نام وبلاگ

 

 
صفحه نخست | آرشیو | تماس با من
انگشتهاي صورتي



روز سوم
وقتي گوشيم زنگ خورد دنبال جيبي مي گشتم كه مبايل را گذاشته بودم هول شده بودم انگار يك نفر هي مي گفت بدو خودش است وقتي زنگ قطع شد موبايل را پيدا كردم گوشه لبهايم بالا رفت اسم تو روي صفحه افتاده بود بعد از 3 روز بعد از 3 دوز دلهره نگراني و بيقراري عصر جمعه كه مثل كفتر هي بال بال مي زدم و تو نبودي  و جاي تو را هيچ چيز پر نمي كرد حتي قرصهاي ريز آرام بخش وددراز كشيدن روي تخت خواب و  اريب زل زدن به چوب قهوه اي ميز آرايش و خاطره هايي كه هي پر رنگ مي شد و رنگ صورتي مي گرفت رنگ صورتي دخترونه كه هر دويمان عاشقش هستيم ولي تو نبودي و من هي تخيل مي كردم كه الان داري راه مي روي داري فكر مي كني دراز كشيده اي و به سقف خيره شده اي و به هيچ چيز فكر نمي كني حتي به ماه كه دو شب بود نديده بوديش و من به آب طمع دار آنجا فكر مي كردم كه تو دو شب خورده بوديش و به چايي كه توي ليوان فلزي مي خوردي و  حتما طمع آهن داشت!ولي حالا من دستهايم صورتيست و با انگشتهاي صورتيم روي اينه مي نويسم عاشقت هستم هر جا كه باشي