نام وبلاگ

 

 
صفحه نخست | آرشیو | تماس با من
درد و دل

ميان داشته هايم با تمام وسعت نداشته هايم تو را كم مي آورم و دلم عجيب براي خودم مي سوزد و دلم عجيب دردش مي آيد و ديگر واژه تلخ به درك هم به زبانم نمي چرخد و جايش را يك توي ذوق خوردن درد آور پر مي كند كه يادم مي اندازد هي فلاني چشمهايت را خوب باز كن اين تو بميري از آن تو بميري ها نيست و من همه اش مي خواهم كه باشد و دلم لك زده براي يك صبح بيدار شدن و بعد چشماني بسته و نور دم غروب كه يادت باندازد كه هي فلاني ببين چه روزگاري را داري تجربه مي كني به يك چشم به هم زدني صبح زودش دود ميشود و ميرود به هوا و غروبش توي دستهاي تو چه ديدنيست . و حالا توي اين روزهاي وحشت از حتي يك صداي پخ نگاه كني به پشت سرت و ببيني واي روزهاست كه ديگر كسي نيست و پشتت چه خالي شده است و اين خالي با هيچ چيز به جز تو پر نبوده كه حالا بشود با چيزي پرش كرد و بلا روزگاريست اين عاشقيت ! كه تو هي پا پس بكشي و من هي دلم براي دستهاي تو لك بزند و با هيچ چيزي اين حفره دل پر نمي شود و واي كه چقدر دلم گرفته است به اندازه تمام غروبهايي كه  با هم از لاي درز پرده ديديمشان . شايد هم بيشتر.