خودتان همين هفته پيش مرا دلداري مي داديد كه كوه به كوه نمي رسد ولي آدم به آدم مي رسد پس چرا ما هر چه دستمان را دراز كرديم دستمان را نگرفتيد و به هم نرسيديم ؟ شوخي مي كنيد ؟ شما جايي نرفتيد . همين جا پشت همين گوشي گوش مي دهيد به دلتنگي كسي به تنهايي ديگري ! ديروز تمام گلهاي مريم بوي روز اول عيد و خانه شما را مي داد و هيچ كس نبود كه گلها را از دست ما بگيرد گلها را ريختيم زير پاهاي نازنينتان و يكهو بوي روز اول عيد آمد و ما چه يكهو تنها شديم وقتي از روي خلعتي دستهاي مهربان شما را دست مي كشيديم و خداحافظي مي كرديم و كوه به كوه نرسيد و دست ما چه دير به دستهاي مهربان شما رسيد و واي كه چه يكهو تنها شديم. و نمي دانيم چرا همه پرنده ها با هم پريدند وقتي كه قاري گفت من قرء فاتحته الصلوات و همان وقت بود كه ما آسمان را نگاه كرديم و همان وقت بود كه شما را با آن خنده هميشگي ديديم كه دست تكان مي داديد و هي دور و دور تر مي شديد. خداحافظ تمام مهربانيها.
بچه ها وقتي مي گويم بچه ها يعني همه تان قصه اي دارم برايتان كلاه كشادي به سرم رفته است همين جا توي اينترنت با يك دوستي ساده شروع شدعاشق سينه چاك نشدم دلم سوخت 9 سال از من كو چكتر بود پدر نداشت پشت نداشت پدر توي فر هنگ لغات من يعني پشت و پناه و او نداشت و يك مادر سرطاني و يك برادر علاف روي دستش مانده بودند و من ابله ساده و كودك گول خوردم و رقم غير قابل تصوري را بدون هيچ كاغذي نوشته اي سندي سفته اي به يكي از همين حالا ديگر مي گويم دزدان اينترنتي دادم يعني تمام سرمايه زندگيم كه مي شد با آن براي بچه هاي محك كتاب خريد براي مصروعين دارو و براي بچه هاي بهنام اسباب بازي براي بچه هايي كه بالاي هاي فر حزادزير تير چراغ بزق قوي توي خانه هاي حلبي مي خوابند پتو . مي توانستم فيلم بسازم از دختر بچه سرايدارمان كه تا ما را مي بيند دستش را مثل بابايش مي گذارد روي سينه اش و سلام مي كند همه را باد نياورده بود به خدا من براي قران قران آنها جان كنده بودم و حالا دستم به هيچ كجا بند نيست خسته ام دستم احتياج به عمل دارد و در آخر مراقب خودتان باشيدو براي من دعا نذر و هر چيزي كه فكر مي كنيد يك زندگي را دوباره بر مي گرداند بكنيد كه خيلي احتياج دارم.
از لحظه شكستنم بنويسم از لحظه خوار شدنم از مچاله شدنم از ديده نشدنم از اينكه من خراب كرده ام من اين زندگي آرام را خراب كرده ام نه كم است منهدم كرده ام از چه بنويسم از اناري كه تا پريروز انار بود ولي حالا تكانش كه بدهي صداي دانه هايش را مي شنوي و از سرنرنگ هايي كه يك به يك توي سطل زباله مي افتند و چيزي را به من تزريق مي كنند كه فقط بخوابم لعنت به اين من لعنت به تو و لعنت به همه اين روزها.
و فصل كوچ پرستو ها هم كه گذشت حياط خانه مان از هياهويشان به يكباره خالي شد . آفتاب روي ايوان خانه رنگش پريد و حياط چه دلگير شد و حالا باغچه بي اطلسي است همين ديروز بود كه ياس باغچه خشكيد و باغبان ياس را به خاك باغچه سپرد و تو نمي داني در حياط كوچك ما جاي ياس چقدر خاليست ! تو هيچ يادت مي آيد ؟ مهر بود و مهرباني و دل آشوب اولين مهر ماه چقدر آن شبهااز خواب پريديم و به كيف كوچكمان را كه كنار تخت بود نگاه كرديم چقدر به هواي دستشويي از اتاقمان آمديم بيرون و به كفشهاي روي جا كفشي نگاه كرديم و برق ورني سياهشان و بوي خوش نو بودنشان دلمان را به لر زه انداخت هر از چندي مادر يا پدر را صدا مي كرديم و از صبح فردا مي پرسيديم كه انگار قرار نبود هيچوقت بيايد . و چشم بر هم گذاشتيم و صبح شد و بيدار شديم و گل داديم صبح اولين روز مهر بود . سالهاست كه صبح اولين روز مهر مي آيد اما دريغااز بوي خوش نو بودن از جرق و جرق جرق صدا كردن كفشهاي ورني و از بوي خوش تميزي روپوشها و دريغ از خط كش چوبي معلم كلاس سوم !!!! سالهاست كه مهر مي آيد دريغ ار هيچ مهرباني بي هيچ التهابي بي آن كه دل آشوب دير رسيدن داشته باشي و فكر جدول ضرب و جمع شش رقمي كاش زمان باز باران با ترانه هيچوقت نمي گذشت كاش همان خط كش دستمان را سياه و كبود مي كرد ولي حيف هر چه كه از بر كرده بوديم به يكباره فرا موشمان شد كاش تمام زنگها زنگ حساب بود كاش تمام املا ها را صفر مي گرفتيم و من حالا به سالهاي كودكي به دريغ نشسته ام ! دريغ روزهاي پر التهاب در كدامين كوچه جا مانديد؟ در پشت كدامين مشق نا نوشته رها شديد؟ تو را كدامين نقاشي به رويا ها برد و خط خطي كرد ؟ دستهاي كوچكم را كجا رها كردي بگو؟ خاطره هايم را به كدامين باد سپردي كه هر گز به من باز نگشتند ؟ من ماندم مرداب شدم گل دادم و هيچ مي داني عمر گل نيلوفر چه كوتاه است ! بو گرفتم خو كر دم به همه بدي ها و نا مردي ها ! و اما تو در ميان كدام يك از كاغذ ها و عشق نوشته ها به جا ماندي ؟ تو را كجاي خاطراطم جستجو كنم ؟هيچ كس ديگر صبح زود بيدارمان نخواهد كرد روز از نيمه خواهد گذشت نام من بر هيچ تخته سياهي جز بدها نوشته نخواهد شد و دريغ از بودنمان در كلاس اول .و حيف كه انشاهايمان را هيچ كس نخواهد شنيد .
رد ميشوم از كنار كودكاني كه چه بي نشاط به مدرسه مي روند و پدراني كه مدام غر مي زنند و دنبال جاي پارك مي گردند و مادراني كه براي حفظ ظاهر روسريشان را جلو مي كشند و دختركاني كه بي التهاب و آرام به مدرسه مي روند .
و من مي گذرم از كنار مدرسه هايي كه در هايشان از آهن است با متر متر ايرانيتهاي زرد رنگ كه شايد رنگ آفتاب و مهتاب روي ماه كودكان دبستاني را نبيند .
تو را كجا از دست دادم ؟ ميان شعارها ؟ ميان كاغذهاي آري كه به صندوق ريخته شد ؟ در ميان راه پله ها توي پناه گاه توي ورودي دانشگاه وقتي كه دكمه اخر روپوشم را نبسته بودم ؟ توي خانه خودم وقتي كه شوهرم با مشت دندانم را شكست؟ تو سالهاست كه از من گريخته اي و حالا از من گريخته اي در من التهابي نيست حالا كه نمي آيي خاطره هايم را لااقل به من بر گردان كه سخت بي مهر و مهرباني مانده ام.