قلبم را بگير سرباز آمد |
روز دوم
دستت را كه باز مي كني قلبت كف دستت دارد تندتند مي زند مي گويي زود باش بگيرش اين مال توست الان مي بينند الان سرباز مي آيدو مي گيرش و من مي گيرمش هنوز داغ است هنوز نبض مي زند هنوز تند تند زير لب مي گويد دوستت دارم دوستت دارم اتاق چهار ديوار دارد سه ديوار بتني كه هيچ پنجره اي ندارد و يك ديوار كه دري دارد آهني با يك پنجره كه تو را مي پايند اتاق تاريك نيست نور وقيح چراغ درست مي خورد توي چشمت حتي اگر دستت را بگذاري روي چشمهايت و بخواهي به هيچ چيز فكر كني همه چيز بوي نا مي دهد بوي نا و ماندگي بوي ترشيدگي انگار كسي قبلنها روي موكت كف اتاق بالا آورده بوده تو پشت اين ديوارهايي و من به تو فكر مي كنم كه به اين زندگي مزخرف بدون قلب فكر مي كني گلم جايت خاليست قلبت را خوب نگه مي دارم.