صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
پوزه سگ

گور بابای عشقی که ته تهش تو باشی و پشیمانی. گور پدر هر چه آدم خر را هم کردن اینجا را باز کرده ام که دیگر راحت بتوانم بگویم گور بابای این گور بابای آن اینجا را باز کرده ام که وقتی آن اخلاق سگیه هم قلمبه می شود و چشم همه را کور می کند بتوانم بگویم گور پدر اول و آخر هر چی آدم نفهم است که این دل بی صاحاب مرا له میکند و می رود پی کارشو با یک ببخشید ساده سرو ته ماجرا را هم می آورد دیگر چیزی نمانده که سرو تهش هم بیاید همهتان سرو ته یه کرباسین گور بابای من هم کرده که تا کسی مثل سگ دم می جنباند میروم دستی به سر گوشش می کشم و نمی خواهم بفهمم آقا جان این توله سگ است برای همه دم می جنباند و البته گاز هم می گیرد و دستهای من چقدر پر جاهای گاز است همه که نباید از قانون دست و عسل پیروی کنند که زنبور نیششان بزند مرا سگ گاز گرفته توی تمام عمرم دورم پر از سگ بوده و دستهایم آشو لاش . بی خیال گور بابای عشقی که تو اول و آخرش باشی.........

20 مهر 1386 1:00 بֽظֽ | |
پنهون

بچه هم که بودی همین جوری دوست داشتنیهایت را پنهون می کردی ،رها میان باد و باران ؟ من پنهونی تو شدم چقدر این کلمه را دوست دارم چقدر عاشقش شدم رها نشدم از صبح که نوشته ات را خواندم به هر شکلی که بود برایت پیغام فرستادم ولی نه جوابی نه صدایی، عروسک پنهونی تو تنها ماند و تو قول دادی و مرد است و قولش و مرد است و حرفش و تو قول دادی عروسک پنهونی تو توی این اتاقهای تو در تو هی راه رفت هی راه رفت و هی نذر کرد که تو پیدا بشوی هی راه رفت و هی راه رفته را رفت و بغض کرد و بغضش دم غروب ترکید! و اشکهای پنهونی تو هری ریخت و باز هیچ خبری از تو نیست نمی دانم می آیی یا که نه ؟ امشب را می گویم ولی کاش بیایی پرم از حرفهای پنهونی برای تو پرم از بغضهای پنهونی برای تو بیییییییییییییییییییییییییییا دستم به تو نمی رسد من همین جا می نششینم تا خوابم ببرد یا می آیی یا که..........

19 مهر 1386 0:57 بֽظֽ | |
مثل یک مشت پولک رنگی

همه تنم دست می شود وقتی به یادم می آید که تو می توانی همین نزدیکیها باشی همه تنم دست می شود وقتی به یادم می افتد که تو همین جایی همین اطراف همه تنم گوش می شود وقتی که با صدای خنده تو می گویم سلام همه تنم گوش می شود وقتی تو به دوستت دارم نمی گویم دیگر ساده می گویم دلبخواه مرا مهمان می کنی همه تنم حس می شود وقتی که دستت را به پیدا کردنی روی تنم می کشی وقتی به نازی مرا مهمان می کنی وقتی ناز مرا می خری. همه تنم حس می شود وقتی که می گویم وای که نکند همه اینها خواب باشد . صدای قهقه ات را دوست دارم طعم شیرین قطاب می دهد .دیگر نمی خواهم به روزیکه می روی فکر کنم همانجور که به یک شب آمدنت هرگز خیالم نبود . می خواهم به بودنت در لحظه ها فکر کنم و دوستت بدارم می خواهم جای این همه حفره سر گشاده را پر کنی می خواهم دلم را به صدای شیرین خنده ات به چینهای درشت ملافه به درد خوش یک آه از ته دل خوش کنم می خواهم باور کنم دستهای تو که درد ها را مرهم می گذارد می تواند دردهای کهنه این دل کوچک مرا مرهم باشد؟ همه تنم رها می شود وقتی که می دانم تو به من فکر می کنی دیگر هراس معنا ندارد می شود واژه ای دم دست و وقتی که می دانم تو نمی توانی چهره ات را زیر نقاب مخفی کنی همه چند حرف اسم تو خود تمام توست که میان صدای خنده ات مثل یک مشت پولک رنگی که توی هوا بپاشی می درخشد می دانم مرهمی بعد از آن همه درد

5 مهر 1386 0:17 بֽظֽ | |