صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
خلسه خواب

توي خلسه خواب و بيداري توي تخت بوديم از پشت بغلم كرده بودي صورتت وسط موهايم بود و دسستت تن تب دارم را لمش مي كرد نمي توانستم حرف بزنم صدايم گرفته بود و تو توي گوشم آوايي را زمزمه مي كردي موهايم را كنار زدي و شروع كردي گردنم را بوسيدن و گفتن اينكه چقدر دوستم داري ومن آرام اشك مي ريختم و هيچ صدايي نبود جز صداي نفسهاي ما محكم تر بغلم كردي مي خواستي مطمئنم كني كه آنجايي و هيچكجا نخواهي رفت انگششتت را كنار چشمم گرفتي و آرام گفتي دختر من گريه نمي كند و من سرم را تكان دادم
توي خلسه خواب و بيداري تو خودت بودي بدون هيچ كم و كاست اين من بودم كه شكسته بودم و صداي شكستنم را فقط تو شنيده بودي توي خلسه خواب و بيداري همه چيز صورتي بود و ما روي ملافحه هاي صورتي عشق بازي مي كرديم

17 خرداد 1387 8:20 بֽظֽ | |
دگمه

كاش دگمه پيرهنت  بودم چسبيده به تن داغ و مرطوبت

15 خرداد 1387 9:25 قֽظֽ | |
لبهاي تو




به شبها كه هق هق كودكانه ام زير بالش پنهان است فكر نكن
ديگر بزرگ شده ام
آنقدر كه دلم
يك آبنبات شيرين مي خواهد
با طعم لبهاي تو و
بادكنكي صورتي
پر از نفسهايت

6 خرداد 1387 5:29 بֽظֽ | |
انگشتهاي صورتي



روز سوم
وقتي گوشيم زنگ خورد دنبال جيبي مي گشتم كه مبايل را گذاشته بودم هول شده بودم انگار يك نفر هي مي گفت بدو خودش است وقتي زنگ قطع شد موبايل را پيدا كردم گوشه لبهايم بالا رفت اسم تو روي صفحه افتاده بود بعد از 3 روز بعد از 3 دوز دلهره نگراني و بيقراري عصر جمعه كه مثل كفتر هي بال بال مي زدم و تو نبودي  و جاي تو را هيچ چيز پر نمي كرد حتي قرصهاي ريز آرام بخش وددراز كشيدن روي تخت خواب و  اريب زل زدن به چوب قهوه اي ميز آرايش و خاطره هايي كه هي پر رنگ مي شد و رنگ صورتي مي گرفت رنگ صورتي دخترونه كه هر دويمان عاشقش هستيم ولي تو نبودي و من هي تخيل مي كردم كه الان داري راه مي روي داري فكر مي كني دراز كشيده اي و به سقف خيره شده اي و به هيچ چيز فكر نمي كني حتي به ماه كه دو شب بود نديده بوديش و من به آب طمع دار آنجا فكر مي كردم كه تو دو شب خورده بوديش و به چايي كه توي ليوان فلزي مي خوردي و  حتما طمع آهن داشت!ولي حالا من دستهايم صورتيست و با انگشتهاي صورتيم روي اينه مي نويسم عاشقت هستم هر جا كه باشي     

4 خرداد 1387 5:38 بֽظֽ | |
قلبم را بگير سرباز آمد



روز دوم
دستت را كه باز مي كني قلبت كف دستت دارد تندتند مي زند مي گويي زود باش بگيرش اين مال توست الان مي بينند الان سرباز مي آيدو مي گيرش و من مي گيرمش هنوز داغ است هنوز نبض مي زند هنوز تند تند زير لب مي گويد دوستت دارم دوستت دارم اتاق چهار ديوار دارد سه ديوار بتني كه هيچ پنجره اي ندارد و يك ديوار كه دري دارد آهني با يك پنجره كه تو را مي پايند اتاق تاريك نيست نور وقيح چراغ درست مي خورد توي چشمت حتي اگر دستت  را بگذاري روي چشمهايت و بخواهي به هيچ چيز فكر كني همه چيز بوي نا مي دهد بوي نا و ماندگي بوي ترشيدگي انگار كسي قبلنها روي موكت كف اتاق بالا آورده بوده تو پشت اين ديوارهايي و من به تو فكر مي كنم كه به اين زندگي مزخرف بدون قلب فكر مي كني گلم جايت خاليست قلبت را خوب نگه مي دارم.

3 خرداد 1387 1:24 بֽظֽ | |
لانه اي از زنجير





روز اول
دستت را با زنجير مي بوسم كه دلم براي دستهاي بزرگت تنگ است . دستت را با زنجير توي دستهايم مي گيرم كه دستهاي يخ كرده ات گرم شوند دستم را به زنخير دست تو گره مي زنم كه دستهايمان با هم يكي شود با هم سرد شوند با هم گرم شوند انگشتان بلندت را مي بوسم كه لحظه اي فكر نكنند كه تنهايند دستم را به دستت گره مي زنم سبز مي شويم فروغ گفته است سبز مي شويم و زنجيرها پر از شكوفه مي شوند پر از برگ پر از گل اطلسي و من دستم را رو به آسمان مي گيرم و دو دست تو را توي دو دستم قايم مي كنم مچت را با بوسه هاي كوچك غرقه مي كنم تا سنگيني زنجير را فراموش كند دستم را به دستت زنجير مي كنم هر چهار دستمان را رو به آسمان خواهيم گرفت و كبوتران توي كاسه دستهاي ما لانه خواهند كرد و بچه مي كنند . دلم برايت تنگ است.

2 خرداد 1387 3:52 بֽظֽ | |