صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
مهربان كوچك عاشق



از اولش يك بند انگشت بيشتر نبود  و هنوز هم همانقدر  كوچك مانده آدم كوچولوي توي قلبم را مي گويم آدم كوچولوي توي قلبم وقتي من خوشحالم از ته دل غش غش خنده اش به آسمان است ولي وقتي غصه اي بيايد بشيند همينجا كنج دلم ديگر نمي شود جلويش را گرفت زار زار گريه است كه شروع مي كند ديگر نمي دانم چطوري بايد ساكتش كنم باورتان مي شود گاهي فكر مي كنم اصلا توي چشمهايم زندگي مي كند با چشمهايم مي خندد و با چشمهايم زار زار گريه مي كند با چشمهايم حرف مي زند با چشمهايم عاشق مي شود  آدم كوچولوي توي دلم براي خودش دنيايي دارد زود مي رنجدو لب ور مي چيند و هر چه قدر باهاش مدارا بكني هيچ فايده ندارد لج مي كند پشتش را مي كند به آدم زل مي زند به ديوار و آروم آروم اشك مي ريزد . آدم كوچولوي توي دل من دلش مي خواهد نازش كنند سفت سفت بغلش كنند محكم ماچش كنند دوست دارد خودش را لوس كند منتش را بكشند دوست دارد قهر كند نازش را بكشند . دوست دارد وقتي گريه مي كند اشكش را پاك كنند و بگويند كه هيچ اتفاقي نيافتاده و هنوز او بهترين است و هيچكس قرار نيست  كه جايش را بگيرد دوست دارد عزيزم صدايش كنند دوست دارد گاهي كه هوا خوب است انگشتش را بدهد به آدم و برود توي پياده رو براي خودش بدود دوست دارد بهش بگويند كه تو قشنگ ترين آدم كوچولوي دنيايي دوست دارد خودش را به مريضي بزند دل آدم  را به شور بياندازد دوست دارد برايش حرفهاي قشنگ عاشقانه بزنند و او لپش گل بياندازد دوست دارد آدم حسابش كنند و عاشقش بشوند.

28 فروردین 1387 6:48 قֽظֽ | |
انگشتهايم بوي ضجه مي دهند

ساعتهاي اول فقظ به آمدنت فكر مي كردم نه به هيچوقت نيامدنت !فكر مي كردم نه هنوز دير نشده ساعت كه از ده گذشت ولوله اي افتاد توي جانم انگار كه سرم بازار مسكرها بود و توي دلم رخت مي شستند و توي دستهايم هيچ كس را نداشتم كه زنگ بزنم فقط خودت بودي و هي مي گرفتمت و هي تو جواب نمي دادي خوشبينانه فكر كردم كه خواب مانده اي و حالاست كه برسي و دستگاه مثل هميشه ته جيب شلوارت هست هي مي گزفتم و هي تو جواب نمي دادي اندازه تمام دلواپسيهايم بغض كرده بودم برايت پيغام پشت پيغام كه كجا مانده اي؟ مگر نمي فهمي دلم شور مي زند؟  ولي انگار دستگاه را ته جيبت فرو كرده بودي مخصوصا .و سيگار پشت سيگار و اين تپش قلب نا كوك كه با هر پكي تند تر مي شد قرص آرام بخش پشت قرص ولي انگار همه با هم دست به يكي كرده بودند تمام فكرهاي بد به ذهنم رسيد تصادف كردنت توي بيمارستان بودنت با صورت خوني . دعوايت شده جيبت را زده اند و هي اين اشكها فرو مي ريخت و من توي پيغامهايم ضجه مي زدم كه بگو چه شده اي ؟ و تو هي جواب نمي دادي و من به بي كسي خودم زار مي زدم و به اين كه دستم به هيچ كجاي عالم بند نيست و تو مي خواستي كه نباشي و من احمق باورم نمي شد كه هستي و جواب نمي دهي فقط صداي گريه ات با آن نفس هاي عميق توي گوشم بود  و هي تلفن را فشار مي دادم توي انگشتهايم و زار مي زدم و هي تن زخميت مي آمد توي سرم و سيگارها يك به يك دود مي شد  و جواب پيغامهايم فقط تاييد ارسالم بود و هنوز نمي خواستم باور كنم كه اين پيغامها به مقصد مي رسند و من تاييد ازسال نمي خواستم تو را مي خواستم كه بگويي كه سالمم حتي رك شوي و بگويي خفه ام كردي از بس زنگ زدي و پيغام دادي و صدايت فقط صدايت باشد و ديگر صورتت خوني نباشد باشي و بگويي برو خسته ام كردي .... ولي اين تلفنها همه اش سكوت بود و سكوت و بوق بود و دود سيگار كه ميان ضجه هاي من به آسمان مي رفت كاش انقدر ساده نبودم كه همان ساعت اول نقطه ضعفم را بگويم و امروز را كه نگاه مي كنم باز بعد از ماهها ترك اين منم و اين چند نخ سيگار و اين دو شب بي خوابي و اين پلكهاي متورم و سرخ و دردناك و ساده دلي كه به باد سپردمش به هواي اين دل لاكردار و كاش مي شد اينها را فقط براي تو خواند ولي تو نيستي هيچ كجا نيستي و من سيگار مي كشم و نمي دانم چرا اشكهايم بند نمي آيند.هنوز صداي گريه ات توي گوشم است و با صداي ضجه هايم قاطي شده اند . كجا جا مانده اي؟

20 فروردین 1387 8:00 بֽظֽ | |
تكه هاي امروز



تا خود صبح پلك روي هم نگذاشته ام
دستمالي به سر ماه بسته بودم از بس كه سرش داشت مي تركيد سرم را به شانه آسمان ولگرد چسبانده ام تا خنك شوم و خداخافظ و خدا حافظ . اما نمي خواهم به اين صفحه كوچك سياه نگاه كنم كه شايد تو را به من برساند نه! نگاه نمي كنم اصلا لج كرده ام هميشه اولشش صداي خنده مي ايد و هميشه چند قدم نرفته باز مي ماند و آن كه دير مي كند هميشه تلفنش خاموش است و تنها آن چيز را مي برد كه پيش آمده بود و آن كه مي ماند كلاغي عاشق است كه اهلي هيچ كس نشد دير كردي خيلي دير ديگر چيزي براي به ياد گار به تو دادن نمانده حتي كفشهايم آنها را به ابر داده ام به تنها كسي كه اگر هم بخواهد نمي تواند مورچگان عاشق را لگد كند پيراهني را كه امروز برايت به تن كرده بودم پر است از اهلي شدن يك صبحگاه نمناك هميشه همينطور تمام مي شود دلي خرد مي شود و چشمي اشك مي ريزد و خاطره اي كه هرگز از ياد نمي رود و موهاي كودكيم آرام آرام به سپيدي مي زند و روزي اگر ساعت 8 صبحي كسي زنگ آپارتمان من را زد يادش بياوريد كه دخترك صاف بود و رفت و اگر روزي دخترك سرش را از زير ملافحه هاي گريه در آورد امروز تكه تكه را به دستش بدهيد تا بهم بچسباند و يادش بماند چشمهايش را كه خيس اشكند را خوب باز كند و تكه هاي امروز دستش را نبرند. 

20 فروردین 1387 8:04 قֽظֽ | |
امن تر از آرزوهاي من

خود م را تباه كرده ام
تا تو
خانه اي داشته باشي
امن تر از آرزوهاي من
يادت باشد
يادم را جا گذاشتم
روي ميز
تمام سوال هاي اين سالها
هر كه آمد بگو
اين جا كسي بود
كه دلش مي خواست
همه خانه داشته باشند

دانه مپاش
دنبال پناه مي گردم
كجا پنهانت كنم پرنده خسته
كجا؟
تير و توفان
همه جا را نشانه رفته
حتي آغوش مرا


دريا
ماه را
در خود
فرو
مي
برد
تا
پرده از زيباييهاي مرواريد بردارد
و تو
مرا
تا جهان را به گونه اي ديگر بسرايم
در گنج پنهان تو


آسماني از ستاره
رو به روي من است
با اين همه
تاريكم
تاريكتر از ترانه اي
كه از تو
سهمي نبرده است
به كوچه بيا
روشن تر از تو ستاره اي نيست


خراب خواب و لميده بر مبل
سيگارش را دود مي كند
كوهستان عاشق
آن چنان پاك است
كه بي وضو
دست به چشمه هايش نمي برد


هي طواف مي كردي
هي شعر مي خواندي
و كبوتران عاشق را
به عشق يا كريم
دانه مي دادي
و مرا دعا مي كردي
اين جا
دور از تو
من
آواز داوود را زمزمه مي كردم


(مجله نشاني)


 

19 فروردین 1387 1:09 بֽظֽ | |
حال مرا از خدا بپرسيد



خدا سلام
بازم اومدم پيشت خسته و تنها و داغون نمي دونم دارم با زندگيم چي كار مي كنم؟ نمي دونم اصلا كاري مي كنم؟ نمي دونم كجاي زندگي وايسادم؟ نمي دونم كجايي تنهايي رو رج ميزنم ؟نمي دونم يكهو كجا دويدم ؟يكهو به چي عادت كردم ؟يكهو چي اومد توي دلمو خالي كرد؟ يكهو داغون كي شدم ؟ خدايا دستمو بگير بازم دستتو مي خوام بغلم كن بازم بغلتو مي خوام بوسم كن مي خوام جاي لبت بمونه رو لپم دستمو  تو دستت قايم كن كه كسي دستمو نبينه دستم يخ كرده گرمش كن من فقط تو بغل تو جا مي گيرم سفت بغلم كن نذار بيافتم نزار ! خدا جون دستتو بكش رو قلبم مي خوام دوباره سبز بشه شكوفه بده گل كنه خدا جون خيلي تنهام خيلي مي دوني كه من از تنهايي خيلي مي ترسم براي همين داري آبديده ام مي كني ؟ مي دوني دلمو گرفتم كف دستم و دوره افتادم آهاي دل آهاي دل مي كنم! و دلم سخت ميسوزه وقتي كه چششمامو بااز مي كنم و مي بينم كه چه تنهام هنوز. خدا جون دست منو بگير با خودت ببر ديگه دوست ندارم اينجا باشم دستت كه به نرمي ابراس رو بده به من تا من خودمو بالا بكشم و بيام اون بالا خدا جونم ديگه خسته شدم از اين تكرار از اين اشتباهات مكرر ديگه بسه مگه يه بنده رو چند بار امتحان مي كنن دست منو بگير منو با ابرا بكش بالا من از اين پايين خيلي مي ترسم دستمو ول نكن آخه گم ميشم.

15 فروردین 1387 5:43 قֽظֽ | |
عاشق



بسيارند از تو مهربانتر مهربانتر. بسيارند از تو زيباتر زيباتر . بسيارند از تو بلند قامت تر . بسيارند از تو با وفاتر با وفاتر. بسيارند از تو صميمي تر صميمي تر. بسيارند از تو گرم تر گرم تر . بسيارند از تو مهربانتر مهربانتر ولي براي من عاشق فقط تويي و بس تويي و بس.

8 فروردین 1387 5:24 قֽظֽ | |
درد و دل

ميان داشته هايم با تمام وسعت نداشته هايم تو را كم مي آورم و دلم عجيب براي خودم مي سوزد و دلم عجيب دردش مي آيد و ديگر واژه تلخ به درك هم به زبانم نمي چرخد و جايش را يك توي ذوق خوردن درد آور پر مي كند كه يادم مي اندازد هي فلاني چشمهايت را خوب باز كن اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست و من همه اش مي خواهم كه باشد و دلم لك زده براي يك صبح بيدار شدن و بعد چشماني بسته و نور دم غروب كه يادت باندازد كه هي فلاني ببين چه روزگاري را داري تجربه مي كني به يك چشم به هم زدني صبح زودش دود ميشود و ميرود به هوا و غروبش توي دستهاي تو چه ديدنيست . و حالا توي اين روزهاي وحشت از حتي يك صداي پخ نگاه كني به پشت سرت و ببيني واي روزهاست كه ديگر كسي نيست و پشتت چه خالي شده است و اين خالي با هيچ چيز به جز تو پر نبوده كه حالا بشود با چيزي پرش كرد و بلا روزگاريست اين عاشقيت ! كه تو هي پا پس بكشي و من هي دلم براي دستهاي تو لك بزند و با هيچ چيزي اين حفره دل پر نمي شود و واي كه چقدر دلم گرفته است به اندازه تمام غروبهايي كه  با هم از لاي درز پرده ديديمشان . شايد هم بيشتر.

6 فروردین 1387 11:06 قֽظֽ | |
بوي عيدي



عيد آمد و عيد آمد.

5 فروردین 1387 9:52 بֽظֽ | |