<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>اطلسیها</title>
      <link>http://www.atlasihaa.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1388</copyright>
      <lastBuildDate>۲ شنبه, 28 دیماه 1388 11:44:34 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>بولدوزر محبوب من</title>
         <description><![CDATA[<P><STRONG><FONT color=#000033 size=3><FONT size=2>انگاري كه يه چيزي تو مايه هاي يه دستي كه سفت بيخ گلومو چسبيده بود دست از سرم بر نمي داشت . هر بار كه صفحه ايميلمو&nbsp; باز مي كردم همونجا بود همون بغل دست چپ&nbsp;هيچم تو اين سه سال و خورده اي &nbsp;تكون نخورده بود و وق زده بود تو تخم چشم من ! حالا تو فكر كن روزي دو سه بار بري تو صفحت و هي سعي كني تو دلت بگي اونجا كه چيزي نيست بي خيال بابا ! ولي بودند سه تا فولدر توپول و چاق كه داشت منفجر مي شدند و حتي جرات نمي كردم نگاهشون كنم . انگاري كه مثلا يه ميخ رفته باشه درست كف دستت و زودي با اون يكي دستت روشو فشار داده باشي و هي به خودت بپيچي و صورتتو جمع كني و لبت رو كلمه اوخ مونده باشه و جرات نداشته باشي از او پوزيشن بياي بيرون&nbsp; اين فولدر اي كوفتي هم عين همون ميخه بودند و تصور كن هر بار كه صفحمو باز مي كردم همون حالت اوخو مي گرفتم .<BR>تا ديشب كه ديدم نه من ديگه آدم استخون لاي زخم&nbsp; نگه دار بودن نيستم يه كوفتي&nbsp;لابد تو اينا بوده كه من فولدرشون كردم و نگهشون داشتم خوب بايد بازشون كرد و عمق فاجعه رو تخمين زد و بعد تصميم گرفت! رو اولين فولدر&nbsp;كليك كردم و يه ليست باز شد رو اولي كليك كردم شروع كردم به خوندن اون پوزيشن اوخ داشت تبديل به&nbsp;قيافه اون بچهه مي شد كه&nbsp;كلاس آمادگيه و ساعت شده&nbsp;دو و&nbsp; همه رفتن وهنوز نيومدن عقبش اين گلوله اشكه همين لب لب بود و جدي جدي يه دستي داشت گلومو فشار مي داد&nbsp;كه نامه تموم شد و اون اشكه تلقي قل خورد افتاد پايين شايد ده دقيقه طول كشيد تا بلدوزرم به كار افتاد و ديگه اشكي در كار نبود و پوزيشن اوخ هم تبديل شده بود به پوزيشن يه ابرو بالا و چشمها تنگ و در حالت نشونه گيري و نامه ها پشت سر هم مي اومد و من مي خوندمشون و پشت هم دگمه ديليت رو فشار مي دادم و مي رفتم جلو تا جايي كه نقص فني پيش اومداونم تقصير من نبود ياهو&nbsp;يهو قاطي كرد ظاهرا بيچاره وحشت زده شده بود از اين تخريب ناگهاني !!!!اين از اين.&nbsp;فكر كنم حدودا ده تا نامه ديگه مونده باشه&nbsp;منم كه كنجكاو بايد قطعا بخومشون بعد از روشون رد شم من دستگاه خورد كن هوشمندم مي خونم بعد با خيال راحت خورد مي كنم اين آخريا خوراكي هم آوردم كه همين جوري كه دارم نسل هر چي خاطره است رو منقرض مي كنم&nbsp;يه چيزي هم بزارم دهنم بلكه اين مزه خاك از دهنم بره&nbsp;بيرون !جان&nbsp;خودم&nbsp;خونسرد خونسرد. حالا هم&nbsp;كمين كردم ببينم اين ياهو كي از سي سي يو مياد بيرون كه برم بقيه عملياتو انجام بدم.<BR>ديگه اينكه همين ديشب&nbsp;بعد&nbsp;سه چهار سال با <U>يه&nbsp;كسي</U> چت كردم(ها ها ها اصلا فكر نمي كردم يه روزي بهش بگم <U>يه كسي</U>!!! چه جراتا احسنت)&nbsp;آره داشتم مي گفتم&nbsp;يعني فكر كردم اون&nbsp;سه چهار سال پيش يهكو به طور ناگهاني و بدون خداحافظي تلفن و قطع كردم&nbsp;(داشته باشين كه اين&nbsp;كلمه خداحافظي هنوزم معظليه واسه خودش برا من) و ديگه مطمئن شدم كه بابا اون طناب ارتباط&nbsp;نبوده به خدا اون يه نخ باريك بوده كه&nbsp;اون همه وقت انگار فقط منتظر&nbsp; شنيدن صداي اون خانومه بود كه اونشب پيش اين <U>يه</U> <U>كسي</U> بود&nbsp;كه پاره بشه و تموم شد و خوب چه توقعاطي از آدم دارين طول كشيد تا اون نخ رو كه اين ور خط&nbsp;بودو مثل اين خانومهايي كه دست مي كشن به موهاي تا كمرشونو يه چيز نا مرئئ رو گوله مي كنن تو دستشون و مي ندازن تو زير سيگاري كه جلوشون رو ميزه گلوله كردم و انداختم تو زير سيگاري رو ميز و براي اين كه خاطر جمع بشم سيگارمو روش خاموش كردم و صداي جزشو شنيدم.(هر كي&nbsp;سيگاريه دستش بالا يه عالمه فندك اينجا تو كشو بي صاحب مونده چيكار كنم آتيش زدم به مالم)آره&nbsp;جونم واستون بگه كه اون صداي جيز رو هم شنيده بود و باقي&nbsp;قضايا تا اينكه بعد از&nbsp;خوندن فولدرا&nbsp;و مرور كردن اتفاقاتي كه تو اون سالها افتاده بود گفتم&nbsp;حالا اين بولدوزه كه روشنه حيفه بيكار باشه&nbsp;با بلدوز بريم سر وقت اين <U>يه كسي</U>&nbsp; شايد بعدا ديگه حسش نباشه و اونوقت جواب اون احساسات جريحه دار شده اون موقع منو كدومتون مي خواستين بدين ؟ هان؟خلاصه تا ياهو تو غش و ضعف بود ايشونو مجداد اد كردم و با حيرت فراوان ديدم كه به ناگهان چه چراغونيي شد&nbsp;نگو و&nbsp;نپرس و خوب&nbsp;<U>يه كسي</U>&nbsp;چه انتظاري ميتونه داشته باشه از كسي كه سه چهار سال فقط تحقيرش كرده بوده و توهين بهش كرده&nbsp;بوده و&nbsp;هي مثل زندانبانان محترم ابو غريب( اينها خارجين اولا بعدش لابد واسه خودشون صنف دارن پس دنبال دردسر نگرديم)روزي پنج بار از راه دور ازش بازجويي كرده و ديگه بي خيال بقيه اش<U> گ.ه</U> رو كه هم نمي زنن از قديم گفتن البته !خلاصه اين <U>يه كسي</U> فكر كرد كه اي واي باز اين خره اومد چه&nbsp;با مزه و خوب شروع كرديم به چت كردن اون به هواي همون روزا و من به هواي اين روزها و تمام اون چيزهايي كه تو اين سه سال و خورده اي&nbsp;و گوله كردن و جيز شنيدن و بعدش اون پوشتا قايم كردمشون&nbsp;توپ تنيس شده بود و من&nbsp;قورتش داده بودم و هي نمي رفت پايين و با&nbsp;خوندن اون نامه ها هم قلمبه تر شده بود و براش نوشتم سختش بود طفلكي&nbsp;فكر نمي كرد اين يارو&nbsp;يعني من&nbsp;تبديل شده باشم به&nbsp;يه تك تير انداز كه بلاخره يه روزي بايد شليك مي كرد.چهار&nbsp;صبح بود و من ديگه واقعا حرفي نداشتم كه بزنم حرفي نمونده بود&nbsp;پس بهش يه به سلامت گفتم و پنجره رو بستم ها ها من پنجره رو بستم !!!من خداحافظي كردم!!!!خدا&nbsp;قوت آبجي!!!!!!<BR></FONT>&nbsp;</FONT></STRONG></P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1388/10/post_291.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1388/10/post_291.php</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 28 دیماه 1388 11:44:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ويرانه هاي دل را به باد سپردم!</title>
         <description><![CDATA[<BLOCKQUOTE dir=rtl style="MARGIN-LEFT: 0px">
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: center" align=center><SPAN lang=FA dir=rtl style="mso-bidi-language: FA"><FONT size=3><FONT face="Times New Roman">روزهاي اول مي آمدم اول از همه همين صفحه را باز مي كردم كه شروع كنم مثل همان قديمها به نوشتن تند تند نوشتن از همه چيز ولي انگار راستي راستي<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>داشت جادو باطل مي شد و اين صفحه كليد ديگر آن موم نرم آن سالهاي پيش نبود بد قلق شده بود بازي در مي آورد چموشي مي كرد .شايد هم انگشتهاي من بود كه از بس ننوشته بود عادتش را از ياد برده بود؟ عجيبه ؟ نه مگر ديگر چيز عجيبي هم مانده كه ما نديده باشيم . اصلا شوكه شدن احمقانه ترين كار در اين روزهاست . انگار بخار جادوي جادوگره را من هم نفس كشيده بودم آن هم چه نفس عميقي .ولي ديگر مهم نيست اين روزها ديگر خيلي چيزها مهم نيست .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P></BLOCKQUOTE>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 0pt 0.5in; TEXT-ALIGN: center" align=center><SPAN lang=FA dir=rtl style="mso-bidi-language: FA"><FONT size=3><FONT face="Times New Roman">و اگر از من بخواهيد بشنويد سرعت زندگي و تحولاتي كه برق آسا خواستم كه به من هجوم بياورد و آورد وهرگز لحظه اي هم روزي به ذهنم خطور نمي كرد كه من خودم بخواهم كه اصولا زندگيم تغير كند ولي شبي از شبهاي زمستاني من خواستم كه همه چيز تغير كند و كرد و حالا من اينجا نشسته ام و جوري دارم مي نوسم كه شماها را حتي به شك مي اندازد كه واقعا <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>اين<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>خود خود من هستم كه <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>اينها را نوشته ام يا مثلا آدم ديگري! نه واقعا خود خودم هستم همان جنسيت گمشده قديمي و همين اطلسي خيس اينروزها ! همه چيز ازهمان شبي از شبهاي زمستان شروع شد از همان شبهايي كه ديگر نفسم بالا نمي آمد و همان دو سه ساعت با بد بختي خوابيدن شبم هم ذهر مارم مي شد توي همان دو سه ساعت صد بار بيدار مي شدم و مي نشستم توي تخت و به خودم و زمين و زمان فحش ميدادم كه چرا من ؟ چرازندگي من بايد اينجور باشد <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>؟چرا من بايد براي سلامت شدن مكافات و درد بكشم؟ و بلاخره<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN><SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>صبح روزي از روزهاي همان زمستان مرامي بردند روي تخت تند و تند به طرف<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>در بزرگ اتاق عمل و حالا كه فكر مي كنم اون وقت انگارهيچ حسي نداشتم انگار بي حس بي حس بودم اصلا انگار عادتم بود كه بروم اتاق عمل! زل زده بودم به همان لامپهاي معروف سقف راهروها و آسانسور كه قطعا شبيه تمام لامپهاي تمام سقفهاو آسانسورهاي راهروهاي بيمارستان هاي جهان بود و بلاخره آن صداي تق محكم كه با صداي مردك حالا ما مي گوييم تخت روان بر كه خبر داد رسيديم اينجا راهروي اتاق عمل است به سلامت گفت و رفت. فقط يادم هست كه هي نفس عميق مي كشيدم كه آن بوي كذايي اتاق عمل كه توي تمام قصه ها هست را من هم بفهمم ولي الان ديگر يادم نيست كه اصلا بويي بود يا كه نبود ولي انگاري من دلم مي خواست كه باشد . و باز تخت سواري و اتاق <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>عمل واقعي اتاق عملي كه هيچ شبيه اتاق عملهاي توي فيلمها نبود و وقتي كه از پسر برو بازو دار خوش قيافه اي كه تكنسين اتاق عمل بود و مشغول آماده كردن وسايل كارش بود پرسدم اتاق عمل همينه ؟ پس چرا رنگش مثل تو فيلمها سبز نيست ؟چرا لامپهاش به بزرگي توي<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>فيلمها نيست ؟ غش غش خنديد و گفت بزار گزارش پرونده ات را يه نگاه بندازم ببينم واقعا بايد مي آوردنت اينجا يا موضوع كلكه؟ وبعد يكهو يه جفت چشم گنده<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>هزار رنگ خيلي خوشگل از بالاي صورتم زل زد به من و يه خنده خوشگل تر تحويلم داد و سلام كرد و گفت<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>نميترسي كه ؟ من مهتابم دكتر بيهوشيت ! و چه مهتابي ؟ چه بيهوشيي؟ و جراح با لبخند گنده اي البته براي اولين بار در دوران طولاني معالجات من با لبخند زد به گمانم لبخندش براي بدرقه من به عالم باقي بود به هر حال <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>از راه رسيد و حالو احوال كرد و گفت خوب حاضري ديگه ؟ يادم نيست وقت كردم سرم رو تكون بدم كه يعني آره <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>يا نه كه واي بعد از هيجان ظهور اولين عكس توي تاريكخونه اين هيجان انگيزترين تجربه زندگيم بود و بعد يه صدايي كه آروم آروم منو صدا مي كرد و چشمهاي بزرگ هزار رنگي كه دوباره زل زده بود به چشمهاي من و يكهو درد بود ولي از همون لحظه دوست داشتم كه بگم همه چيز خوبه فقط پرسيدم ديگه همه چيز خوب شد؟ چند ساعت طول كشيد؟ <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>و چشمها گفتن آره تموم شد. پنج ساعت ولي تموم شد بلاخره! بعدش درد بود شب بيمارستان بود سرم بود خوني كه ميدويد توي لوله خالي سرم بود ولي ديگه همه چيز تموم شده بود .همه چيز خوب شده بود . و هنوز يك سال از آن شب زمستاني و آن نور كم رنگي كه از راهروي بيمارستان ميآمد توي اتاق و اتاقي كه پر بود از دسته هاي گل و خط سرمي كه انگار از آسمان آويزان شده بود و مرا با آن بالا وصل مي كرد نگذشته است و من خوبم<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>توي اين يازده ماه درد بوده ضعف بوده بي تابي بوده و قسمت چندش آور قصه يعني بالا آوردنهاي دردناكش بوده ولي بهتر است كه باور كنيد كه من حالا واقعا خوبم . و بعد از آن انگار يك كسي دور زندگي من را تند كرده بود يكهو چشمم را باز كردم وديدم كه فرصتها دارند تند و تند مي دوند و من انگار كه بعد از سي و پنج سال يكهو سبك شده بودم و مي توانستم پشت فرصتها بدوم. و يك روز توي كورت اسكواش نگاه كردم ديدم كه بقيه ايستاده اند و از پشت شيشه من را با تعجب نگاه مي كنند كه يك نفس نيم ساعت بازي كرده بودم بدون اينكه صورتم اخمو باشد آنروز از نگاههاي مربي فهميدم كه واقعا دارم با دنيا آشتي مي كنم . و آشتي كردم ضربه هايم قوي تر شده بودند ولي ديگر عصباني نبودند حرص نداشتند . و همان وقتها بود كه فهميدم صبرم زياد تر شده از همان روزي كه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>به ماشينهايي كه مي دانستم پررواند و حقشان نيست راه دادم بدون اينكه زير لب فحش آب نكشيده اي نثارشان كنم.و براي راننده هاي سمجي كه توي كوچه هاي باريك پشت سرم با عصبانيت بوق پشت بوق نثارم مي كردند دستي تكان دادم و فلاشر زدم وپيچيدم و دورشدم و كوچه هاي تنگ را شش دنگ بخشيدم به راننده ها ي عصباني كه مي ميرند براي بوق زدن وشايدم از همان روزي كه فهميدم كه<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>صبر كردن در مواجهه با آدمها چيز بسيار خوبيست و فرصت دادن به ديگران كاربهتريست.از همان روزي كه تصميم گرفتم آدمهايي كه يك روزي توي زندگيم براي خودشان كيا بيايي داشتند و فكر مي كردم با رفتن هاي دردناكشان تكه هاي قلبم را با خودشان برده اند نه راحت تر بگويم تكه هاي زندگيم را دزديده اند و بي رحمانه رفته اند رابسته بندي كنم و بگذارم پشت در كه حميد آقا سرايدار وقت بردن آشغالها آنها را هم با خودش ببرد و بياندازد توي اون سطل گنده سياهش بلاخره بعد از سالها به اين نتيجه رسيدم كه من تنها آدم استفاده شده اين رابطه ها نبودم من هم تا آنجا كه مي توانستم استفاده روحي ام را از اين رابطه هاي هر چند مزخرف برده ام و بعد بلاخره يكي توي هر قصه اي بايد پيشقدم شود و قصه را تمام كند .من فقط در اين قسمتش دخيل نبودم و زحمتش را كسان ديگر كشيده اند حالا كه فكر مي كنم مي بينم شايد اصلا اين طوري بهتر هم شد به اين نتيجه رسيدم كه آدمها<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>براي عاشقيت <B>بايد</B> توي دل هم جا شوند همين. و از همان روزي كه كمد لباسهايم را خلوت كردم و ديگر هي يك بلوز چهار سايز بزرگ شده را به اين بهانه كه مثلا توي تصورات من دلم مي خواهد كه هنوز بوي اقيانوس هند رابدهد را انبار كنم و آيينه دق خودم بكنم همه چيز را دادم رفت كه رفت خاطره هاي قابل لمس <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>را به مرور از زندگيم بيرون كردم .و يا از روزي كه تصميم گرفتم من هم ريسك كنم و پول كمي كه داشتم سرمايه گذاري كنم و به غير از كار رسميم بيزنس خودم رو هم داشته باشم وهمان ماجراي آب باريكه و اين حرفهاو يا از همان وقتي كه شروع كردم آماده شدن و غوطه خوردن ميان كتابها و جزوه ها و رفرنسها و صفحهاي وب براي پيدا كردن نوشته جديدي براي جمع آوري مطلب براي ترم جديد دانشجوهايم و قبول شدن در كنكوردكتري كه اصلا تصورش را هم نمي كردم كه قبول شوم و اينروزها در تب و تاب آماده شدن براي مصاحبه اش هستم وده دوازده تا سوژه قصه كوتاه كه طرحشان روزهاست كه چسبيده به جلد دفتر ياداشتهايم و يكي از قشنگ ترين اتفاقات پيدا كردن آدمهاي جالب و دوست داشتني و فهميده اي كه بايد فقط باهوش باشي و پيدايشان كني و كيف كني از بودن باهاشان و وقت خوب باهاشان بگذراني <SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;</SPAN>وشايد در آخر كنار گذاشتن هر چه رودرواسي و عذاب وجدان در مواجه با آدمهايي كه دور بر همه ارتباطاتهايمان پيدايشان ميشود و در صورت ديدن كوچكترين بي احترامي از طرفشان<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>توي كاسه شان گذاشتن جوري كه تا ابد يادشان بماند اين مسجد ديگر تا آخر دنيا جاي خرابكاري نيست ! بازهم بگم ؟ دلم جدا برايتان تنگ بود جدا. باور كنيد. ديگر هم اين همه چيز بود به غير از روزهاي دود و خون و گلوله و شبهاي<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>گلو پاره كردن پشت شيشه هاي پنجره همان وقتهايي كه دلت قنج مي زند كه اين حجم صدا را ضبط كني و صبها هزار با گوش كني تا يادت بماند لا به لاي اين كوچه هاي تو در تو تنها نمانده اي !شايد كس ديگري هم صداي فرياد تو را براي وقتهاي تنهاييش ضبط كرده باشد.و شايد هيچكدام از اينها ميسر نمي شد اگر من پزشك نازنيني نداشتنم كه هر هفته به حرفها و اضطرابها و هجوم تغيرات كه با سرعت به سوي من در حال نزديك شدن بود و گريه ها و ضجه هايي كه او با تمام حوصله گوششان داد تا من بتوانم آن نيلوفرچهار ساله را كه روزي دستش از دستم<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp; </SPAN>توي شلوغي جدا شده بود را دوباره پيدا كنم وبه آن بچه تنها مانده با آخرين توان كمك كنم و اين شود كه برايتان گفتم من هرگز به تنهايي قادر نبودم . ممنون محمد نازنينم ممنون.<SPAN style="mso-spacerun: yes">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </SPAN><o:p></o:p></FONT></FONT></SPAN></P>
<P class=MsoNormal style="MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: center" align=center><SPAN style="mso-bidi-language: FA"><o:p><FONT face="Times New Roman" size=3>&nbsp;</FONT></o:p></SPAN></P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1388/10/post_290.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1388/10/post_290.php</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 18 دیماه 1388 03:37:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نه عاشق (تو) مي شه موند نه فارغ از (تو )مي شه شد!</title>
         <description><![CDATA[<P><STRONG><FONT color=#000000>تو هم يكي از تو هاي زندگي من بودي دوست دارم تو را همانجور كه براي بار اول توي نوشهر عاشقت شدم به ياد بياورم 11 سالمان بود هر روز از ويلايتان مي آمدي كه بازي كنيم و من هر روز از آن بالا از توي اتاق صورتم را مي چسباندم به شيشه تا كه تو را كه ديدم بدوم پايين . عمر عاشقيمان 15 روز بود. تعطيلات تمام شد. <BR><BR>و تو را&nbsp;همان بار اول كه ديدمت عاشقت شدم عاشق متفاوت بودنت . و&nbsp;قشنگ يادم هست در اولين فرصت كه دست داد&nbsp;سعي كردم توي چشمهايت نگاه كنم و احساس كنم كه تمام خون بدنم توي صورتم جمع شده و آب دهنم خشك شده و صدايم در نمي آيد و بگويم&nbsp;من عاشقت شده ام و تو بخندي از ته دل و چه شبهاي تابستاني بود كه من زل&nbsp; زدم به&nbsp;قاب شيشه اي ساعت تا 10 بشود و به تو زنگ بزنم.&nbsp;من 17 سالم بود و تو&nbsp;قكر مي كنم 21&nbsp;ساله&nbsp; عمر عشقمان 6 ماه بود جشن تمام شد.<BR><BR>و تو را از همان شب&nbsp;عروسي (ر)&nbsp;همان وقتيكه توي&nbsp;حياط داشتيم قايمكي سيگار مي كشيديم و هوا سرد شد و تو كتت را در آوردي و روي شانه من انداختي عاشقت شدم و بيشتر عاشقت شدم وقتي كه توي خانه تان مي نشستم لب پنجره اتاقت&nbsp;و سيگار مي كشيدم و تو توي خانه راه مي رفتي و سه تار مي زدي عاشقت بودم من&nbsp;18 ساله بودم و تو&nbsp;17 ساله عمر عشقمان 3 سال بود كنسرت تمام شد .<BR><BR>و اما تو تو را دوست دارم توي تجريش به ياد ياورم همان جا روبه روي قنادي كاسكو ولي&nbsp; قطعا آنجا عاشقت نشدم.21 سالمان بود.&nbsp;آمده بودي تا با هم اولين قرار عاشقانه زندگيمان را تجربه كنيم و من تمام طول راه تا تجريش را توي تاكسي سرم را تكيه داده بودم به شيشه و زل زده بودم به بيرون و دوست داشتم من اول تو را ببينم دوست داشتم تو اول رسيده باشي و رسيده بودي عمر عشقمان 7 سال بود . مهماني تمام شد .<BR><BR>&nbsp;و تو! پشت همين شيشه دنياي مجازي عاشقت شدم و انگار كه دوباره&nbsp; 11 ساله شده بودم 17 ساله 18 ساله شايدم 21 ساله ميان دگمه هاي اين دستگاه كه ما را به هم وصل مي كرد چه خنده ها كرديم و چه گريه ها اولين بار تو را از پشت شيشه ترانزيت فرودگاه آنكارا ديدم مطمئن نبودم خودت&nbsp; هستي يا نه ولي وقتي خنديدي و از پشت شيشه دست تكان دادي فهميدم كه خودت هستي ديگر مهم نيست كه من چند ساله بودم عمر عشقمان 4 سال بود از مسافرت برگشتيم.<BR><BR>و تو و تو&nbsp;وتو را هم هرگز فراموش نمي كنم هنوز گاهي يادتان مي كنم تو را وقتي توي خيابانهاي خلوت بي انتها مي رانم و تو را وقتي كه هر كجا عكسي از تختي مي بينم و تو را وقتي كه سر كار مي شنوم&nbsp; نور صدا&nbsp; حركت .با همه شما (تو ها ) زندگي كردم و عاشقي !يادتان را همين نزديكيست پشت همين پنجره ها با اينكه تعطيلات تمام شد&nbsp; عروسي تمام شد كنسرت تمام شد&nbsp; و مهماني تمام شد&nbsp; و من بالاخره از سفر بر گشتم.</FONT></STRONG></P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1388/07/post_289.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1388/07/post_289.php</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 19 مهرماه 1388 10:47:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ساعت 5 بعداز ظهر اينجا تهران شهر پر از دود و خون</title>
         <description><![CDATA[<SPAN dir=rtl></SPAN><SPAN lang=AR-SA dir=rtl style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA"><SPAN dir=rtl></SPAN>/سرت را كه دولا كردي نگاهت را از من دزديدي بطري آب را كه روي صورت پر از خونت مي ريختم باز هم نه نگاه مي كردي نه صدايت در مي آمد چفيه&nbsp; مچاله شده &nbsp;خوني توي دستت را با غيظ نگاه مي كردم و سعي مي كردم حواسم به زخم بزرگ روي صورتت باشد مي خواستي با همان به قول خودتان عصمتت دوباره روي زخم را فشار بدهي كه دادم رفت هوا : بكش كنار اين كثافتو حالمو بهم زدي. و تو باز نگاهت را دزدي ترس تمام صورت خونيت را پر كرده بود . صورتت را پانسمان كردم هي آمدي بگويي نه شما دست نزن ولي اخم گره كرده من را كه مي ديدي صدايت بند مي آمد .&nbsp; و من دستهاي خونيم را كه مي ديدم&nbsp; دلم آشوب مي شد .هيچكس توي پاركينگ آن خانه به رويت نياورد كه تو چه كاره اي . هيچكس با نفرت حتي نگاهت هم نكرد . اصلا توي اون هاگير واگير كسي برايش فرق نمي كرد كه تو كه هستي فقط من از نگاهت فهميدم كه چقدر توي&nbsp; پاركينگ آن خانه تنها مانده اي . و نمي دانم هنوز هم بعد از اتفاق باز هم هر روز صبح كه توي آينه نگاه مي كني و محاسنت را شانه مي كني و به جاي بزرگ زخم بالاي لبت نگاه مي كني باز هم دستت مي رود طرف عصمتت كه&nbsp; بياندازي دور گردنت ؟ و عصر به عصر راه بيافتي توي كوچه ها و قداره بكشي؟ <BR>2/توي حياط خانه اي پناه گرفته بوديم كه تو را آوردند تو و من بلند نشدم پريدم و زير بغلت را گرفتم به خودت مي پيچيدي دعاي كميل را چنگ زده بودي و گرفته بودي روي سرت و زار مي زدي و به خودت مي پيچيدي و درد امانت را بريده بود نشاندنت روي پله هاي حياط و تو تازه نفست بالا آمد و دوباره زار زدي و دعا از دستت افتاده بود كف حياط پايت را بغل كرده بودي و ناله مي كردي پرسيدم فقط پايت ؟ گفتي نه بازويم فكر مي كنم منهدم شده و آستين بلوزت را بالا زدي و منهدم بودي كبود و سرخ و برامده انگار كه يك نارنج زير پوستت گذاشته بودند چشمهايت درشت بود و سياه صاحب خانه يخها را ريخت توي كيسه و من كيسه يخ را گذاشتم روي نارنج پوستت و چشمهايت پر اشك شد و تو نترسيدي از اين كه هي پشت سر هم تند تند بگويي به خدا به خدا و بعد اشكت سر بخوردو من مسكن را با يك شيشه آب بدهم دستت و تو صاف توي چشم من زل بزني و بلند شوي و بزني بيرون و صدايت از ميان همهمه كوچه بيايد كه : بياين بزنين ! بياين! و دعايت كف حياط جا بماند.<BR>3/داشتيد مي دويديد انگار كه ديگر نفس كم آورده بوديد مي دويديد و بعد دولا مي شديد و بعد دوباره از اول . مردم گله گله سر كوچه ها ايستاده بودند و دويدن شما را نگاه مي كردند و من با خودم فكر مي كردم چرا مردم فرار نمي كنند محكم ايستاده بودند پشت سر هم و دويدن شما را نگاه مي كردند شماها هم انگار ديگر جان نعره كشيدن نداشتيد ته خيابان بن بست بود شما گير كرده بوديد صياد توي تله افتاده بود و رويم را كه برگرداندم جمعيت بود كه دنبال شما مي دويد با سنگ با چوب با ميله و نعره مي كشيد و &nbsp;شما هي مي چسبيديد به ديوار ته خيابان !!!!</SPAN>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1388/04/_5.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1388/04/_5.php</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 18 تیرماه 1388 13:28:12 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اتفاقا من هم درخواست كننده نبودم!</title>
         <description><![CDATA[به ليوان قهوه ام نگاه كردم گرم و تلخ و شيرين !&nbsp; حس گرمي و شيريني اش&nbsp; بيشتر بود ! شيريني اش !<BR>اولين بار بود كه خداحاقظي مي كردم با كسي و بر نمي گشتم تا دست تكان بدهم انگار كه هيچكس پشت سرم نبود ته گلويم هنوز تلخ و شيرين بود . <BR>تلقن يكهو بي صدا شد انگار كه اصلا باطري ندارد . انگار كه از اول اصلا خاموش بوده . و من متوصل شدم به صبر تاريخيم و دلخوش كردن تاريخي ترم كه نه اين تلفن زنگ خواهد خورد ولي نخورد حتي پاسخ ممنونم من هم بي جواب ماند . و من همچنان منتظر ماندم كه ماندم و سه شنبه چهار شنبه شد و پنج شنبه جمعه و هيچ خبري نشد . <BR>از عصر چهار شنبه شروع كردم به آب خوردن شيشه آب را گذاشته بودم روي ميز و هي پشت سر هم ليوان ها بود كه خالي&nbsp; مي شد مي خواستم آن مزه تلخ و شيرين را قورت بدهم و يا شايد اين اتفاق را قورت بدهم ولي ميان گلو و احساساتم گير كرده بود . <BR>هفته پيش كه با محمد جلسه داشتيم از اين احساسات تند مقابله به مثل حرف زديم از اينكه من ديگر آن زن 5 سال پيش كه نه حتي زن 1 سال پيش هم نيستم&nbsp; و ديگر باج نمي دهم ياد اين حرفهاي خودمان كه افتادم شروع كردم به پاك كردن بي رحمانه شماره ها&nbsp; و هي پاك كردم و هي پاك كردم و ليوان هاي آب هي پشت سر هم خالي مي شد .و من دلگير بودم و دلگيري مثل يك جوش چركي روي ستون فقراتم جا خوش كرده بودو هي بزرگتر مي شد&nbsp;و توان حركت را از من گرفته بود . از اين كه دوباره وارد بازي شده بودم از اينكه بازيم داده بودند&nbsp; تلخي به ته گلويم چسبيده بود.كاش به جاي 3 هفته يك بار جلسه هاي روانكاوي&nbsp;محمد را دوباره هفتگي كنيم.<BR>باج نداده بودم ولي هنوز قوي نشده بودم هنوز با بوي يك قهوه مي رفتم توي فكر و بويش مي چسبيد به پوست تنم .و هنوز اجازه مي دادم ميان غصه هايم ميان دلگير شدن هايم و ميان مطالبه شنيدن يك صداي شايد آشنا و شايد مهربان توي چشمهايم زل بزنند كه : من كه در خواست كننده نبودم ؟ هه درخواست كننده ؟ درخواست چي ؟ براي چي؟ براي شنيدن صدايي كه شايد ته ته اش حرفهاي آشنا داشته باشد ! درخواست؟ اتفاقا آقاي محترم من هم در آن دعوت به قهوه خوري درخواست كننده نبودم ! و تا امروز فكر نمي كردم خوب كردن حال كسي با حرف زدن نياز به درخواست داشته باشد !<BR>تلفن را خاموش كرده ام . ته حلقم هنوز تلخ است . و سعي مي كنم ديگر درخواست ديگري از كسي نداشته باشم !<BR>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1388/03/post_288.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1388/03/post_288.php</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 16 خردادماه 1388 16:24:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زن آن خانه روزي مبصر ما بود</title>
         <description><![CDATA[<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma">ميان&nbsp;حرف زدن هايم &nbsp;پشت تلفن با تو &nbsp;به ياد مي آوريم تكه اي از روزهاي خوش مدرسه را .&nbsp;&nbsp;روزهاي پول تو جيبي هاي اندك و&nbsp;بي پولي هاي فراوان&nbsp;را و دل خوش بودنهاي كوچك&nbsp;را و ساده بودن ها را و معصوميت قشنگي كه توي لحن صداي جفتمان بود !سرم را فرو مي كنم &nbsp;ميان كتاب هاي لغت و كتابهاي قطور تر زبان و&nbsp;هي ورق مي زنم و هي ورق ميزنم و هي سعي مي كنم كه به خاطر بسپارمشان ولي يكهو مي بينم كه جايي ميان كوچه پس كوچه هاي خيابان فاطمي دارم با تو &nbsp;قدم مي زنم&nbsp;( اوه چقدر از مرحله پرت شده ام&nbsp;)&nbsp;. تو صدايت&nbsp;از&nbsp;عصبانيت مي لرزد آن سوي خط و من ميان سكوت هاي كوتاهت مي توانم صداي پك زدنت را به سيگار بشنوم و&nbsp; تق و اين صداي فندكت بود واين سيگار چهارم بود ! و تو چه حيف شدي ميان مشت و عربده هاي مستانه و چقدر چشمهايت هنوز قشنگند با اينكه تار مي بينند و دستهايت چه خواستني&nbsp;هستند هنوز وقتي كه سيگاري&nbsp;روشن ميان انگشتانت هست و صورتتت را يكوري گرفته اي.&nbsp;دوستت دارم از همان وقت انشا نوشتن هاي طولاني از همان وقت با هم مبصري كردن كلاس چهارم تجربي و از همان روزي كه اسم تو توي روزنامه در آمد و دانشگاه قبول شدي و........... و اين جمله ات مي شود خلاصه تمام حرفهايمان( كاشكي همان 18 سالگي مرده بودم) و من هيچوقت نمي توانم مردن تو را تصور كنم و چشمهاي سياهت كه هميشه دردسرت بودند به وقت مدرسه و چقدر بايد هر روز صبح جلوي ناظم توي آن سرما زير شير حياط مي ماليديشان تا او باور كند كه ريملي در كار نيست و اين مژه هاي خود توست . .....<BR>تو دوبار مادر شدي و من دو بار خاله شدم و تو تنها كسي بودي كه هيچوقت براي من بزرگتري نكرد و نگفت چرا بچه دار نمي شوي ؟ بچه نمك زندگيست . و من چقدر از اين جمله عقم مي گيرد چرا كه هر وقت مي شنومش بلافاصله ياد تو مي افتم كه بچه ها چه طناب نامرئي شده اند توي زندگيت و تو تمام فرياد هاي آن مردك دائم الخمر عوضي&nbsp;را تحمل مي كني و هي اين جمله توي سرت تاب مي خورد كه اگر بتوانم بروم بچه ها چه مي شوند و واقعا چه مي شوند ؟<BR>نمي خواستم پراكنده بنويسم از تو مي خواستم از همان روز اول كه هم را ديديم بنويسم ولي نگاه كه مي كنم مي بينم واي ما چقدر وقت با هم دوست بوده ايم كه كم است چقدر با هم نزديك بوديم&nbsp; و تمام اين نزديك بودن با خودش بسته بسته خاطره مي آورد كه نمي داني كدام را اول بنويسي و كدام را بعدتر و خوب تر كه نگاه مي كنم مي بينيم مسائل امروز تو آنقدر دردم مي آورد كه قديمها را بايد بقچه پيچ كرد و توي پستو گذاشت . نگرانت هستم نگران چشمهاي قشنگت كه هي كم سو تر و كم سو تر مي شوند .و نگران تن نازكت كه هر روز ورم مي كند از خوردن مدام كورتون .&nbsp;نگران صورت قشنگت كه دارد پير مي شود و حيفم مي آيد تو را در قالب زن <STRONG><SPAN style="FONT-FAMILY: Tahoma">آن</SPAN></STRONG> خانه به ياد بياورم . اصلا چي شد كه تو شدي زن <STRONG><SPAN style="FONT-FAMILY: Tahoma">آن</SPAN></STRONG> خانه ؟ </SPAN><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1388/03/post_293.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1388/03/post_293.php</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 03 خردادماه 1388 00:21:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از ته يك كوچه بن بست</title>
         <description><![CDATA[تو هيچ يادت مي آيد كه من آن قديم تر ها از چه مي نوشتم ؟ براي كي مي نوشتم ؟&nbsp; ساعتها پشت اين شيشه قطور فاصله ها چه مي خواندم كه آنجور هاي هاي گريه ام را در مي آورد ؟ دلم به كجاي اين زندگي بند بود ؟ دستم به كجا ؟ و توي خوابم عطر چه كسي مي آمد كه خوابهاي مرا معطر مي كرد ؟ و كجاي زمان بود كه دست من به دستي گره مي خورد ؟ و كدام حس توي كلمه هايم بود كه مرا با خودش مي برد به انتهاي كوچه باغهاي دركه و كدام در بلا تكليفي بود كه ميان كوچه باغ تنگ جا خوش كرده بود و مرا به خود مي خواند ؟ و صداي كدام زني توي گوش من زنگ مي زد كه آخرين لحظه ديدار است ؟ و كدامين مرز مرا جدا مي كرد از آزادي و رهايم مي كرد ميان خشونت اين شهر كثيف ! <BR>و من كجا بودم ؟ و&nbsp;چه وقت &nbsp;بود كه ميان صفحه هاي پاسپورتم به دنبال رد پاي رهايي مي گشتم ؟ و كدام خاطره تلخ بود كه مرا نگه مي داشت پشت شيشه باران خورده هتل تا دختركان كوچك مدرسه اي را ببينم كه موهايشان را باد با خود مي برد و باران دست مي كشيد به ميان گيسوانشان و به ياد مي آوردم تمام كودكيهايم را&nbsp; كه ميان پارچه هاي تيره ضخيم مرد . و اشك مي ريختم و باورم نمي شد كه در هواي ديگري مردمان ديگري شكل ديگري زندگي مي كنند .<BR>و كجا بود آن سرسراي بزرگ پر از دلهره كه زني كنارت رنگ به صورت نداشت و مردي آنطرفتر دسته هاي صندليش را چنگ مي زد و بي وقفه صداي تق تق مهر بود به روي كاغذ هايي كه اشك را به چشم مي آوردند و صداي زجه هايي كه كمك مي خواستند از انسان آزاد آن سوي شيشه و دستهايي كه كشيده مي شد به روي شيشه باجه هاي بي پاسخ و امتداد پيدا مي كرد به دستمالي كه قطره هاي اشك را پاك مي كرد . و نگاه پر از دلهره مردماني كه به كركره فرو افتاده باجه خيره مانده بودند . .........<BR>ما را به كجا بردند ؟ به تبعيض ميان جلوي كلاس و عقب كلاس! به تفاوت ميان جلوي اتوبوس و انتهاي آن &nbsp;! به ميان درد كشيدن مدام لحظه هاي بلوغ و سكوت تاريخي زن!&nbsp;&nbsp;و در انتها شايد&nbsp;به&nbsp;بوي نفتالين چادر ناظم مدرسه و عشق هاي توي پستوي جواني از ياد رفته و سرنوشت هاي نمور بيد خورده و دستهايي كه به تسليم بالا&nbsp;رفت و صورتهايي كه سالهاست كه رنگ به رو ندارند و اشكهايي كه خشك شده اند و مادر بزرگهايي كه مرده اند و هيچوقت از ته دل كل نكشيدند و خوابهايي كه هيچوقت تعبير&nbsp; نشد و حسرت دنيايي كه خلاصه شد به همان كره جغرافياي روي ميز تحرير !<BR>و ما كه بزرگ شديم ميان صف شير و صف اتوبوس و جامانديم از كودكاني كه آن سوي پنجره باد موهايشان را با خودش ميبرد! <BR>آيا كسي صداي مرا ميشنود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1388/01/post_287.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1388/01/post_287.php</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 19 فروردینماه 1388 16:38:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نورهايي كه دنبال هم ميرفتند</title>
         <description><![CDATA[<P><STRONG>روي برانكار ميبرندم به سقف خيره شده ام و لامپهايي كه در امتداد هم تند تند عبور مي كنند توي آسانسور خيره شده ام به سقف و به هيچي فكر مي كنم&nbsp; واقعا به هيچي ! انگار كه مغزم فرمان ايست داده است و دلش نمي خواهد&nbsp;توي دلش با هيچكس خداحافظي كند ويا حتي به ياد بياورد كه مي شود خداحافظي هم كرد&nbsp;. در بخش جراحي&nbsp;با فشار برانكارد باز مي شود و من فرو مي روم ميان دل آبي بخش جراحي&nbsp;مرا مي گذارند دم در اتاق عمل و من باز خيره مي شوم به سقف و انژو كد دستم را نگاه مي كنم كه چه محكم فرو رفته ميان رگهايم . چشمهايم را مي بندم&nbsp; صدايي مي گويد سلام و چشمهاي من باز مي شود به جواب سلام و زني خندان مي گويد من دكتر بيهوشيت هستم خوبي ؟ و من سرم را تكان مي دهم كه يعني خوبم ! و دقايقي بعد كسي هلم مي دهد ميان اتاق عمل &nbsp;و من خيره مي شوم به چراغهاي متحرك سقف&nbsp; و ديوارهاي لاجوردي اتاق و دختركي جوان كه با مهارت تند و تند مشغول آماده كر دن وسايل&nbsp;است و نيم ساعت بعد صورت خندان دكتر كه دست مرا گرفته بود و حال و احوال مي كرد و ماسكي كه روي بينيم گذاشتند و من فرو رفتم ميان پرها و ابرها و&nbsp; همه آبيها.&nbsp; <BR>و صدايي كه به آهستگي صدايم كرد و من كه فوري چشمهايم را باز كردم انگار كه اصلا بيهوش نبوده ام .و الان يك ماه مي گذرد و من ديگر خوب شده ام از همان ساعت بعد از عمل خوب بودم . و همه چيز گذشت.<BR><BR>و بهار آمد و اين اولين بهاري بود كه من اينجا چيزي نوشتم . چيزي نبود كه بنويسم با خودم فكر كردم بدون عيدانه نوشتن هم اين وبلاگ باز وبلاگ من خواهد بود بدون بوي تند سير و سركه و برق سكه و سبزي تر سبزه.و عيدمان مبارك شد و سال كهنه گذشت و ماهي ها هنوز توي تنگشان دارند پي هم مي چرخند . <BR>و من خوبم و بسيار فيلم مي بينم و فيلم ميبينم و راديو زمانه گوش مي كنم و وبلاگ مي خوانم و روزها آرام مي گذرند و مي گذرند&nbsp;من خوبم . شما چطور؟<BR></STRONG></P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1388/01/post_286.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1388/01/post_286.php</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 11 فروردینماه 1388 15:06:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خلوت خوب نيلوفري</title>
         <description><![CDATA[<STRONG><FONT size=3>همه اين روزها كه نبودم بودم همين جاها همين اطراف و فقط مي خوانم و لاي نوشته ها مي چرخيدم و مي چرخيدم و به روز هايي فكر ميكردم كه چه تند تند اينجا به روز مي شد . و گاهي چه بي دليل به روز ميشد !&nbsp;&nbsp;آدم تغيير ميكند .ميدانيد جاي آدم توي زندگي تغيير مي كند . آدمها مي آيند و روزها&nbsp; گاه سالها مي مانند عده اي بي سر و صدا انگار فقط آمده اند كه يك اسم باشند كنار روزگارت عده اي آمده اند كه سالها لم بدهند و سو استفاده كنند و مثل زالو زندگيت را بمكند و فكر كنند كه چه تاجي به سرت زده اند با اين بودن نكبتيشان و&nbsp;تا دم كثافتشان را نگيري و از گوشه جگرت نكنيشان نمي روند كه نمي روند و بعضي ها هم مي آيند كه بمانند&nbsp;كه&nbsp;حك شوند كه پاك نشوند و مي مانند مثل لالايي مادر&nbsp;ته ذهن آدم ماندگار مي شوند و چه خوبند و عزيز حتي اگر دور باشند و غربت نشين باز هم با هر بار شنيدن صدايشان از پشت آن همه سيم كه مرا به آنها و آنها را به من مي رساند&nbsp;ته دلم از صداي آشنايشان شيرين مي شود&nbsp;&nbsp;. به يك سني كه ميرسي سوا مي كني . كنار مي گذاري . بدون وحشت بدون ترس نبودن تنها شدن تنها ماندن !بدون توجه به قضاوت ديگران !<BR>از خاطره خالي مي شوم خاطره ها را جدا مي كنم بوها را&nbsp;مثل صورتها از ياد مي برم و خالي مي شوم .<BR>از همه آنها كه توي زندگي سوايشان كردم و بعد فراموش خالي شدم ديگر نه&nbsp;تصويري مرا ميبرد به هواي سفرهايي كه كردم و نه بوي خوش مداد پاكني مرا مي برد به كلاس مدرسه و نه عكسي از كسي توي همين دنياي مجازي مرا با خودش مي برد به سالهاي&nbsp;دور و دختركي كه عاشق بود . بود كه بود !&nbsp;لابد بايد عاشق مي شد و سالها طول مي كشيد تا فراغ شدن توي جانش ته نشين شود .&nbsp;<BR>حالا كه به پشت سر نگاه مي كنم مي بينم واي چه جانوراني چه بيماراني&nbsp;سالها توي زندگي من جا خوش كرده&nbsp;بودند و من چه تحملي داشته ام و چه تحملي!<BR>زندگيم را&nbsp;الك كرده ام&nbsp;اشغالهايش را&nbsp;توي مستراح ريخته ام و بارها و بارها سيفون را كشيده ام تا مطمئن شوم كه ديگر فرو رفته اند&nbsp;آنجا كه بايد از اول مي انداخنمشان نه اينكه سالها مثل يك&nbsp;چهار پايه آهني به پايم بسته باشمشان&nbsp; و با خودم&nbsp;حمل كرده باشمشان .&nbsp; و دوستها و محبتها را پيچيدم توي يك پارچه حرير و وسط طاقچه قلبم گذاشتمشان .<BR>روزهاي سختي بود اين كه بنشيني و همه زندگيت را بريزي توي يك&nbsp;سيني بزرگ&nbsp;و خوب نگاهش كني و&nbsp;تصميم بگيري آشغالهايش را جدا كني حالا اين آشغالها مي خواست آدمها باشند / خاطره ها يشان باشد/عكسهايشان باشد /&nbsp;حتي زنگ صدايشان باشد/ نمره تلفنهايشان/ تكه كلام هايشان&nbsp;و حتي بوهايشان و همه آن چيز هايي كه يك روز از اين 35 سال را خاكستري كردند همه اينها سخت بود دل است ديگر&nbsp;گاهي آن وسط با خودت مي گويي اين يكي نه !&nbsp; دليل مي آوري&nbsp; خاطره هاي مشترك را زيرو رو مي كني توي ذهنت بارها و بارها&nbsp;تصوير شان را مرور مي كني خودت را تو رودرواسي&nbsp; مي گذاري&nbsp;بعد همه را رها مي كني و بلند مي شوي و مي روي از پنجره بيرون را نگاه مي كني&nbsp;و فكر مي كني و فكر مي كني&nbsp; بر مي گردي و&nbsp;بدون ذره اي نگراني جدايشان مي كني و ..........<BR>آدم كه به يك سني مي رسد مي بيند واي اي كاش زودتر خانه تكاني كرده بودم . شايد شجاعتش نبود ؟ شايد طاقتش نبود ؟ شايد ........ دل است ديگر !<BR>ياد گرفته ام خوب ببينم&nbsp; بررسي كنم&nbsp; با هر سلامي كه پشت بندش يك يادش به خير است دلم نلرزد ياد گرفتم خلوت زندگي كنم . <BR>آنقدر بي سر و صدا كه بي حرفي نشانه ام روند . <BR>دلم را روزگارم را زندگيم را دفترچه تلفنم را خلوت كرده ام&nbsp; مي خواهم براي دل خودم زندگي كنم .<BR>شما كه ديگر غريبه نيستند حرف دل را بلاخره يك روز&nbsp;بايد زد ! </FONT></STRONG>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/12/post_285.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/12/post_285.php</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 07 اسفندماه 1387 16:33:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>كاسه توالت</title>
         <description><![CDATA[24 سال رفاقت و دوستي و سر آخر فاميلي را يكجا عق زدم ميان كاسه توالت و سيفون را هم كشيدم&nbsp; تو هم برو &nbsp;به درك!]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/10/post_283.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/10/post_283.php</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 16 دیماه 1387 18:29:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تمام چيزهايي كه من از تو مي خواهم </title>
         <description><![CDATA[<DIV>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">اگر به خانه ي من آمدي"....برايم مداد بياور.....مدادي سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم ! </SPAN></FONT></B><SPAN dir=ltr></SPAN></P></DIV>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">يك مداد پاك كن بده براي محو لبهايم.....نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، روي لبم ضربدري سياه بكشد !!!</SPAN></FONT></B><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">يك بيلچه به من بده ، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه بكنم.... و شخم بزنم تمام وجودم را ...بدون اينها مطمئنا&nbsp;راحت تر به بهشت مي روم&nbsp;! </SPAN></FONT></B><SPAN lang=AR-SA></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">يك&nbsp; تيغ بده؛&nbsp;مي خواهم &nbsp;موهايم را از ته بتراشم.... تا &nbsp;سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم ! </SPAN></FONT></B><SPAN lang=AR-SA></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">نخ و سوزن&nbsp; هم بده، براي زبانم مي خواهم ... مي خواهم &nbsp;بدوزمش به سقم....اينگونه فريادم بي صداتربه گوش جهان مي رسد!&nbsp; </SPAN></FONT></B><SPAN lang=AR-SA></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">قيچي يادت نرود......مي خواهم هرلحظه روياهايم راقيچي كنم !&nbsp; </SPAN></FONT></B><SPAN lang=AR-SA></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">&nbsp;</SPAN></FONT></B><SPAN lang=AR-SA></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">صدا خفه كن هم اگر گير آوردي برايم بياور مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ،عشق را انتخاب كردم و برچسب فاحشه مي زنندم.... بغضم&nbsp;را همان لحظه در گلو خفه كنم! </SPAN></FONT></B><SPAN lang=AR-SA></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy"></SPAN></FONT></B><SPAN lang=AR-SA><STRONG><FONT face="Times New Roman" color=#000080 size=3></FONT></STRONG></SPAN>&nbsp;</P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح&nbsp; مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را&nbsp; بخورم ! </SPAN></FONT></B><SPAN lang=AR-SA></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم&nbsp; يك پلاكارد بخر......به شكل گردنبند......بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم: </SPAN></FONT></B><SPAN lang=AR-SA></SPAN></P>
<P dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"><B><FONT face="Times New Roman" color=navy size=3><SPAN lang=AR-SA style="FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 12pt; COLOR: navy">"من يك&nbsp;زنم "...." من هنوز يك زنم" ...." من هر روز يك زنم و هر روز يك&nbsp;انسانم<BR></SPAN></FONT></B><FONT size=4><SPAN lang=AR-SA style="FONT-SIZE: 13.5pt">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;بر داشتي آزاد از نوشته &nbsp;<A href="http://www.persianblog.ir/ProfileView..aspx?userID=3237" target=_blank rel=nofollow><FONT color=#003399 size=2>سعید علیزاده پروین</FONT></A> </SPAN></FONT></P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/09/post_282.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/09/post_282.php</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 06 آذرماه 1387 23:53:12 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آدمهاي خوب خاطره هاي خوبتر</title>
         <description><![CDATA[<P>تمام بچه گيهايم دارد پير مي شوند دارند ميميرند آن دست كه آرام روي تني خوابيده تكه اي از بچه گيهاي من بوده آن پاها كه حالا جفت شده اند كنار هم روزي من رويشان مي نشستم دستهايم را پس بدهيد پاهايم را برگردانيد آن صداها كه توي گلو ماند چندين و چند بار گفته بودند نيلوفر و نيلوفر دارد تنها تر مي شود باد قبرستان بلند مي شود و همه با ترانهاي از گلپا زار مي زنيم به همراهم مي گويم وقتي كه من مردم فقط اين ترانه را بخوانند ميان گريه هايش از من فاصله مي گيرد انگار مي ترسد كه من بدون كفن بخوابم ته قبر دلم مي خواهد هر دويتان را بيدار كنم گشتي بزنم توي مغازه صورت كوچك گردم را بچسبانم به ويترين خنك و لنزها را تماشا كنم باطريها را بشمارم&nbsp; دلم مي خواهد تو بلند شوي و باز با همان لحن خوش هميشگي بگويي اختيار دارين و ما وقتي كه تو مي خواستي بروي اختيار هيچ چيز را نداشتيم و بايد كودكي سالخورده را كه خاك تو را مي بوسيد از خاك جدا مي كرديم و او دوباره روي خاكها مي افتاد و خاك تو را بغل مي كرد و هي مي گفت باورم نمي شود و ما هم باورمان نمي شود كه ديگر آن لبخند دلنشين را هرگز نمي بينيم و آن دست محبت را لمس نمي كنيم تمام بچه گيهايم پير شد درست از روزي كه اولين خاطره زندگيم شكل گرفت و &nbsp;آقا جان عمرش را داد به شما ....</P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/08/post_281.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/08/post_281.php</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 22 آبانماه 1387 02:50:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خداحافظ</title>
         <description><![CDATA[<STRONG>خودتان همين هفته پيش مرا دلداري مي داديد كه كوه به كوه نمي رسد ولي آدم به آدم مي رسد پس چرا ما هر چه دستمان را دراز كرديم دستمان را نگرفتيد و به هم نرسيديم ؟ شوخي مي كنيد ؟ شما جايي نرفتيد . همين جا پشت همين گوشي گوش مي دهيد به دلتنگي كسي به تنهايي ديگري ! ديروز تمام گلهاي مريم بوي روز اول عيد و خانه شما را مي داد و هيچ كس نبود كه گلها را از دست ما بگيرد گلها را ريختيم زير پاهاي نازنينتان و&nbsp; يكهو بوي روز اول عيد آمد و&nbsp;ما چه يكهو &nbsp;تنها شديم وقتي از روي خلعتي دستهاي مهربان شما را دست مي كشيديم و خداحافظي مي كرديم&nbsp;و كوه به كوه نرسيد و دست ما چه دير به دستهاي مهربان شما رسيد&nbsp;و واي كه چه يكهو تنها شديم.&nbsp;و نمي دانيم چرا همه پرنده ها با هم پريدند وقتي كه قاري گفت من قرء فاتحته الصلوات و همان وقت بود كه ما آسمان را نگاه كرديم و همان وقت بود كه شما را با آن خنده هميشگي ديديم كه دست تكان مي داديد و هي دور و دور تر مي شديد. خداحافظ&nbsp; تمام مهربانيها.</STRONG>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/07/post_280.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/07/post_280.php</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 24 مهرماه 1387 15:32:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دردو دل</title>
         <description><![CDATA[بچه ها وقتي مي گويم بچه ها يعني همه تان قصه اي دارم برايتان &nbsp;كلاه كشادي به سرم رفته است همين جا توي اينترنت با يك دوستي ساده شروع شدعاشق سينه چاك نشدم دلم سوخت 9 سال از من كو چكتر بود پدر نداشت پشت نداشت پدر توي فر هنگ لغات من يعني پشت و پناه و او نداشت و يك مادر&nbsp;سرطاني و يك برادر علاف روي دستش مانده بودند &nbsp;و من ابله ساده و كودك گول خوردم و رقم غير قابل تصوري را بدون هيچ كاغذي نوشته اي سندي سفته اي به يكي از همين حالا ديگر مي گويم &nbsp;دزدان اينترنتي دادم يعني &nbsp;تمام سرمايه زندگيم كه مي شد با آن براي بچه هاي محك كتاب خريد براي&nbsp;مصروعين &nbsp;دارو&nbsp; و &nbsp;براي بچه هاي بهنام اسباب بازي براي بچه هايي كه بالاي هاي فر حزادزير تير چراغ بزق قوي توي خانه هاي حلبي مي خوابند پتو . مي توانستم فيلم بسازم از دختر بچه سرايدارمان كه تا ما را مي بيند دستش را مثل بابايش مي گذارد روي سينه اش و سلام مي كند همه را&nbsp;باد نياورده&nbsp; بود به خدا من براي قران قران آنها جان كنده بودم و حالا دستم به هيچ&nbsp;كجا بند نيست خسته ام دستم احتياج به عمل دارد و در&nbsp;آخر مراقب خودتان باشيدو براي من دعا نذر و هر چيزي كه فكر مي كنيد يك زندگي را&nbsp;دوباره بر مي گرداند بكنيد كه خيلي احتياج دارم.&nbsp;<BR>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/07/post_279.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/07/post_279.php</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 12 مهرماه 1387 01:51:15 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و دلم پر از درد است </title>
         <description><![CDATA[<P>از لحظه شكستنم بنويسم از لحظه خوار شدنم از مچاله شدنم از ديده نشدنم از اينكه من خراب كرده ام من اين زندگي آرام را خراب كرده ام نه كم است منهدم كرده ام از چه بنويسم از اناري كه تا پريروز انار بود ولي حالا تكانش كه بدهي صداي دانه هايش را مي شنوي و از سرنرنگ هايي كه يك به يك توي سطل زباله مي افتند و چيزي را به من تزريق مي كنند كه فقط بخوابم لعنت به اين من لعنت به تو و لعنت به همه اين روزها.</P>]]></description>
         <link>http://www.atlasihaa.com/1387/07/post_278.php</link>
         <guid>http://www.atlasihaa.com/1387/07/post_278.php</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 11 مهرماه 1387 17:44:29 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
