تكه هاي امروز |
تا خود صبح پلك روي هم نگذاشته ام
دستمالي به سر ماه بسته بودم از بس كه سرش داشت مي تركيد سرم را به شانه آسمان ولگرد چسبانده ام تا خنك شوم و خداخافظ و خدا حافظ . اما نمي خواهم به اين صفحه كوچك سياه نگاه كنم كه شايد تو را به من برساند نه! نگاه نمي كنم اصلا لج كرده ام هميشه اولشش صداي خنده مي ايد و هميشه چند قدم نرفته باز مي ماند و آن كه دير مي كند هميشه تلفنش خاموش است و تنها آن چيز را مي برد كه پيش آمده بود و آن كه مي ماند كلاغي عاشق است كه اهلي هيچ كس نشد دير كردي خيلي دير ديگر چيزي براي به ياد گار به تو دادن نمانده حتي كفشهايم آنها را به ابر داده ام به تنها كسي كه اگر هم بخواهد نمي تواند مورچگان عاشق را لگد كند پيراهني را كه امروز برايت به تن كرده بودم پر است از اهلي شدن يك صبحگاه نمناك هميشه همينطور تمام مي شود دلي خرد مي شود و چشمي اشك مي ريزد و خاطره اي كه هرگز از ياد نمي رود و موهاي كودكيم آرام آرام به سپيدي مي زند و روزي اگر ساعت 8 صبحي كسي زنگ آپارتمان من را زد يادش بياوريد كه دخترك صاف بود و رفت و اگر روزي دخترك سرش را از زير ملافحه هاي گريه در آورد امروز تكه تكه را به دستش بدهيد تا بهم بچسباند و يادش بماند چشمهايش را كه خيس اشكند را خوب باز كند و تكه هاي امروز دستش را نبرند.