آن حرفهای مگو را می زدم ( مثل تمام مادران و دختران).


دارم از تو می نویسم و از آن سقف خیالی که هر دویمان چه ساده دلانه باورش کردیم.


دارم برای تو می نویسم شاپری از تو و از از همان سقفی که شیروانی بود و از آن اتاقهایی که دیوارهایش چوبی بود و از آن اتاق آبی که قرار بود اتاق تو شود و روی سقفش ستاره های شبرنگ بچسبانم و شبها با هم ستاره ها را از آسمان اتاقت بچینیم و فردا باز دوباره بچسبانیمشان برای شب. همان جا که قرار بود شب و روزش دست خود ما باشد.


دارم برای تو می نویسم شاپری !


برای تو که قرار بود روی مبلها ی قرمز و سفید چست و خیز کنی و آواز بخوانی.


دارم از تو می نویسم شاپری و آن سقف خیالی که با ساده دلی باورش کردیم !


دارم برای تو می نویسم شاپری برای تو که معصوم ترین قسمت زندگی من بودی چه غش غش خنده ها که با هم نکردیم و چه های های گریه ها که من تنها تو را هم در آن شریک کردم.


دارم برای تو می نویسم شاپری !


برای تو و بوی کیک خانگی که می دانستم عاشقش می شوی .


دارم برای تو می نویسم شاپری !


برای تو و صورت غرق شکلاتت که پر از بوسه اش می کردم و شیرین زبانیهایتکه همه را عاشقت می کرد دارم از تو می نویسم شاپری!


دارم از تو می نویسم که حسرت شنیدن مامان گفتنت تا ابد در دلم ماند!!!


نیلوفر

2 مرداد 1385 9:26 قֽظֽ | |