مي خزي زير پوستم با تنم يكي مي شوي با تنم نفس مي كشي با حنجره ام حرف مي زني با دستهايت دستهايم را مي گيري و مي فشاري با من درد را تجربه مي كني توي لحظه هاي هيچكس نبودن به ملافهه ها چنگ مي زنيم جاي تنمان مي ماند روي بي خواب رو تختي با هم دست مي كشيم و صافش مي كنيم با هم مي گوييم عاشقت هستم با هم عشق اينروزها را تجربه مي كنيم بي هم سر هم داد مي زنيم بي هم دلواپس مي شويم كه نكند آن ديگري رنجيده باشد با هم توي دل هم جا باز مي كنيم بي هم يكهو عاشق عاشق مي شويم پيغام عاشقانه مي فرستيم از آن پيغامهايي كه فقط دل مي داند طعمش را نفست مي شوم عشقت مي شوم جون و عمرت مي شوم شكلاتت مي شوم به شيريني عروسكت مي شوم نازنينت مي شوم هستيت مي شوم فرشته ات مي شوم عسلت مي شوم تمام طلا هاي عالم مي شوم نقره مي شوم و توي دستهاي تو جا مي گيرم ملوست مي شوم مثل يك گربه ايراني و در انتها تو همان عاشقم هستي كه هر روز به يادم مي اندازد عشق مي تواند مثل يك پيغام كوچك روزها توي تلفن آدم بماند مثل يك گنج و و عطرش بپيجد زير پوستم مثل عطر تن تو گل من
خيلي خيلي سعي مي كنم خيلي خيلي فكر مي كنم آنقدر كه يادم بيافتد وقتي 25 ساله بودم چه ميكردم اصللا به چه فكر مي كردم چه چيز هايي برايم مهم بود و چه چيزهايي مرا مي برد به خلسه بي خيالي به بي تفاوت بودن به رها شدن حتي به قيمت شكستن دلي و گفتن بي قيد خوب به جهنم مي خواست نشكند دارم دوباره خودم را مي برم به 25 سالگي خودم و به تمام آن چيزهايي كه هر گز مهم نبود دارم به خاطر دلم از غالب اينروزهاي 34 سالگيم بيرون مي آيم دوباره 25 ساله مي شوم با كوله پوشتي به پشت خيابانها را گز مي كنم دارم خاطره ها را نشخوار مي كنم بلكن يادم بيايد چه بوده ام و چه مي خواستم وتوي 25 سالگي چگونه اشك مي ريختم و اصلا براي چه اشك مي ريختم 25 سالگيم كه يادم مي آيد عشق به آن منگنه شده است عشق و عطر بوي ياسهاي توي گلدان . 25 سالگيم كه يادم مي افتد حتي يادم مي آورد چگونه اشك كسي را در مي آوردم و حالا توي 34 سالگي از آن همه شور و شوق فقط روحي خسته مانده و اشكهايي كه اينروزها به دل دل ساده اي هري فرو مي ريزند و خنده مي آورد به دل ساده 25 سالگي كه با بي رحمي نيشخند مي زند و مي گويد گريه كن سبك مي شوي و من هيچوقت با گريه هايم سبك نشدم . و گاهي كه 25 سالگي سر حال باشد توي صورت تو زل مي زند و مي گويد بايد بخندي و 34 سالگي به چشمهاي براق و شيطان او نگاه مي كند و فقط لبخند مي زند و 25 سالگي نمي داند تاوان اين لبخند ساده چه روز ها و چه شبهايي بوده است و دل 34 سالگي چه محكم له شده و روزگار كه نقش خنده را از روي صورت او پاك كرده است و حالا فقط لبخند ساده اي از آن همه قهقهه از ته دلبه جا مانده است . 25 سالگي مي تواند به سادگي بگويد به جهنم ولي 34 سالگي زمان را دو دستي مي چسبد و با عجز مي گويد نه جهنم خيلي دور است 25 سالگي مي تواند امروز عاشق شود فردا عاشق بماند و روز پس از آن قصه را فراموش كند چون معتقد است همه چيز انتهايي دارد ولي 34 سالگي امروز عاشق مي شود و فردا عاشق تر و هر روز دلبسته تر و نمي خواهد كه باور كند هر قصه اي پاياني دارد و وقتي 25 سالگي فراموشي را كف دو دستش مي گذارد اشك مي ريزد و فقط يك فرصت ديگر مي خواهد براي جبران آن چيزي كه 25 سالگي حماقتش مي نامد و 25 سالگي بي رخمي را مي مالد به تمام صورتشش كه چقدر فرصت بدهم كه چقدر تحمل كنم و 34 سالگي آرام ضجه مي زند و يك فر صت ديگر و 34 سالگي از شوق هاي هاي اشك مي ريزد و اشكهايش مي چكند پايين و 25 سالگي وقت ندارد به گريه هاي او گوش دهد 25 سالگي كار دارد زندگي دارد و 34 سالگي در اين آخرين فرصت بايد اينها را توي سرش فرو كند . 34 سالگي رو مانتيك مي شود 25 سالگي از ته دل به او مي خندد 34 سالگي با تمام وسعت دستهايش سعي مي كند 25 سالگي را در آغوش بگيرد و 25 سالگي سرش را تكان مي دهد و مي گويد كه اين همه دوست داشتن را باور ندارد . 25 سالگي داد مي زند ازتباطش را با فشار دادن دگمه اي قطع مي كند و صداي بوق مي پيچد توي تمام دنياي كوچك 34 سالگي و باز 34 سالگي منت مي كشد با عجز مي گويد داد نزن و 25 سالگي مي خواهد كه داد بزند حق خودش مي داند كه داد بزند و اينجاست كه 34 سالگي ياد 34 سالگي خودش مي افتد و ياد آن غروري كه آن ته ها مانده است و ياد آوري مي كند كه او هم مي تواند داد بزند مي تواند ارتباط را قطع كند حتي مي تواند برود و ديگر پشت سرش را نگاه هم نكند ولي ته دلش هي مي تر سد هي مي ترسد كه مبادا به گوشه احساسات 25 سالگي بر بخورد و همه چيز جدي شود و و صداي بوق بپيچد ميان اين ارتباط . و 25 سالگي از من دور نشو من حفره هاي قلبم را به پيغامهاي گاه و بي گاه تو پر كرده ام 34 ساله مي شوم وقتي كه داد مي زنم و فكر مي كنم تو هم 34 ساله اي زار زار اشك مي ريزم با خيال اينكه تو هم 34 ساله شده اي و گريه هاي گاه و بي گاه من را مي فهمي و ديگر خيال نمي كني كه اينها همه اش جلب ترحم است و بگويمت 34 سالگي قصه ما شبهاي زيادي تا خود صبح سرش را توي بالشش فرو كرده و زار زده و هيچكس حتي نفهميده جعبه هاي دستمال كاغذي كي خالي مي شوند و جعبه اي ديگر جاي آنرا پر مي كند 25 سالگي عزيز تو حق داري حق آزاد بودن حق داد زدن تو حق داري توي صورت من نگاه كني و بگويي كه دوست نداشتن هم جز ارتباط است و اين 34 سالگيست كه تو را از اعماق وجودش دوست دارد درست مثل خاطره 25 سالگي خودش كه هي دور مي شود و هي دورتر مي شود و دست من به ديگر به آن نمي رسد.