حال مرا از خدا بپرسيد |
خدا سلام
بازم اومدم پيشت خسته و تنها و داغون نمي دونم دارم با زندگيم چي كار مي كنم؟ نمي دونم اصلا كاري مي كنم؟ نمي دونم كجاي زندگي وايسادم؟ نمي دونم كجايي تنهايي رو رج ميزنم ؟نمي دونم يكهو كجا دويدم ؟يكهو به چي عادت كردم ؟يكهو چي اومد توي دلمو خالي كرد؟ يكهو داغون كي شدم ؟ خدايا دستمو بگير بازم دستتو مي خوام بغلم كن بازم بغلتو مي خوام بوسم كن مي خوام جاي لبت بمونه رو لپم دستمو تو دستت قايم كن كه كسي دستمو نبينه دستم يخ كرده گرمش كن من فقط تو بغل تو جا مي گيرم سفت بغلم كن نذار بيافتم نزار ! خدا جون دستتو بكش رو قلبم مي خوام دوباره سبز بشه شكوفه بده گل كنه خدا جون خيلي تنهام خيلي مي دوني كه من از تنهايي خيلي مي ترسم براي همين داري آبديده ام مي كني ؟ مي دوني دلمو گرفتم كف دستم و دوره افتادم آهاي دل آهاي دل مي كنم! و دلم سخت ميسوزه وقتي كه چششمامو بااز مي كنم و مي بينم كه چه تنهام هنوز. خدا جون دست منو بگير با خودت ببر ديگه دوست ندارم اينجا باشم دستت كه به نرمي ابراس رو بده به من تا من خودمو بالا بكشم و بيام اون بالا خدا جونم ديگه خسته شدم از اين تكرار از اين اشتباهات مكرر ديگه بسه مگه يه بنده رو چند بار امتحان مي كنن دست منو بگير منو با ابرا بكش بالا من از اين پايين خيلي مي ترسم دستمو ول نكن آخه گم ميشم.