اره قربونت برم برام حرف بزن نه تو خسته ای از صبح زود که من بیدارت کردم رفتی سر کار ااااااااااااووووووووووووووووووووووومیذونی چقد میشه؟
- آره می دونم قلقلی آتیشپاره
-دستمو چرا می کشی خوب می خوام بوست کنم دستت بوس می خواذ بیا بیا بیا بیا دستتو بوس کنم خستگیش در یبره
-می خوام برات قصه بگم قصه یه آدم بزرگه که می خواست یه آدم کوچولوئه رو دست به سر کنه بهش کم محلی می کرد ،تو که هیچوقت به من کم محلی نمی کنی می کنی ؟
-نه قربون اون شیرین زبونیت برم من
ـ بهم بگو عروسک خانوم تا بخوابم. بهم بگو عاشقمی تا بخوابم. بهم بگو از پیشم نمی ری تا بخوابم.بگو بگو بگو
ـقربون اون نی نی براق چشمات برم من عروسک خانوم قشنگم عشق فسقلی من من هیچوقت از پیشت نمی رم قول مردونه
می نشینم روی زمین توی فرو رفتگی زیر کابینت سرم را یکبری می کنم همه چیز یکبری می شود حتی خیال تو قل می خورد و تق می خورد به گوشه کاسه سرم.تق! خیال تو اینروزها دیگر نرم نیست شده است یک چیزی به سنگینی گلوله خمیر بازی بچه ها و بد رنگ یک خاکستری بی معنی که آنوقتها که خمیر بازی می کردم آخرش که حوصله ام سر می رفت همه رنگها را با هم قاطی می کردم و این رنگ زشت بی خاصیت درست می شد. نمی خواهم بگوییم که دیگر دوستت ندارم ولی دوست دارم که بدانی که می فهمم که روی انگشت نگهم می داری . حتی گاهی حوصله ات را سر می برم و می خواهی از شرم راحت شوی . بارها و بارها خواستم شرم را بکنم و بروم ولی یک چیزی توی این دل گفت: نه خودت خوب می دانی روز من از وقتی شروع می شود که به تو می گوییم این آخرین تلفن من به توست و هم تو و هم من می دانیم که نیست .
خسته ام خسته ام، کاری نداری؟ نه قربانت مواظب خودت باش
و من داد می زنم می شنوی این آخرین خداحافظیست. و تو می گویی خوب مراقب خودت باش و من داد می زنم داد می زنم داد می زنم.......................
مرا آزار مده ای همه دوست داشتنها
چرا نمی خواهی به من عشق بورزی ؟
مرا که در حرکت و ایستایی
تو را دوست که نه می پرستم
من می چرخم .......
با همه توان می چرخم
با ذره ذره جهان
دور تو می چرخم
چرا می گریزی
وقتی که حتی ریسمان عشقم را تکه تکه کرده ای
تبری بیاور و پاهایم را قطع کن تا دیگر هرگز از تیر رس نگاهت نتوانم دور شدن
به تو عشق می ورزم
به تو و آن دستان آشنایت
به تو و آن چشمهای منحصر به فردت
به قلبم خنجر مکش
قلب من پر است از دانه های نیلوفرکان کوچک
تو به ستونی از سنگ بدل شده ای و من دیر زمانیست که تنها سایه ات شده ام
سایه ات و دیگر هیچ
عشق من تو رنج می کشی و من خوب می دانم که این تنها رنج خودت نیست
من ساقه ام را به تو خواهم داد تا دستاویزی شود برای برخواستن دوباره
و من چه شبهای طولانیست که زار زار پرهای بالشم را باران داده ام تا که تو بمانی
بمان من تو می شوم و تو من من درد می کشم و تو فریاد
عشق من بیا دست مرطوبت را به من بسپار بیا هیچ چیز را ویران نکنیم حتی سقف خانه
خیالیمان را شاید کودکی زیر آن به نرمی به خواب رفته باشد
هر کجا که از عشق سخن بگویند
ما آیینه ها را پاک خواهیم کرد
عزیز دل
من در این برج زندانیم
من اسارتم را زندگی می کنم
و همه خیال می کنند که من چه بازیگر خوبی شده ام
نگذار که من در تنهایی بلند این قلعه محو شوم
سنگ مشو
همان مهربان من باقی بمان
و این خود همان زندگیست که ما خوشبختش بودیم حتی به قرض.
(با نگاهی به نوشته فدریکو گارسیا لورکا)