تمام بچه گيهايم دارد پير مي شوند دارند ميميرند آن دست كه آرام روي تني خوابيده تكه اي از بچه گيهاي من بوده آن پاها كه حالا جفت شده اند كنار هم روزي من رويشان مي نشستم دستهايم را پس بدهيد پاهايم را برگردانيد آن صداها كه توي گلو ماند چندين و چند بار گفته بودند نيلوفر و نيلوفر دارد تنها تر مي شود باد قبرستان بلند مي شود و همه با ترانهاي از گلپا زار مي زنيم به همراهم مي گويم وقتي كه من مردم فقط اين ترانه را بخوانند ميان گريه هايش از من فاصله مي گيرد انگار مي ترسد كه من بدون كفن بخوابم ته قبر دلم مي خواهد هر دويتان را بيدار كنم گشتي بزنم توي مغازه صورت كوچك گردم را بچسبانم به ويترين خنك و لنزها را تماشا كنم باطريها را بشمارم دلم مي خواهد تو بلند شوي و باز با همان لحن خوش هميشگي بگويي اختيار دارين و ما وقتي كه تو مي خواستي بروي اختيار هيچ چيز را نداشتيم و بايد كودكي سالخورده را كه خاك تو را مي بوسيد از خاك جدا مي كرديم و او دوباره روي خاكها مي افتاد و خاك تو را بغل مي كرد و هي مي گفت باورم نمي شود و ما هم باورمان نمي شود كه ديگر آن لبخند دلنشين را هرگز نمي بينيم و آن دست محبت را لمس نمي كنيم تمام بچه گيهايم پير شد درست از روزي كه اولين خاطره زندگيم شكل گرفت و آقا جان عمرش را داد به شما ....