تو هيچ يادت مي آيد كه من آن قديم تر ها از چه مي نوشتم ؟ براي كي مي نوشتم ؟ ساعتها پشت اين شيشه قطور فاصله ها چه مي خواندم كه آنجور هاي هاي گريه ام را در مي آورد ؟ دلم به كجاي اين زندگي بند بود ؟ دستم به كجا ؟ و توي خوابم عطر چه كسي مي آمد كه خوابهاي مرا معطر مي كرد ؟ و كجاي زمان بود كه دست من به دستي گره مي خورد ؟ و كدام حس توي كلمه هايم بود كه مرا با خودش مي برد به انتهاي كوچه باغهاي دركه و كدام در بلا تكليفي بود كه ميان كوچه باغ تنگ جا خوش كرده بود و مرا به خود مي خواند ؟ و صداي كدام زني توي گوش من زنگ مي زد كه آخرين لحظه ديدار است ؟ و كدامين مرز مرا جدا مي كرد از آزادي و رهايم مي كرد ميان خشونت اين شهر كثيف !
و من كجا بودم ؟ و چه وقت بود كه ميان صفحه هاي پاسپورتم به دنبال رد پاي رهايي مي گشتم ؟ و كدام خاطره تلخ بود كه مرا نگه مي داشت پشت شيشه باران خورده هتل تا دختركان كوچك مدرسه اي را ببينم كه موهايشان را باد با خود مي برد و باران دست مي كشيد به ميان گيسوانشان و به ياد مي آوردم تمام كودكيهايم را كه ميان پارچه هاي تيره ضخيم مرد . و اشك مي ريختم و باورم نمي شد كه در هواي ديگري مردمان ديگري شكل ديگري زندگي مي كنند .
و كجا بود آن سرسراي بزرگ پر از دلهره كه زني كنارت رنگ به صورت نداشت و مردي آنطرفتر دسته هاي صندليش را چنگ مي زد و بي وقفه صداي تق تق مهر بود به روي كاغذ هايي كه اشك را به چشم مي آوردند و صداي زجه هايي كه كمك مي خواستند از انسان آزاد آن سوي شيشه و دستهايي كه كشيده مي شد به روي شيشه باجه هاي بي پاسخ و امتداد پيدا مي كرد به دستمالي كه قطره هاي اشك را پاك مي كرد . و نگاه پر از دلهره مردماني كه به كركره فرو افتاده باجه خيره مانده بودند . .........
ما را به كجا بردند ؟ به تبعيض ميان جلوي كلاس و عقب كلاس! به تفاوت ميان جلوي اتوبوس و انتهاي آن ! به ميان درد كشيدن مدام لحظه هاي بلوغ و سكوت تاريخي زن! و در انتها شايد به بوي نفتالين چادر ناظم مدرسه و عشق هاي توي پستوي جواني از ياد رفته و سرنوشت هاي نمور بيد خورده و دستهايي كه به تسليم بالا رفت و صورتهايي كه سالهاست كه رنگ به رو ندارند و اشكهايي كه خشك شده اند و مادر بزرگهايي كه مرده اند و هيچوقت از ته دل كل نكشيدند و خوابهايي كه هيچوقت تعبير نشد و حسرت دنيايي كه خلاصه شد به همان كره جغرافياي روي ميز تحرير !
و ما كه بزرگ شديم ميان صف شير و صف اتوبوس و جامانديم از كودكاني كه آن سوي پنجره باد موهايشان را با خودش ميبرد!
آيا كسي صداي مرا ميشنود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روي برانكار ميبرندم به سقف خيره شده ام و لامپهايي كه در امتداد هم تند تند عبور مي كنند توي آسانسور خيره شده ام به سقف و به هيچي فكر مي كنم واقعا به هيچي ! انگار كه مغزم فرمان ايست داده است و دلش نمي خواهد توي دلش با هيچكس خداحافظي كند ويا حتي به ياد بياورد كه مي شود خداحافظي هم كرد . در بخش جراحي با فشار برانكارد باز مي شود و من فرو مي روم ميان دل آبي بخش جراحي مرا مي گذارند دم در اتاق عمل و من باز خيره مي شوم به سقف و انژو كد دستم را نگاه مي كنم كه چه محكم فرو رفته ميان رگهايم . چشمهايم را مي بندم صدايي مي گويد سلام و چشمهاي من باز مي شود به جواب سلام و زني خندان مي گويد من دكتر بيهوشيت هستم خوبي ؟ و من سرم را تكان مي دهم كه يعني خوبم ! و دقايقي بعد كسي هلم مي دهد ميان اتاق عمل و من خيره مي شوم به چراغهاي متحرك سقف و ديوارهاي لاجوردي اتاق و دختركي جوان كه با مهارت تند و تند مشغول آماده كر دن وسايل است و نيم ساعت بعد صورت خندان دكتر كه دست مرا گرفته بود و حال و احوال مي كرد و ماسكي كه روي بينيم گذاشتند و من فرو رفتم ميان پرها و ابرها و همه آبيها.
و صدايي كه به آهستگي صدايم كرد و من كه فوري چشمهايم را باز كردم انگار كه اصلا بيهوش نبوده ام .و الان يك ماه مي گذرد و من ديگر خوب شده ام از همان ساعت بعد از عمل خوب بودم . و همه چيز گذشت.
و بهار آمد و اين اولين بهاري بود كه من اينجا چيزي نوشتم . چيزي نبود كه بنويسم با خودم فكر كردم بدون عيدانه نوشتن هم اين وبلاگ باز وبلاگ من خواهد بود بدون بوي تند سير و سركه و برق سكه و سبزي تر سبزه.و عيدمان مبارك شد و سال كهنه گذشت و ماهي ها هنوز توي تنگشان دارند پي هم مي چرخند .
و من خوبم و بسيار فيلم مي بينم و فيلم ميبينم و راديو زمانه گوش مي كنم و وبلاگ مي خوانم و روزها آرام مي گذرند و مي گذرند من خوبم . شما چطور؟