يك پيغام شايد ساده |
مي خزي زير پوستم با تنم يكي مي شوي با تنم نفس مي كشي با حنجره ام حرف مي زني با دستهايت دستهايم را مي گيري و مي فشاري با من درد را تجربه مي كني توي لحظه هاي هيچكس نبودن به ملافهه ها چنگ مي زنيم جاي تنمان مي ماند روي بي خواب رو تختي با هم دست مي كشيم و صافش مي كنيم با هم مي گوييم عاشقت هستم با هم عشق اينروزها را تجربه مي كنيم بي هم سر هم داد مي زنيم بي هم دلواپس مي شويم كه نكند آن ديگري رنجيده باشد با هم توي دل هم جا باز مي كنيم بي هم يكهو عاشق عاشق مي شويم پيغام عاشقانه مي فرستيم از آن پيغامهايي كه فقط دل مي داند طعمش را نفست مي شوم عشقت مي شوم جون و عمرت مي شوم شكلاتت مي شوم به شيريني عروسكت مي شوم نازنينت مي شوم هستيت مي شوم فرشته ات مي شوم عسلت مي شوم تمام طلا هاي عالم مي شوم نقره مي شوم و توي دستهاي تو جا مي گيرم ملوست مي شوم مثل يك گربه ايراني و در انتها تو همان عاشقم هستي كه هر روز به يادم مي اندازد عشق مي تواند مثل يك پيغام كوچك روزها توي تلفن آدم بماند مثل يك گنج و و عطرش بپيجد زير پوستم مثل عطر تن تو گل من