صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
آدمهاي خوب خاطره هاي خوبتر

تمام بچه گيهايم دارد پير مي شوند دارند ميميرند آن دست كه آرام روي تني خوابيده تكه اي از بچه گيهاي من بوده آن پاها كه حالا جفت شده اند كنار هم روزي من رويشان مي نشستم دستهايم را پس بدهيد پاهايم را برگردانيد آن صداها كه توي گلو ماند چندين و چند بار گفته بودند نيلوفر و نيلوفر دارد تنها تر مي شود باد قبرستان بلند مي شود و همه با ترانهاي از گلپا زار مي زنيم به همراهم مي گويم وقتي كه من مردم فقط اين ترانه را بخوانند ميان گريه هايش از من فاصله مي گيرد انگار مي ترسد كه من بدون كفن بخوابم ته قبر دلم مي خواهد هر دويتان را بيدار كنم گشتي بزنم توي مغازه صورت كوچك گردم را بچسبانم به ويترين خنك و لنزها را تماشا كنم باطريها را بشمارم  دلم مي خواهد تو بلند شوي و باز با همان لحن خوش هميشگي بگويي اختيار دارين و ما وقتي كه تو مي خواستي بروي اختيار هيچ چيز را نداشتيم و بايد كودكي سالخورده را كه خاك تو را مي بوسيد از خاك جدا مي كرديم و او دوباره روي خاكها مي افتاد و خاك تو را بغل مي كرد و هي مي گفت باورم نمي شود و ما هم باورمان نمي شود كه ديگر آن لبخند دلنشين را هرگز نمي بينيم و آن دست محبت را لمس نمي كنيم تمام بچه گيهايم پير شد درست از روزي كه اولين خاطره زندگيم شكل گرفت و  آقا جان عمرش را داد به شما ....

22 آبان 1387 2:50 قֽظֽ | |