هنوز 5 روز مانده تا يك ماه بشود چه جاني كندم ميان نشنيدن و شنيدن آن صداي هميشه بي حال . هميشه خسته . هميشه آويزان و تلبكار اين زندگي ولي جان كندم كه ثابت كنم ديگر تمام شد . نه اين كه تمام شده اي نه اين رابطه يك طرفه معلول را مي گويم كه چندر غاز هم برايت ارزش نداشت ارزش يك ارتباط چند ماهه آنقدر بيشتر بود كه در رسايش پستي جديد بنويسي ولي ارتباط عاشقانه چندين ساله حتي ارزش يك خط نوشتن را هم نداشت فداي سرت نه فداي سرم كه ككت هم نگزيد اين را هم گدايي كنم لعنتي . ديگر خسته شده ام از بس كه اين لاشه را با خودم اين ور آن ور كردم بوي گند مي دهد اين ارتباط و عين شتك خون از روي صورتم پاك نمي شود برووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
نوشتنم نمي آيد
چقدر خوب است خاطره اي مشترك با تو از يك روز برفي ندارم كه اين روزها خوره بشود و بچسبد بيخ گلويم و خفه ام كند
هر چه كه نكاه مي كنم مي بينم شيار عميقي كه روي روح من كنده اي آنقدر عميق شده است كه فكر كردن به آن هم دردم مي آورد آنهم چه دردي . لعنت به تو لعنت همه عالم به من و به اين زندگي سگي
پا برهنه مي خزيدم توي ايوان ببينم هنوز برف مي آيد يا كه نه زل ميزدم به تاريكي و دستهاي تپلم را مي گرفتم زير طاق آسمان وقتي خيس مي شد مي فهميدم دارد هنوز برف مي آيد و صداي قوي مادر جان كه آهاي بچه بيا تو تو امانتي و من تمام كودكيم را امانت بوده ام مي آمدم توي اتاق و مي چسبيدم به علائدين و تنم مي سوخت و چمباتمه مي زدم بقل علائدين و مشق هاي هيخوقت تمام نشده را مي نوشتم و خيره مي شدم به آتيش توي علائدين و مشقها هي تلنبار مي شد و من هي عقب مي ماندم و پاهاي كوچولوي چاقم هي يخ مي كرد و من هي درس داشتم و من هي از مادر سقلمه مي خوردم كه چرا اين مشقها تمام نمي شود مي رفتم نوك دماغم را ميچسباندم به شيشه پنجره و زل مي زدم به لامپ روشن ته حياط مطمئن كه مي شدم هنوز مي بارد روي هاي روي شيشه با همان خط بچه گانه مي نوشتم تحتيلي به گمانم هنوز ع را نخوانده بوديم
برف يكريز و تند مي بارد كوچه ساكت است انگار قرص آرام بخش خورده شاخه اي هم حتي نمي لرزد مدرسه هم تعطيل بود من هم تعطيل بودم سرم را كرده بودم زير پتو و جشمهايم را به هم فشار مي آوردم بلكن آن خواب قشنگه بيايد سراغم اگر فردا هم برف ببارد باز منتظر خواب قشنگه مي شوم و زندگي تعطيل.راستي كلاغها چرا غار غار نمي كنند.
حتي دستم را دراز نكردم كه بگيرمش ضريح را مي گويم فقط هر روز آن همه راه را رفتم كه مطمئن باشم صدايم را شنيده است سلام كردنم دردو دل كردنم كه هر بار ميان ازدهام آدمها مثل بخار رفت هوا چقدر آدم توي سرم بود كه سپردمشان به او بعضي ها را هم دو قبضه كردم چند بار ! و دعاي اصليم تو بودي كه بايد مي رفتي حالا نميدانم آخر سر تو رفتي يا كه من رفتم ولي يك چيزي همان دم چسبيد به بال پرنده هاي حرم و تا طاق آسمون رفت كه رفت وسوسه هم نمي شوم انگار گردي روي كاسه سرم نشسته بود هو كردم به هوا رفت تو كاري نمي كني زندگيت مثل مورچگان هر روز تكرار مي شود و اين دور تكرار هي مي چرخد پس حرف تازه اي نمانده به غير از سلامتي شما كه صد البته خوبيد ديگر حتي هيچ ترانه اي گوشي تلفن را به دست من نمي دهد تا بهانه اي شود براي شنيدن صداي بي حوصله تو .دارم سعي مي كنم اعدادي كه تو را به من نزديك مي كردند را فراموش كنم . دارم فارغ مي شوم از تو كه چه سنگين روي زندگيم جا خوش كرده بودي . حتي دستم را دراز نكردم تا بگيرمش ضريخ را مي گويم خودش آمد توي دستهايم نشست و من خالي شدم حتي براي نبودنت يك قطره هم اشك از اين چشمها يم نيامد كه نيامد همه چيز مثل بخار ميان ازدهام رفت هوا . تو هم شدي شمالي ترين جاي توي نقشه همين و تمام