همه اين روزها كه نبودم بودم همين جاها همين اطراف و فقط مي خوانم و لاي نوشته ها مي چرخيدم و مي چرخيدم و به روز هايي فكر ميكردم كه چه تند تند اينجا به روز مي شد . و گاهي چه بي دليل به روز ميشد ! آدم تغيير ميكند .ميدانيد جاي آدم توي زندگي تغيير مي كند . آدمها مي آيند و روزها گاه سالها مي مانند عده اي بي سر و صدا انگار فقط آمده اند كه يك اسم باشند كنار روزگارت عده اي آمده اند كه سالها لم بدهند و سو استفاده كنند و مثل زالو زندگيت را بمكند و فكر كنند كه چه تاجي به سرت زده اند با اين بودن نكبتيشان و تا دم كثافتشان را نگيري و از گوشه جگرت نكنيشان نمي روند كه نمي روند و بعضي ها هم مي آيند كه بمانند كه حك شوند كه پاك نشوند و مي مانند مثل لالايي مادر ته ذهن آدم ماندگار مي شوند و چه خوبند و عزيز حتي اگر دور باشند و غربت نشين باز هم با هر بار شنيدن صدايشان از پشت آن همه سيم كه مرا به آنها و آنها را به من مي رساند ته دلم از صداي آشنايشان شيرين مي شود . به يك سني كه ميرسي سوا مي كني . كنار مي گذاري . بدون وحشت بدون ترس نبودن تنها شدن تنها ماندن !بدون توجه به قضاوت ديگران !
از خاطره خالي مي شوم خاطره ها را جدا مي كنم بوها را مثل صورتها از ياد مي برم و خالي مي شوم .
از همه آنها كه توي زندگي سوايشان كردم و بعد فراموش خالي شدم ديگر نه تصويري مرا ميبرد به هواي سفرهايي كه كردم و نه بوي خوش مداد پاكني مرا مي برد به كلاس مدرسه و نه عكسي از كسي توي همين دنياي مجازي مرا با خودش مي برد به سالهاي دور و دختركي كه عاشق بود . بود كه بود ! لابد بايد عاشق مي شد و سالها طول مي كشيد تا فراغ شدن توي جانش ته نشين شود .
حالا كه به پشت سر نگاه مي كنم مي بينم واي چه جانوراني چه بيماراني سالها توي زندگي من جا خوش كرده بودند و من چه تحملي داشته ام و چه تحملي!
زندگيم را الك كرده ام اشغالهايش را توي مستراح ريخته ام و بارها و بارها سيفون را كشيده ام تا مطمئن شوم كه ديگر فرو رفته اند آنجا كه بايد از اول مي انداخنمشان نه اينكه سالها مثل يك چهار پايه آهني به پايم بسته باشمشان و با خودم حمل كرده باشمشان . و دوستها و محبتها را پيچيدم توي يك پارچه حرير و وسط طاقچه قلبم گذاشتمشان .
روزهاي سختي بود اين كه بنشيني و همه زندگيت را بريزي توي يك سيني بزرگ و خوب نگاهش كني و تصميم بگيري آشغالهايش را جدا كني حالا اين آشغالها مي خواست آدمها باشند / خاطره ها يشان باشد/عكسهايشان باشد / حتي زنگ صدايشان باشد/ نمره تلفنهايشان/ تكه كلام هايشان و حتي بوهايشان و همه آن چيز هايي كه يك روز از اين 35 سال را خاكستري كردند همه اينها سخت بود دل است ديگر گاهي آن وسط با خودت مي گويي اين يكي نه ! دليل مي آوري خاطره هاي مشترك را زيرو رو مي كني توي ذهنت بارها و بارها تصوير شان را مرور مي كني خودت را تو رودرواسي مي گذاري بعد همه را رها مي كني و بلند مي شوي و مي روي از پنجره بيرون را نگاه مي كني و فكر مي كني و فكر مي كني بر مي گردي و بدون ذره اي نگراني جدايشان مي كني و ..........
آدم كه به يك سني مي رسد مي بيند واي اي كاش زودتر خانه تكاني كرده بودم . شايد شجاعتش نبود ؟ شايد طاقتش نبود ؟ شايد ........ دل است ديگر !
ياد گرفته ام خوب ببينم بررسي كنم با هر سلامي كه پشت بندش يك يادش به خير است دلم نلرزد ياد گرفتم خلوت زندگي كنم .
آنقدر بي سر و صدا كه بي حرفي نشانه ام روند .
دلم را روزگارم را زندگيم را دفترچه تلفنم را خلوت كرده ام مي خواهم براي دل خودم زندگي كنم .
شما كه ديگر غريبه نيستند حرف دل را بلاخره يك روز بايد زد !