آسمان امروز آنقدر كثيف بود كه حتما دست قصه هاي مرا نديد تا بگيرد .و اينروز هايم آنقدر پر از اضطراب با لبخند است كه از چهار حرف اسم تو سه تايش توي تاريكي مي مانند و دستشان ول مي شود. يك آه كشدار تكراري توي گلوي تمام نوشته هايم مانده است انگاري همه چيز ايستاده است خيابان عبور هم ايستاده است تا من تكليفم را با 6 سال ديگرم روشن كنم چرا ابر نمي شود چرا باران نمي آيد وقتي كه باران مي بارد يكجوري دل من خنك مي شود سرم را مي چسبانم به شيشه و مي گويم تو كه تويي داري زار زار گريه مي كني واي به حال من و دلم . انگار توي قلبم بند كشي كرده اند و دلم هزار تكه روي هم است ولي در اصل جدا از هم است . روزهاي من حتي ديگر نمي دانند رو به كدام قبله بخوابند جاي همه تو را دلشوره براي خودم گرفته ديگر تو يك چيزي هستي مثل همين تقويم روي ديوار كه روز هايش يك به يك مي آيند و مي روند خودت امروز گفتي هيچ دو روز آدمي شبيه هم نيست دو روز هاي من هم شبيه هم نيست ديگر مني كه چراغ قرمز ها رابي هوا رد مي كردم اينروزها از خط عابر پياده هم كه چراغش سبز باشد با اضطراب و ترديد اين همه سال مي گذرم در تصويري كه من از اين ارتباط كشيده بودم تو خيلي زودتر از معمول از ارتفاع سقوط كردي . اصلا به جهنم كه كي چي شد فقط مهم بود كه شد و حالا ديگر به جهنم. من كه دارم مثل هميشه گريه هايم رااز پشت گوشي قورت مي دهم و براي روزهاي نيامده ات دستافشاني مي كنم كه يك وقت فكر نكني حسوديم مي شود نه لعنتي برايت خوشحالم از اينكه يكمان تكليفش با زندگيش معلوم بشود از ته دل خوشحالم تو هم براي من دعا كن براي من براي اين قلبم براي چيزهايي كه ندارم براي چيزهايي كه كم دارم براي اين خودم كه رو به روي همه دردهايم ايستاده و هم زار مي زند و هم مي خندد .
سلام حال من خوب است هر چند كه شب را نخوابيده ام . حالا چه فرق مي كند الان كه بيدارم و دارم مي نويسم تو بالاخره به زبان آمدي كه من نمي توانم رها نيستم ميان اين همه زن طاق و جفت كه براي خودم دست و پا كرده ام فقط جاي تو نا معلوم است بين زنان پنجگانه من فقط تو نه مي تواني ششمي باشي نه اصلا مي تواني باشي برو و من رفتم ديگر نه مي گويم كاش دو سال پيش بود نه زار مي زنم اين بار اولت نيست و من هم ديگر نمي خواهم آن آدم ششمي يا هفتمي يا دهمي يا نمي دانم چه باشم مي خواستم دوست باشم و بمانم مي خواستم دوست باشم و با غصه هايت غصه بخورم و با خنده هاي هر از گاهت بخندم فكر مي كردم دو تا آدم تنها چه كار مي توانند براي هم بكنند صداي باراني شب يلدايي روز تولدي ساعت تحويل سالي ولي من نه مي توانستم ششمي باشم نه در انتها اصلا مي توانستم باشم هزار بار همين جا برايت نوشته ام برو در حقيقت به خودم گفته ام كه برو به خودم گفته ام كه ديگر بس است به خودم گفته ام پس كو آن عظت نفست هزار بار اين نخ پوسيده را چال كرده ام ولي باز از يك جايي سرش پيدا شد ديگر نوشته هايت را نمي خوانم ديگر نگران نمي شوم كه آخ نكند گول بخوري مي شوم يك دوست از سر باز شده كه تكليفش روشن است مگر همين را نمي خواستي من هم سعي مي كنم مثل تو پس از هق هق كردن هايم سرم را راحت روي بالش بگذارم و هفتمين مهرو را به خواب ببينم من هم سعي مي كنم همان باشم كه به نفعم است حتي با اشك و گريه آن چيزي را به دست بياورم كه ششمي در پي دارد ولي من بگويمت مرده شور از اول تا آخرشان را ببرند زندگيت بوي نكبت مي دهد من رفتم همين.
هميشه همينطور از هم دوريم پنجره را با تمام زور مي بندم شيشه مي لرزد و باران يكريز از ديشب باريده است و تو نبودي تا سمفوني باران را برايت بگذارم تو هيچ كجا نبودي تو مرا مي بري به تمام صبحهاي كفتر چاهي كنار پنجره من تو را مي برم به تمام صبحهاي باراني تهران تو مرا با دست پيش مي كشاني با بگو مگوهاي عاشقانه تكرار و با پا پسم مي زني با يك راهي نمانده ساده ولي من اهليت شده ام هر چند كه هر چه با تو تمرين كردم اهليم نشدي اهلي شدن بايد توي خون آدم باشد من خودم تمام اين راه را آمده ام تو نياورده ايم و من مي برمت به دقيقه هاي ساده يك دوستت دارم و بوسه توي تنهايهايم با تو دعوا مي كنم سرت داد مي كشم قهر مي كنم و راه خودم را مي گيرم و مي روم دچار سوتفاهم مي شوم دلگير مي شوم از خودم دلجويي مي كنم مي روم كنار پنحره پاييز را مي شنوم و به ياد تو سيگاري مي كشم تو چه مي كني ؟ دلم برايت تنگ است!
وقتي كه تو سعي مي كني عاشق يك صنم بشوي نمي دانم صورتت چه شكلي مي شود حتي نمي دانم رنگ چشمهايت چه رنگي مي شود فقط اين را مي دانم كه دست و دلباز مي شوي توي وقت گذاشتن برايش اين يكي را هم خوب فهميده ام كه تلفنت را جواب نمي دهي لابد او تمام تو را مي خواهد . هي صنم روزهاي اول هميشه همينطور است نفر قبل با دست و دل بازي خذف مي شود تا نفر بعدي توي ابر ها سفر كند بيچاره مهري . وقتي كه تو سعي مي كني عاشق يك صنم بشوي لابد تمام وقتت را با او مي گذراني و فكر مي كني اين آخرين بار است كه شروع مي كني ولي شما برادر - نه اخوي - نه پدر من پس كو آن همه اعتقادات قلمبه شده ات؟ با زني با يك دين ديگر چه مي كني برادر دو آتشه ؟ مي بيني رها شده ام از تو مي نويسم از تو كه ديگر حتي مجازي هم نيستي اصلا هيچ چيزي نيستي از تو از صنم و پونه ات از دست و پا زدنت براي با كسي بودن و تاسف تمام قلبم را مي گيرد وقتي يادم مي آيد تو در كجاي اين زندگي من جا داشتي و امروز فقط مي توانم بگويم برو ديگر نباش همين يك ذره ياد را هم به آب بسپار مثل تمام تصاويرم و صنمي نو دست و پا كن كه دل تو مسافر خانه ايست كه هر كسي به فراخور حالش چند صباحي را در آن مي گذراند تو به دعايي دچاري كه ظاهرا تا عمر داري بايد پي همدمي براي روزهاي بي كسيت بدوي و سر آخر همدمت همان شيشه هاي رنگي مشروب باشند. برادر .
مي داني خواب ديده ام كه رنگ آن دو مردمك چشمهايت با رنگ دلت از زمين تا آسمان فزق كرده است اين خاصيت آدم است هي تغيير ميكند هي عوض مي شود .... مي خواهم ناپديد شوم مي خواهم صدايم يادت برود همانطور كه تو كم كم ناپديد شدي تو كه روزي در قلبم روزگاري داشتي اين روز ها همه چيز عجيب است ديروز توي پياده راه رفتنهاي طولانيم با تو چه دعوايي كردم سرت داد مي كشيدم و تند تر راه مي رفتم بحث مي كردم و كيفم روي دوشم سنگيني مي كرد و تو ساكت فقط رنگ چشمهايت عوض شده بود و آن رنگ ديگر رنگ آشناي من نبود همه چيز انگار زرد مهتابيست و من هيچ نور لامپ مهتابي را دوست نداشته ام چون بوي راهروهاي طويل بيمارستان مي دهد . هي تو كه نمي داني توي خواب با چه نگاه غريبه اي گفتي سلام و سلامت طعم شور درياهاي شمالي را مي داد آمدم بگويم داري فيلم بازي مي كني ! دست بر دار ! ولي چشمهايت مرا برد كنار چاه يوسف و يك دل سير گريه كردم تا خيال خوابم راحت شد گفتي كه چاره نيست گفتي كه اين تنها راه حلييست كه پاسخي ندارد و من ديگر كنار زمين نشسته ام و ديگر حتي نا ندارم كه از حرصم كنار اسم تو ضربدر بزنم تا خود خود همه يكشنبه ها چقدر منتت را بكشم كه تو را به جان خورشيد در من طلوع كن و تو يك نچ بلند تحويلم بدهي و با هاي سرد روزهاي يخ بندان از من بگذري دوست داشتم همسايه تو باشم ولي تو حتي همپا هم نمي خواستي و رنگ چشمهايت از بن عوض شد ه اند و ديگر من اين چشمها را نمي شناسم حيف چه راحت كنار همه دل دل هاي عاشقانه مان هي خميازه كشيدي و روزها گذشت.
سلام
يكي بود يكي نبود هيچ مي داني اينروزها چه مي كنم اينروزها دردها را نخ مي كنم و با زغال روي قلبم يك قلب مي كشم و به حرمت تمام يكشنبه ها و آسمان همان يك شنبه ها كه مثل دل من بارانيست و صدايي كه پشت سيمها ي رابطه با درد مي شكند و من هي پاييزي تر مي شوم و توي خيابانهاي بي ته پاييز هي راه مي روم و به بيرا ههاي زندگيم فكر مي كنم و با خود باران گريه هايم را مرور مي كنم در تمام يادها من زني هستم با موهايي خرمايي كه بلد بود از ته دل بخندد و ديگر فرق ندارد كه صبحي نو شروع شود من همان نيلوفر ديروزم حتي اگر شب آهسته برود باز ديروز در فرداي من جاريست ديگر خيلي وقت است كه تو را نديده ام از پشت سيمها زار زار نبودنت را دوره مي كنم و قلبم گر مي گيرد مثل اينكه يك گلوله ذغال رويش گذاشته باشي دارم صورتت را بي هيج فرقي با آن شبها از چشمي كوچك دوربين نگاه مي كنم و چشمهايت را هي دوره مي كنم هيچ مي دانستي اينجا به اندازه تمام دردهايي كه كشيده ايم و به اندازه و قواره تو كه روي نقشه گم شده اي دليل كافي دارم كه پا به پاي باران راه بروم بلرزم و هاي هاي گريه كنم باورت شود قصه ما كلاغش مرده بود .......
هميشه اسباب كشي دردسرهاي خودشو داره ميري تو خونه جديد مي بيني تازه يه چيزايي اشكال داره و بايد درستش كني همه چيزم كه خودت نمي توني درست كني بايد صبر كني تا اوستاي كار دست به كار بشه مثل همين عكس گذاشتن كه يه جاي كارش مي لنگه و بايد صبر كرد تا درست بشه يا رنگ اتاقم كه يه كم دلگيره و اوستاي نقاش قراره بياد سرو سامونش بده نمي دونم شماها اينجا رو دوست دارين يا نه ؟من دارم و عادت مي كنم بيشتر هم دوست بدارم در باغمو باز كردم به اين اميد كه همه اون كسايي كه منو و نوشته هامو دوست دارند بازم همراه من باشن با خنده هام بخندند با گريه هام گريه كنند . دوستتون دارم اي سادگان صبور.......................................