صفحه نخست | آرشیو | تماس با من | Xml
 

نام وبلاگ

 

   
ساعت 5 بعداز ظهر اينجا تهران شهر پر از دود و خون

/سرت را كه دولا كردي نگاهت را از من دزديدي بطري آب را كه روي صورت پر از خونت مي ريختم باز هم نه نگاه مي كردي نه صدايت در مي آمد چفيه  مچاله شده  خوني توي دستت را با غيظ نگاه مي كردم و سعي مي كردم حواسم به زخم بزرگ روي صورتت باشد مي خواستي با همان به قول خودتان عصمتت دوباره روي زخم را فشار بدهي كه دادم رفت هوا : بكش كنار اين كثافتو حالمو بهم زدي. و تو باز نگاهت را دزدي ترس تمام صورت خونيت را پر كرده بود . صورتت را پانسمان كردم هي آمدي بگويي نه شما دست نزن ولي اخم گره كرده من را كه مي ديدي صدايت بند مي آمد .  و من دستهاي خونيم را كه مي ديدم  دلم آشوب مي شد .هيچكس توي پاركينگ آن خانه به رويت نياورد كه تو چه كاره اي . هيچكس با نفرت حتي نگاهت هم نكرد . اصلا توي اون هاگير واگير كسي برايش فرق نمي كرد كه تو كه هستي فقط من از نگاهت فهميدم كه چقدر توي  پاركينگ آن خانه تنها مانده اي . و نمي دانم هنوز هم بعد از اتفاق باز هم هر روز صبح كه توي آينه نگاه مي كني و محاسنت را شانه مي كني و به جاي بزرگ زخم بالاي لبت نگاه مي كني باز هم دستت مي رود طرف عصمتت كه  بياندازي دور گردنت ؟ و عصر به عصر راه بيافتي توي كوچه ها و قداره بكشي؟
2/توي حياط خانه اي پناه گرفته بوديم كه تو را آوردند تو و من بلند نشدم پريدم و زير بغلت را گرفتم به خودت مي پيچيدي دعاي كميل را چنگ زده بودي و گرفته بودي روي سرت و زار مي زدي و به خودت مي پيچيدي و درد امانت را بريده بود نشاندنت روي پله هاي حياط و تو تازه نفست بالا آمد و دوباره زار زدي و دعا از دستت افتاده بود كف حياط پايت را بغل كرده بودي و ناله مي كردي پرسيدم فقط پايت ؟ گفتي نه بازويم فكر مي كنم منهدم شده و آستين بلوزت را بالا زدي و منهدم بودي كبود و سرخ و برامده انگار كه يك نارنج زير پوستت گذاشته بودند چشمهايت درشت بود و سياه صاحب خانه يخها را ريخت توي كيسه و من كيسه يخ را گذاشتم روي نارنج پوستت و چشمهايت پر اشك شد و تو نترسيدي از اين كه هي پشت سر هم تند تند بگويي به خدا به خدا و بعد اشكت سر بخوردو من مسكن را با يك شيشه آب بدهم دستت و تو صاف توي چشم من زل بزني و بلند شوي و بزني بيرون و صدايت از ميان همهمه كوچه بيايد كه : بياين بزنين ! بياين! و دعايت كف حياط جا بماند.
3/داشتيد مي دويديد انگار كه ديگر نفس كم آورده بوديد مي دويديد و بعد دولا مي شديد و بعد دوباره از اول . مردم گله گله سر كوچه ها ايستاده بودند و دويدن شما را نگاه مي كردند و من با خودم فكر مي كردم چرا مردم فرار نمي كنند محكم ايستاده بودند پشت سر هم و دويدن شما را نگاه مي كردند شماها هم انگار ديگر جان نعره كشيدن نداشتيد ته خيابان بن بست بود شما گير كرده بوديد صياد توي تله افتاده بود و رويم را كه برگرداندم جمعيت بود كه دنبال شما مي دويد با سنگ با چوب با ميله و نعره مي كشيد و  شما هي مي چسبيديد به ديوار ته خيابان !!!!

18 تیر 1388 1:28 بֽظֽ | |