<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>اطلسیها</title>
      <link>http://www.atlasihaa.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1387</copyright>
      <lastBuildDate>جمعه, 17 خردادماه 1387 20:42:57 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>خلسه خواب</title>
         <description>توي خلسه خواب و بيداري توي تخت بوديم از پشت بغلم كرده بودي صورتت وسط موهايم بود و دسستت تن تب دارم را لمش مي كرد نمي توانستم حرف بزنم صدايم گرفته بود و تو توي گوشم آوايي را زمزمه مي كردي موهايم را كنار زدي و شروع كردي گردنم را بوسيدن و گفتن اينكه چقدر دوستم داري ومن آرام اشك مي ريختم و هيچ صدايي نبود جز صداي نفسهاي ما محكم تر بغلم كردي مي خواستي مطمئنم كني كه آنجايي و هيچكجا نخواهي رفت انگششتت را كنار چشمم گرفتي و آرام گفتي دختر من گريه نمي كند و من سرم را تكان دادم  توي خلسه خواب و بيداري تو خودت بودي بدون هيچ كم و كاست اين من بودم كه شكسته بودم و صداي شكستنم را فقط تو شنيده بودي توي خلسه خواب و بيداري همه چيز صورتي بود و ما روي ملافحه هاي صورتي عشق بازي مي كرديم </description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_275.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_275.php</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 17 خردادماه 1387 20:42:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خلسه خواب</title>
         <description><![CDATA[توي خلسه خواب و بيداري توي تخت بوديم از پشت بغلم كرده بودي صورتت وسط موهايم بود و دسستت تن تب دارم را لمش مي كرد نمي توانستم حرف بزنم صدايم گرفته بود و تو توي گوشم آوايي را زمزمه مي كردي موهايم را كنار زدي و شروع كردي گردنم را بوسيدن و گفتن اينكه چقدر دوستم داري ومن آرام اشك مي ريختم و هيچ صدايي نبود جز صداي نفسهاي ما محكم تر بغلم كردي مي خواستي مطمئنم كني كه آنجايي و هيچكجا نخواهي رفت انگششتت را كنار چشمم گرفتي و آرام گفتي دختر من گريه نمي كند و من سرم را تكان دادم <BR>توي خلسه خواب و بيداري تو خودت بودي بدون هيچ كم و كاست اين من بودم كه شكسته بودم و صداي شكستنم را فقط تو شنيده بودي توي خلسه خواب و بيداري همه چيز صورتي بود و ما روي ملافحه هاي صورتي عشق بازي مي كرديم ]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_277.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_277.php</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 17 خردادماه 1387 20:20:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دگمه</title>
         <description><![CDATA[<P><STRONG>كاش دگمه پيرهنت&nbsp; بودم چسبيده به تن داغ و مرطوبت </STRONG></P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_274.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_274.php</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 15 خردادماه 1387 09:25:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لبهاي تو</title>
         <description><![CDATA[<IMG alt="" hspace=0 src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/LUP/LUP0560047_P.JPG" align=baseline border=0><BR><BR><BR><STRONG>به شبها كه هق هق كودكانه ام زير&nbsp;بالش پنهان است فكر نكن <BR>ديگر بزرگ شده ام <BR>آنقدر كه دلم <BR>يك آبنبات&nbsp;شيرين مي خواهد <BR>با طعم لبهاي تو و <BR>بادكنكي صورتي <BR>پر از نفسهايت</STRONG> ]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_273.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_273.php</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 06 خردادماه 1387 17:29:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>انگشتهاي صورتي</title>
         <description><![CDATA[<IMG alt="" hspace=0 src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/MWP/MWP0012703_P.JPG" align=baseline border=0><BR><BR>روز سوم<BR>وقتي گوشيم زنگ خورد دنبال جيبي مي گشتم كه مبايل را گذاشته بودم هول شده بودم انگار يك نفر هي مي گفت بدو خودش است وقتي زنگ قطع شد موبايل را پيدا كردم گوشه لبهايم بالا رفت اسم تو روي صفحه افتاده بود بعد از 3 روز بعد از 3 دوز دلهره نگراني و بيقراري عصر جمعه كه مثل كفتر هي بال بال مي زدم و تو نبودي&nbsp; و جاي تو را هيچ چيز پر نمي كرد حتي قرصهاي ريز آرام بخش وددراز كشيدن روي تخت خواب و &nbsp;اريب زل زدن به چوب قهوه اي ميز آرايش و خاطره هايي كه هي پر رنگ مي شد و رنگ صورتي مي گرفت رنگ صورتي دخترونه كه هر دويمان عاشقش هستيم ولي تو نبودي و من&nbsp;هي تخيل مي كردم كه الان داري راه مي روي داري فكر مي كني دراز كشيده اي و به سقف خيره شده اي و به هيچ چيز فكر نمي كني حتي به ماه كه دو شب بود نديده بوديش&nbsp;و من به آب طمع دار آنجا فكر مي كردم كه تو دو شب خورده بوديش و به چايي كه توي ليوان فلزي مي خوردي و&nbsp; حتما طمع آهن داشت!ولي حالا من دستهايم صورتيست و با انگشتهاي صورتيم روي&nbsp;اينه&nbsp;مي نويسم&nbsp;عاشقت هستم&nbsp;هر جا كه باشي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_272.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_272.php</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 04 خردادماه 1387 17:38:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قلبم را بگير سرباز آمد</title>
         <description><![CDATA[<IMG alt="" hspace=0 src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/DVP/DVP4968548_P.JPG" align=baseline border=0><BR><BR>روز دوم <BR><STRONG>دستت را كه باز مي كني قلبت كف دستت دارد تندتند مي زند مي گويي زود باش بگيرش اين مال توست الان مي بينند الان سرباز مي آيدو مي گيرش و من مي گيرمش هنوز داغ است هنوز نبض مي زند هنوز تند تند زير لب مي گويد دوستت دارم دوستت دارم اتاق چهار ديوار دارد سه ديوار بتني كه هيچ پنجره اي ندارد و يك ديوار كه دري دارد آهني با يك پنجره كه تو را مي پايند اتاق تاريك نيست نور وقيح چراغ درست مي خورد توي چشمت حتي اگر دستت&nbsp; را بگذاري روي چشمهايت و بخواهي به هيچ چيز فكر كني همه چيز بوي نا مي دهد بوي نا و ماندگي بوي ترشيدگي انگار كسي قبلنها روي موكت كف اتاق بالا آورده بوده تو پشت اين ديوارهايي و من به تو فكر مي كنم كه به اين زندگي مزخرف بدون قلب فكر مي كني گلم جايت خاليست قلبت را خوب نگه مي دارم.</STRONG><BR>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_271.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_271.php</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 03 خردادماه 1387 13:24:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لانه اي از زنجير</title>
         <description><![CDATA[<BR><BR><BR><IMG alt="" hspace=0 src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/SBP/SBP0013329_P.JPG" align=baseline border=0><BR>روز اول<BR><STRONG>دستت را با زنجير مي بوسم كه دلم براي دستهاي بزرگت تنگ است . دستت را با زنجير توي دستهايم مي گيرم كه دستهاي يخ كرده ات گرم شوند دستم را به زنخير دست تو گره مي زنم كه دستهايمان با هم يكي شود با هم سرد شوند با هم گرم شوند انگشتان بلندت را مي بوسم كه لحظه اي فكر نكنند كه تنهايند دستم را به دستت گره مي زنم سبز مي شويم فروغ گفته است سبز مي شويم و زنجيرها پر از شكوفه مي شوند پر از برگ پر از گل اطلسي و من دستم را رو به آسمان مي گيرم و دو دست تو را توي دو دستم قايم مي كنم مچت را با بوسه هاي كوچك غرقه مي كنم تا سنگيني زنجير را فراموش كند دستم را به دستت زنجير مي كنم هر چهار دستمان را رو به آسمان خواهيم گرفت و كبوتران توي كاسه دستهاي ما لانه خواهند كرد و بچه مي كنند . دلم برايت تنگ است.</STRONG> ]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_270.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/03/post_270.php</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 02 خردادماه 1387 15:52:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>يك پيغام شايد ساده</title>
         <description><![CDATA[<BR><IMG alt="" hspace=0 src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/CBP/CBP1033629_P.JPG" align=baseline border=0><BR><BR><BR>مي خزي زير پوستم با تنم يكي مي شوي با تنم نفس مي كشي با حنجره ام حرف مي زني با دستهايت دستهايم را مي گيري و مي فشاري با من درد را تجربه مي كني توي لحظه هاي هيچكس نبودن به ملافهه ها چنگ مي زنيم جاي تنمان مي ماند روي بي خواب رو تختي با هم دست مي كشيم و صافش مي كنيم با هم مي گوييم عاشقت هستم با هم عشق اينروزها را تجربه مي كنيم بي هم سر هم داد مي زنيم بي هم دلواپس مي شويم كه نكند آن ديگري رنجيده باشد با&nbsp;هم توي دل هم جا باز مي كنيم بي هم يكهو عاشق عاشق مي شويم پيغام عاشقانه مي فرستيم از آن پيغامهايي كه فقط دل مي داند طعمش را نفست مي شوم عشقت مي شوم&nbsp;جون و عمرت مي شوم شكلاتت مي شوم به شيريني&nbsp;عروسكت مي شوم نازنينت مي شوم هستيت مي شوم فرشته ات مي شوم عسلت مي شوم تمام طلا هاي عالم مي شوم&nbsp; نقره مي شوم و توي دستهاي تو جا مي گيرم&nbsp;ملوست مي شوم مثل يك گربه ايراني و در انتها تو همان عاشقم هستي كه هر روز به يادم مي اندازد عشق&nbsp;مي تواند مثل يك پيغام كوچك روزها توي تلفن آدم بماند مثل يك گنج و و عطرش بپيجد زير پوستم مثل عطر تن تو گل من&nbsp;&nbsp; ]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/02/post_269.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/02/post_269.php</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 28 اردیبهشتماه 1387 06:28:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چشم در چشم 25 سالگي</title>
         <description><![CDATA[<P><STRONG><BR><BR><IMG alt="" hspace=0 src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/MLP/MLP0000930_P.JPG" align=baseline border=0><BR><BR>خيلي&nbsp;خيلي سعي &nbsp; مي كنم خيلي خيلي فكر مي كنم&nbsp;آنقدر &nbsp;كه يادم بيافتد وقتي 25 ساله بودم چه ميكردم اصللا به چه فكر&nbsp; مي كردم چه چيز هايي برايم مهم بود و چه چيزهايي مرا مي برد به خلسه بي خيالي به بي تفاوت بودن به رها شدن حتي به قيمت شكستن دلي و گفتن بي قيد خوب به جهنم مي خواست نشكند دارم دوباره خودم را مي برم به 25 سالگي خودم و به تمام آن چيزهايي كه هر گز مهم نبود دارم به خاطر دلم از غالب اينروزهاي 34 سالگيم بيرون مي آيم دوباره 25 ساله مي شوم با كوله پوشتي به پشت&nbsp; خيابانها را گز مي كنم دارم خاطره ها را نشخوار مي كنم بلكن يادم بيايد چه بوده ام و چه مي خواستم وتوي &nbsp;25 سالگي چگونه اشك مي ريختم و اصلا براي چه اشك مي ريختم 25 سالگيم كه يادم مي آيد عشق به آن منگنه شده&nbsp;است عشق و عطر بوي ياسهاي توي گلدان . 25 سالگيم كه يادم مي افتد حتي يادم مي آورد چگونه اشك كسي را در مي آوردم و حالا توي 34 سالگي از آن همه شور و شوق فقط روحي خسته مانده و اشكهايي كه اينروزها به دل دل ساده اي هري فرو مي ريزند و خنده مي آورد&nbsp; به دل ساده 25 سالگي كه با بي رحمي نيشخند مي زند و مي گويد گريه كن&nbsp; سبك مي شوي و من هيچوقت با گريه هايم سبك نشدم . و گاهي كه 25 سالگي سر حال باشد توي صورت تو زل مي زند و مي گويد بايد بخندي و 34 سالگي به چشمهاي براق و شيطان او نگاه مي كند و فقط لبخند مي زند و 25 سالگي نمي داند تاوان اين لبخند ساده چه روز ها و چه شبهايي بوده است و دل 34 سالگي چه محكم له شده و روزگار كه نقش خنده را از روي صورت او پاك كرده است و حالا فقط لبخند ساده اي از آن همه قهقهه از ته دلبه جا &nbsp;مانده است . 25 سالگي مي تواند به سادگي بگويد به جهنم ولي 34 سالگي زمان را دو دستي مي چسبد و با عجز مي گويد نه جهنم خيلي دور است 25 سالگي مي تواند امروز عاشق شود فردا عاشق بماند و روز پس از آن قصه را فراموش كند چون معتقد است همه چيز&nbsp;انتهايي دارد ولي 34 سالگي امروز عاشق مي شود و فردا عاشق تر و هر روز دلبسته تر و نمي خواهد كه باور كند هر قصه اي پاياني دارد و وقتي 25 سالگي فراموشي را كف دو دستش مي گذارد اشك مي ريزد و فقط يك فرصت ديگر مي خواهد براي جبران آن چيزي كه 25 سالگي حماقتش مي نامد و 25 سالگي بي رخمي را مي&nbsp; مالد به تمام صورتشش كه چقدر فرصت بدهم كه چقدر تحمل كنم و 34 سالگي آرام ضجه مي زند و يك فر صت ديگر و 34 سالگي از شوق هاي هاي اشك مي ريزد و اشكهايش مي چكند پايين و 25 سالگي وقت ندارد به گريه هاي او گوش دهد 25 سالگي كار دارد زندگي دارد و 34 سالگي در اين آخرين فرصت بايد اينها را توي سرش فرو كند&nbsp;. 34 سالگي رو مانتيك مي شود 25 سالگي از ته دل به او مي خندد 34 سالگي با تمام وسعت دستهايش&nbsp;سعي مي كند 25 سالگي را در آغوش بگيرد و 25 سالگي سرش را تكان مي دهد و مي گويد كه اين همه دوست داشتن&nbsp;را باور ندارد . 25 سالگي داد مي زند ازتباطش&nbsp;را با فشار دادن دگمه اي قطع مي كند و صداي بوق مي پيچد توي تمام دنياي كوچك 34 سالگي و باز 34 سالگي منت مي&nbsp;كشد با عجز مي گويد داد نزن و 25 سالگي مي خواهد كه داد بزند حق خودش مي داند كه داد بزند و اينجاست كه 34 سالگي ياد 34 سالگي خودش مي افتد و ياد آن غروري كه آن ته ها مانده است و ياد آوري مي كند كه او هم مي تواند داد بزند مي تواند ارتباط را قطع كند حتي مي تواند برود و ديگر پشت سرش را نگاه هم نكند ولي ته دلش هي مي تر سد هي مي ترسد كه مبادا به گوشه احساسات 25 سالگي بر بخورد و همه چيز جدي شود و و صداي بوق بپيچد ميان اين ارتباط . و 25 سالگي از من دور نشو من حفره هاي قلبم را به پيغامهاي گاه و بي گاه تو پر كرده ام 34 ساله مي شوم وقتي كه داد مي زنم و فكر مي كنم تو هم 34 ساله اي زار زار اشك مي ريزم با خيال اينكه تو هم 34 ساله شده اي و گريه هاي گاه و بي گاه من را مي فهمي و ديگر خيال نمي كني كه اينها همه اش جلب ترحم است و بگويمت 34 سالگي قصه ما شبهاي زيادي تا خود صبح سرش را توي بالشش فرو كرده و زار زده و هيچكس حتي نفهميده جعبه هاي دستمال كاغذي كي خالي مي شوند و جعبه اي ديگر جاي آنرا پر مي كند 25 سالگي عزيز تو&nbsp;حق داري حق آزاد بودن&nbsp; حق داد زدن&nbsp; تو حق داري توي صورت من نگاه كني و بگويي كه دوست نداشتن هم جز ارتباط است و اين 34 سالگيست كه تو را از اعماق وجودش دوست دارد درست مثل خاطره 25 سالگي خودش كه هي دور مي شود و هي دورتر مي شود و دست من به ديگر به آن نمي رسد.&nbsp;</STRONG></P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/02/_25.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/02/_25.php</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 09 اردیبهشتماه 1387 03:46:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مهربان كوچك عاشق</title>
         <description><![CDATA[<P><STRONG><IMG alt="" hspace=0 src="http://f3.yahoofs.com/blog/47efec8ez2f0b64bc/6/__sr_/ed8e.jpg?mgg1eBIBJUiHlfM5" align=baseline border=0><BR><BR>از اولش يك بند انگشت بيشتر نبود &nbsp;و هنوز هم همانقدر&nbsp; كوچك مانده آدم كوچولوي توي قلبم را مي گويم آدم كوچولوي توي قلبم وقتي من خوشحالم از ته دل غش غش خنده اش به آسمان است ولي وقتي غصه اي بيايد بشيند همينجا كنج دلم ديگر نمي شود جلويش را گرفت زار زار گريه است كه شروع مي كند ديگر نمي دانم چطوري بايد ساكتش كنم باورتان مي شود گاهي فكر مي كنم اصلا توي چشمهايم زندگي مي كند با چشمهايم مي خندد و با چشمهايم زار زار گريه مي كند با چشمهايم حرف مي زند با چشمهايم عاشق مي شود &nbsp;آدم كوچولوي توي دلم براي خودش دنيايي دارد زود مي رنجدو&nbsp;لب ور مي چيند و هر چه قدر باهاش مدارا بكني هيچ فايده ندارد لج مي كند پشتش را مي كند به آدم زل مي زند به ديوار و آروم آروم اشك مي ريزد . آدم كوچولوي توي دل من دلش مي خواهد نازش كنند سفت سفت بغلش كنند محكم ماچش كنند دوست دارد خودش را لوس كند منتش را بكشند دوست دارد قهر كند نازش را بكشند . دوست دارد وقتي گريه مي كند اشكش را پاك كنند و بگويند كه هيچ اتفاقي نيافتاده و هنوز او بهترين است و هيچكس قرار نيست&nbsp; كه جايش را بگيرد دوست دارد عزيزم صدايش كنند دوست دارد گاهي كه هوا خوب است انگشتش را بدهد به آدم و برود توي پياده رو براي خودش بدود دوست دارد بهش بگويند كه تو قشنگ ترين آدم كوچولوي دنيايي دوست دارد خودش را به مريضي بزند دل&nbsp;آدم &nbsp;را به شور بياندازد دوست دارد برايش حرفهاي قشنگ عاشقانه بزنند و او لپش گل بياندازد دوست دارد آدم حسابش كنند و عاشقش بشوند.</STRONG></P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_268.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_268.php</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 28 فروردینماه 1387 06:48:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>انگشتهايم بوي ضجه مي دهند</title>
         <description><![CDATA[ساعتهاي اول فقظ به آمدنت فكر مي كردم نه به هيچوقت نيامدنت !فكر مي كردم نه هنوز دير نشده ساعت كه از ده گذشت ولوله اي افتاد توي جانم انگار كه سرم بازار مسكرها بود و توي دلم رخت مي شستند و توي دستهايم هيچ كس را نداشتم كه زنگ بزنم فقط خودت بودي و هي مي گرفتمت و هي تو جواب نمي دادي خوشبينانه فكر كردم كه خواب مانده اي و حالاست كه برسي و دستگاه مثل هميشه ته جيب شلوارت هست هي مي گزفتم و هي تو جواب نمي دادي اندازه تمام دلواپسيهايم بغض كرده بودم برايت پيغام پشت پيغام كه كجا مانده اي؟ مگر نمي فهمي دلم شور مي زند؟&nbsp; ولي انگار دستگاه را ته جيبت فرو كرده بودي مخصوصا .و سيگار پشت سيگار و اين تپش قلب نا كوك كه با هر پكي تند تر مي شد قرص آرام بخش پشت قرص ولي انگار همه با هم دست به يكي كرده بودند تمام فكرهاي بد به ذهنم رسيد تصادف كردنت توي بيمارستان بودنت با صورت خوني . دعوايت شده جيبت را زده اند و هي اين اشكها فرو مي ريخت و من توي پيغامهايم ضجه مي زدم كه بگو چه شده اي ؟ و تو هي جواب نمي دادي و من به بي كسي خودم زار مي زدم و به اين كه دستم به هيچ كجاي عالم بند نيست و تو مي خواستي كه نباشي و من احمق باورم نمي شد كه هستي و جواب نمي دهي فقط صداي گريه ات با آن نفس هاي عميق توي گوشم بود&nbsp; و هي تلفن را فشار مي دادم توي انگشتهايم و زار مي زدم و هي تن زخميت مي آمد توي سرم و سيگارها يك به يك دود مي شد&nbsp; و جواب پيغامهايم فقط تاييد ارسالم بود و هنوز نمي خواستم باور كنم كه اين پيغامها به مقصد مي رسند و من تاييد ازسال نمي خواستم تو را مي خواستم كه بگويي كه سالمم حتي رك شوي و بگويي خفه ام كردي از بس زنگ زدي و پيغام دادي و صدايت فقط صدايت باشد و ديگر صورتت خوني نباشد باشي و بگويي برو خسته ام كردي .... ولي اين تلفنها همه اش سكوت بود و سكوت و بوق بود و دود سيگار كه ميان ضجه هاي من به آسمان مي رفت كاش انقدر ساده نبودم كه همان ساعت اول نقطه ضعفم را بگويم و امروز را كه نگاه مي كنم باز بعد از ماهها ترك اين منم و اين چند نخ سيگار و اين دو شب بي خوابي و اين پلكهاي متورم و سرخ و دردناك و ساده دلي كه به باد سپردمش به هواي اين دل لاكردار و كاش مي شد اينها را فقط براي تو خواند ولي تو نيستي هيچ كجا نيستي و من سيگار مي كشم و نمي دانم چرا اشكهايم بند نمي آيند.هنوز صداي گريه ات توي گوشم است و با صداي ضجه هايم قاطي شده اند . كجا جا مانده اي؟<BR><BR>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/01/_.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/01/_.php</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 20 فروردینماه 1387 20:00:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تكه هاي  امروز</title>
         <description><![CDATA[<STRONG><BR><BR><IMG alt="" hspace=0 src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/AGP/AGP0040682_P.JPG" align=baseline border=0>تا خود صبح پلك روي هم نگذاشته ام<BR>دستمالي به سر ماه بسته بودم از بس كه سرش داشت مي تركيد سرم را به شانه آسمان ولگرد چسبانده ام تا خنك شوم و خداخافظ و خدا حافظ . اما نمي خواهم به اين صفحه كوچك سياه نگاه كنم كه شايد تو را به من برساند نه! نگاه نمي كنم اصلا لج كرده ام هميشه اولشش صداي خنده مي ايد و هميشه چند قدم نرفته باز مي ماند و آن كه دير مي كند هميشه تلفنش خاموش است و تنها آن چيز را مي برد كه پيش آمده بود و آن كه مي ماند كلاغي عاشق است كه اهلي هيچ كس نشد دير كردي خيلي دير ديگر چيزي براي به ياد گار به تو دادن نمانده حتي كفشهايم آنها را به ابر داده ام به تنها كسي كه اگر هم بخواهد نمي&nbsp;تواند مورچگان عاشق را لگد كند پيراهني را كه امروز برايت به تن كرده بودم پر است از اهلي شدن يك صبحگاه نمناك هميشه همينطور تمام مي شود دلي خرد مي شود و چشمي اشك مي ريزد و خاطره اي كه&nbsp;هرگز از ياد نمي رود و موهاي كودكيم آرام آرام به سپيدي مي زند و روزي اگر ساعت 8 صبحي كسي زنگ آپارتمان من را زد يادش بياوريد كه دخترك صاف بود و رفت و اگر روزي دخترك&nbsp;سرش را از زير ملافحه هاي گريه در آورد امروز تكه تكه را به دستش بدهيد تا بهم بچسباند و يادش بماند چشمهايش را كه خيس اشكند را خوب باز كند و تكه هاي امروز دستش را نبرند.&nbsp;</STRONG> ]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_267.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_267.php</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 20 فروردینماه 1387 08:04:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>امن تر از آرزوهاي من</title>
         <description><![CDATA[<P><STRONG>خود م را تباه كرده ام<BR>تا تو<BR>خانه اي داشته باشي<BR>امن تر از آرزوهاي من <BR>يادت باشد <BR>يادم را جا گذاشتم <BR>روي ميز<BR>تمام سوال هاي اين سالها<BR>هر كه آمد بگو <BR>اين جا كسي بود <BR>كه دلش مي خواست<BR>همه خانه داشته باشند <BR><BR>دانه مپاش <BR>دنبال پناه مي گردم <BR>كجا پنهانت كنم پرنده خسته<BR>كجا؟<BR>تير و توفان<BR>همه جا را نشانه رفته <BR>حتي آغوش مرا<BR><BR><BR>دريا <BR>ماه را<BR>در خود <BR>فرو<BR>مي<BR>برد<BR>تا<BR>پرده از زيباييهاي مرواريد بردارد<BR>و تو<BR>مرا<BR>تا جهان را به گونه اي ديگر بسرايم<BR>در گنج پنهان تو<BR><BR><BR>آسماني از ستاره <BR>رو به روي من است <BR>با اين همه<BR>تاريكم<BR>تاريكتر از ترانه اي<BR>كه از تو<BR>سهمي نبرده است<BR>به كوچه بيا<BR>روشن تر از تو ستاره اي نيست<BR><BR><BR>خراب خواب و لميده بر مبل <BR>سيگارش را دود مي كند <BR>كوهستان عاشق <BR>آن چنان پاك است <BR>كه بي وضو <BR>دست به چشمه هايش نمي برد<BR><BR><BR>هي طواف مي كردي <BR>هي شعر مي خواندي <BR>و كبوتران عاشق را <BR>به عشق يا كريم <BR>دانه مي دادي<BR>و مرا دعا مي كردي <BR>اين جا <BR>دور از تو <BR>من<BR>آواز داوود را زمزمه مي كردم<BR><BR><BR>(مجله نشاني)</STRONG></P>
<P><STRONG></STRONG>&nbsp;</P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_266.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_266.php</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 19 فروردینماه 1387 13:09:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حال مرا از خدا بپرسيد</title>
         <description><![CDATA[<IMG alt="" hspace=0 src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/DVP/DVP4937893_P.JPG" align=baseline border=0><BR><BR>خدا سلام<BR>بازم اومدم پيشت خسته و تنها و داغون نمي دونم دارم با زندگيم چي كار مي كنم؟ نمي دونم اصلا كاري مي كنم؟ نمي دونم كجاي زندگي وايسادم؟ نمي دونم كجايي تنهايي رو رج ميزنم ؟نمي دونم يكهو كجا دويدم ؟يكهو به چي عادت كردم ؟يكهو چي اومد توي دلمو خالي كرد؟ يكهو داغون كي شدم ؟ خدايا دستمو بگير بازم دستتو مي خوام بغلم كن بازم بغلتو مي خوام بوسم كن مي خوام جاي لبت بمونه رو لپم دستمو&nbsp; تو دستت قايم كن كه كسي دستمو نبينه دستم يخ كرده گرمش كن من فقط تو بغل تو جا مي گيرم سفت بغلم كن نذار بيافتم نزار ! خدا جون دستتو بكش رو قلبم مي خوام دوباره سبز بشه شكوفه بده گل كنه خدا جون خيلي تنهام خيلي مي دوني كه من از تنهايي خيلي مي ترسم براي همين داري&nbsp;آبديده ام&nbsp;مي كني ؟ مي دوني دلمو گرفتم كف دستم و دوره افتادم آهاي دل آهاي دل مي كنم! و دلم سخت ميسوزه وقتي كه چششمامو بااز مي كنم و مي بينم كه چه تنهام هنوز. خدا جون دست منو بگير با خودت ببر ديگه دوست ندارم اينجا باشم دستت كه به نرمي ابراس رو بده به من تا من خودمو بالا بكشم و بيام اون بالا خدا جونم ديگه خسته شدم از اين تكرار از اين اشتباهات مكرر ديگه بسه مگه يه بنده رو چند بار امتحان مي كنن دست منو بگير منو با ابرا&nbsp;بكش بالا&nbsp;من از اين پايين خيلي مي ترسم دستمو ول نكن آخه&nbsp;گم ميشم. ]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_265.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_265.php</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 15 فروردینماه 1387 05:43:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عاشق</title>
         <description><![CDATA[<IMG alt="" hspace=0 src="http://images.veer.com/IMG/PILL/SPI/SPI1723055_P.JPG" align=baseline border=0><BR><BR><STRONG>بسيارند از تو مهربانتر مهربانتر. بسيارند از تو زيباتر زيباتر . بسيارند از تو بلند قامت تر . بسيارند از تو با وفاتر با وفاتر. بسيارند از تو صميمي تر صميمي تر. بسيارند از تو گرم تر گرم تر . بسيارند از تو مهربانتر مهربانتر ولي براي من عاشق فقط تويي و بس تويي و بس.</STRONG> ]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_263.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/01/post_263.php</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 08 فروردینماه 1387 05:24:22 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
